دلنوشت: کارگاه خیالبافی
- شناسه خبر: 20369
- تاریخ و زمان ارسال: 21 شهریور 1402 ساعت 08:00
- بازدید :

زهرا مرسلی:
چند سالیست که کارگاه بافندگی زدهایم.
پسرم جوان است خیالهای بزرگ میبافد.
دخترم روح لطیفی دارد، رویاهای رنگارنگ میبافد.
من چون عاشق فرزندانم هستم سعی میکنم بیشتر ببافم؛ ژته میزنم و امید و آرزوهای زیبای دخترانه و پسرانه میبافم.
همسرم هم همه اینها را به هم وصل میکند.
روی هم رفته بافندههای فعالی هستیم.
از همهی اینها، هر روز مدلهای مختلفش را میبافیم، هر روز و پی در پی میبافیم و میبافیم و به هم وصل میکنیم.
ولی کارمان روز به روز رونقش را از دست میدهد.
ذهنم همش درگیر است، به این فکر میکنم که اشکال کار از کجاست؟!
از نخ، از میل یا از بافت؟
خلاصه که مثل کلاف سر در گم شدهایم.
پسرم میگوید دوستم، پسر حاج حسین هم خیال میبافد خیال های چرتی هم میبافد ولی با همان بافت اول کارش سکه شد، چه جور هم، از یک دکان کوچک زیر پلهای رسیده به سه تا کارخانهی بافندگی بزرگ.
دخترم میگوید: دوستم بهاره حتی بلد نبود موی خودش را ببافد چه برسد به رویاهای زیبا ولی الان چه بافتهایی میزند، بازار خوبی پیدا کرده و طرفداران زیادی دارد.
به گفتههای بچهها که فکر میکنم میبینم اشرف خانم همسایهمون اصلا بلد نبود میل به دست بگیرد ولی الان یک بافندهی حرفهای شده است. آرزوهایش را با طلا و مروارید میبافد.
سری به بازار همیشگی میزنم حجره دارهای قدیمی هم، همه از کسادی بازار مینالند، یکی از حجرهدارها آدرس بازار جدید را میدهد و میگوید سری هم به بازار جدید بزنید و نمونه بافتهایتان را به مغازهدارها نشان دهید.
فاصلهی بازار جدید از بازار قدیم زیاد است. کیفم را نگاه میکنم پول کافی برای کرایهی تاکسی ندارم، مغازهدار بغلی از روی چهارپایهی جلوی مغازهاش بلند میشود و میگوید: خواهرم به خودتان زحمت ندهید راه دور است به نظرم شما باید روش بافتتان را عوض کنید. این بافتها دیگر مشتری ندارد با شیوههای نوین ببافید.
گفتم: ولی ما بلد نیستیم یعنی نمیتوانیم با شیوههای نوین ببافیم.
گفت: پس با این بافت ها ناچارید تنپوش حسرت و یأس و شرمساری بپوشید.






