درنگی در تماشاخانههای غمانگیز
- شناسه خبر: 71056
- تاریخ و زمان ارسال: 20 آبان 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
برنج حسن سرا چهارصد هزار تومان، چای ایرانی سیصد و پنجاه هزار تومان، نخود محلی سیصد و هشتاد و پنج هزار تومان، لوبیا چیتی سیصد و شصت هزار تومان، لپه سیصد و ده هزار تومان، عدس محلی سیصد و نود هزار تومان، باقالی قاتوق سیصد و بیست هزار تومان، سویا صد و نود هزار تومان، ذرت با طعم کچاپ سیصد و سی هزار تومان و…
خاطره آن روزگاری که بوی نان گرم، آرامش را به خانهها میبرد، اینک در هالهای از غبار گرانی محو شده است. طلسمی شوم بر کشور فرود آمده که در سایهی آن، سادهترین نعمتها به کالاهایی تجملی بدل گشتهاند.
اینک دیگر نه از هیاهوی بازار خبری هست و نه از هلهله خانه در روزهای پربرکت. مغازههای خواربارفروشی، به تماشاخانههایی غمانگیز بدل شدهاند؛ قفسهها انباشته از کالا، اما چشمدرراهِ مشتریای که در پیچ و خم مارپیچِ اعداد، گم شده است.
برنج، که روزگاری نماد برکت بود، اینک به کالایی لوکس مبدل گشته. چای، که دمدستترین مونس خلوتها و آغازگر گفتوگوها بود، اینک در ترازوی سنجشِ روزهای سخت قرار گرفته. لوبیا و عدس، که گوشت فقرا خوانده میشدند، گویا از سفرهی تهیدستان نیز کوچ کردهاند.
این تنها افزایش قیمت نیست؛ انقلابی خاموش و ویرانگر است. بیپرده باید نوشت.
گرانی، دیواری از سنگ میان مردم و زندگی کشیده است. پدران در سکوت، شرمندگی میخورند و مادران در آشپزخانه، با چشمانی اشکآلود، به ماهیتابه خالی مینگرند. جوانی که باید به آینده بیندیشد، اینک در دام امروز گرفتار آمده است و حوصله خندیدن و گریستن هم ندارد.
و اینجاست که پرسشی تلخ به ذهن میآید: چه بلایی بر سر کشوری آمده که نان از سفرهاش رخت بربسته؟ چه شده که آرامش یک خانواده، قربانی عدد و رقمی میشود که بر روی برچسبی کوچک نقش بسته است؟ این گرانی، تنها اقتصاد را نشانه نگرفته؛ بلکه دارد شرافت انسانی را به تاراج میبرد. امید را میخشکاند و رویاها را در نطفه خفه میکند. فاجعه اینجاست که این سقوط، پایانی ندارد و هر روز، عمق این دره بیشتر میشود.
شوربختانه باید نوشت این روزها،پشت درهای بستهی خانهها، فریاد خاموشی شنیده میشود؛ فریاد سفرههایی که هر روز کوچکتر و خالیتر میشوند. این، تنها یک بحران اقتصادی نیست؛ این زلزلهای است که بنیان خانوادهها را میلرزاند و ترک بر دیوار امید ملت میاندازد و افسوس که این تراژدی، بینواپیشگان همیشگی را قربانی میکند؛ همانها که تنها گناهشان، زیستن در روزگاری است که زندگی، به کالایی بیارزش بدل شده است.
دیگر ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بیسبب میگویند. با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی میگذریم که نه زانوی آهوی بیجفت بلرزد و نه این دل نا ماندگار بیدرمان…




