خواب خواهش و نوازش زیر سقف پاییز!
- شناسه خبر: 93315
- تاریخ و زمان ارسال: 14 مهر 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
در این برگریزان مالامال از فراموشان شهر اصلا و ابدا حوصله خندیدن ندارد. بوی تند سیگار اُشنو همه جا را پر کرده و تبسمهای زورکی پیش از رسیدن به لب پیر میشوند. در این پاییزان، شهروندان خسته جان و خسته روان دمادم از کنار هم عبور میکنند و با چشمهایی که هزار حرف نگفته دارند و دهانهایی که سکوت را ترجیح میدهند حتی به امیدی واهی قانعاند. در چنین روزگار آشفتهحالی بزرگترین آرزوی آدمیزاد دیگر فتح جهان نیست و موجود دوپا در کشاکش دهر تنها کمی آرامش و آسایش طلب میکند. اینجا جماعت به این دل بستهاند که در عصرهای کشدار یکی باشد که خزان را از پنجره بتکاند و کمی ریواس روی میز بگذارد و رازهای مگویش بوی شمعدانی و شب بو دهد. اینجا آدمی آرزو میکند شیرپاک خوردهای پیدا شود که دستش را بگیرد و زیر گوشش نجوا کند: «از اینجا تا آخر دنیا من با تو هستم.»
راستی چه خوب میشد اگر عشق بلد بود از چیزهای کوچک معجزه بسازد و مثل ژان والژان به ربودن تکهای نان خشک بسنده نکند. چه خوب میشد اگر یک فنجان چای، یک بشقاب هندوانه، پنجرهای نیمهباز و صدای بارانی که قصد رفتن ندارد سراغ مرا و تو را بگیرد و در موسم زمهریر حالمان را کمی اردیبهشت کند.
چه خوب میشد در میانه این همه خبر نحس و تلخ یک نفر به خبر خوب زندگیات بدل شود و خواب خواهش و نوازش را تعبیر کند. یک نفر که پیراهنش بوی خانه بدهد و نگاهش شبیه فانوسی باشد که در کوچه خاموش نمیشود.
از شما پنهان نیست من دلم میخواهد در بدایت پاییز به عقب برگردم و تابستان را نصف کنم و نیمی را خودم بردارم و نیم دیگر را به یار و نگار تعارف کنم. اینطوری دستکم چند دقیقه شناعت از یادم خواهد رفت و فضیلت بر صندلی رذیلت تکیه خواهد زد. همین ساعتی پیش یکی با کرشمه میگفت عشق شاید همین باشد. ساختن جزیرهای کوچک در وسط اقیانوسی فراخ که هر روز طوفانیتر میشود. جایی که بتوانی کفشهایت را درآوری، خستگی را کنار در بگذاری و بیدغدغه نفس بکشی. باور کنید همیشه لازم نیست غزل بگوییم. گاهی یک جمله ساده، یک گزاره، یک واژه و حتی یک ویرگول رمانتیک میتواند آدمی را از لبه پرتگاه برگرداند. مثلاً: «بمان، امشب دلم نمیخواهد تنها باشم و پلکهایم در شوره نمک پیر شوند.» یا حتی سادهتر: «چایت را بخور، سرد شد عزیزم.»
برخی دوستداشتنها همینقدر بیتکلف هستند و اتفاقاً همینها بیشتر دوام میآورند.
من یادم هست آن شب که شهر پشت چراغ قرمز ایستاده بود، مردی کاغذ کوچکی از جیبش بیرون آورد و چیزی نوشت. سطری که نه قصیده بود، نه غزل، نه سپیدی که کسی روزی در کتابی چاپ کند. فقط چند کلمه بود نذر چشمهای جیرانی زنی که معنای خانه را به او یاد داده بود. چراغ سبز شد، ماشینها به حرکت افتادند و شهر دوباره در همهمه و هیاهوی حیرت آور هول شد و خودش را گم کرد. کاغذ اما هنوز میان انگشتان مرد بود. کوچک، مچاله و گرم از نبضی که میخواست ادامه بدهد. اصلا شاید همه امید بشر همین باشد. اینکه یک نفر در شلوغی جهان برای یک نفر دیگر چیزی بنویسد که بوی پونه و بابونه دهد… و شاید خوشبختی در پیدا کردن دستی باشد که میان این همه تاریکی، دستت را رها نکند. کمی عشق، کمی رویا و جرعهای آرامش برای جماعتی که هنوز به فردا یک نخ سیگار اُشنو بدهکارند و واژههای کافدار و گافدار را برای روز مبادا نگه داشتهاند.
پاییز سرآغاز مرارت آدمی بود
تو نبودی
در مقابل تو زانو زدم
با چشمانی بسته
به چهرهات دقیق شدم
تو نبودی
در مقابلت به دیوار تکیه دادم
با دهانی بسته
حرف زدم
تو نبودی
تو را با دست خود لمس کردم
دستهای من روی چهرهام بود…







