تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود…
- شناسه خبر: 85597
- تاریخ و زمان ارسال: 6 تیر 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
از پس قرنهای هاشورخورده، روز دهم هنوز تازه است و هنوز داغ سرو سبز کربلا را در دلها زنده میکند. روز واقعه، روز موعود و معهود که آفتاب با اندوه طلوع میکند و مهتاب چنگ میکشد بر پهنای صورت گیتی.
روزی که نام سالار دشت نینوا در دلها آرام و بیصدا میتپد و خون فواره میزند از اعماق تاریخ تا سوگ در منتهی الیه تنهایی با ابدیت گره بخورد.
عاشورا تنها یک روز در تقویم نیست. زخمی است که قرنهاست در جان تاریخ میتپد.
زخمی که هرگز کهنه نمیشود و هر آینه عمیقتر و ناسورتر…
هر سال که محرم میرسد دلها دوباره راه کربلا را پیدا میکنند. گویی زمان در برابر آن ظهر سرخ مکث میکند، قامت میبندد و نماز دلدادگی برپا میکند… و باد هنوز بوی عطش فرات را با خود میآورد.
در کوچه پس کوچههای جهان نام حسین (ع) همچون چلچراغی روشن است. چلچراغی که با هیچ بادی خاموش نمیشود و تا قیام قیامت فروزان خواهد ماند.
دهم محرم روزی است که عشق به یک جسم بیسر شعله میکشد و جهان در اندوه آزادگان تاریخ مویه میکند.
در دوردست تاریخ و در صلات ظهر سوزان، آسمان شاهد ایستادگی و پایمردی مردانی بود که از جنس نور بودند و خاک عطشناک زیر قدمهایشان حرمت دیگری داشت. تشنگی در خیمهها موج میزد و حلم و صبوری در نگاه کودکان برق میزد. فرات نزدیک بود اما دستها از آب کوتاه مانده بود. تشنهلبان اما سربلند ایستاده بودند. آن روز حقیقت در قامت مردی متجلی شد که نامش حسین بود. نامی که قرنهاست در رگهای حریت و آزادی جاری است. نامی که با خون نوشته شد و با اشک خوانده میشود.
آنجا در دشت تبآلود نیزهها قد کشیده بودند و حقیقت بلندتر از نیزهها ایستاده بود. آن روز در هرم گرما شمشیرهای صیقل خورده درخشیدند و نور ایمان، دالان تاریک تاریخ را روشن کرد. آن ظهر، زمین شاهد عظیمترین امتحان انسان بود. آزمون کاروانی کوچک اما بزرگتر از تمام لشکرهای جان به لب… و مردانی که از جان گذشتند تا انسانیت زنده بماند و صدای گامهایشان در گوش تاریخ شنیده شود.
حالا سالهاست دلهای بسیاری به یاد آن کاروان غرقه در خون میشکند و پرچمهای سیاه در نسیم اندوه به حرکت درمیآیند. گویا جهان دوباره به سوگ مینشیند و دوباره بر سر میکوبد و داغی سترگ را تجربه میکند. داغ کودکانی که با لبهای تشنه به آسمان نگاه کردند. داغ خیمههایی که در آتش گریستند و داغ مردانی که بینسیان و عصیان از پلکان خورشید بالا رفتند.
عاشورا پایان یک قصه نبود. آغاز راهی بود که تا هنوز و همیشه ادامه دارد. راهی که به نام فتوت و شرافت شناخته میشود. راهی که در آن انسان میآموزد چگونه بایستد و چگونه در دفاع از آرمانهایش ایستاده جان دهد. چگونه حقیقت را از میان تاریکیها عبور دهد و چگونه در برابر ظلم و جور سر خم نکند.
از همان روز دهم، کربلا دیگر یک سرزمین نبود. کربلا به نامی جاودانه و سرمدی تبدیل شد. نامی که در دهلیزهای قلبها خانه کرده است و هر سال با اشک و عشق زنده میشود.
قلب کربلا در پس زمان همچنان میتپد و نام حسین تازهترین فریاد آزادی جهان است. متبرک باد نامش…
گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر میشود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
مکتوب میرسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامهاش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود
یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود…







