تموز؛ سرزمین کوچکِ معجزههایِ بزرگ!
- شناسه خبر: 84975
- تاریخ و زمان ارسال: 26 خرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
تابستان که از راه میرسد، انگار دروازه کوچکی در جهان باز میشود. دروازهای که فقط نوگلان راهش را بلدند. آفتاب گرمتر میتابد، اما برای نوباوگان این گرما بوی آزادی میدهد. کوچهها ناگهان جان میگیرند و صدای خندهها از پشت دیوارها تا ثریا بالا میرود. کیفهای مدرسه گوشهای میافتند و ساعتها دیگر فرمانروای زندگی نیستند. صبحها کش میآیند و عصرها به طرز عجیبی بوی بازی میدهند.
کودکان دوباره فرصت میکنند نفس بکشند. در دستهای کوچکشان بستنیهای قیفی آب میشوند و آنها با دقت و شیطنت چکههای شیرین را لیس میزنند. انگار میخواهند زمان را هم همانطور آرامآرام مزمزه کنند.
طفلان بیخبر از گرانیها و قبضها و خبرهای تلخ. بیخبر از واژههای سنگین و ثقیل بیکاری و نگرانی. جهان برایشان هنوز همان توپ رنگی سادهای است که در کوچهها میچرخد و خورشید برای آنها فقط خورشید است، نه نشانهای از گرمای جانگداز و طاقتفرسا که چراغی که تا دیر وقت اجازه بازی میدهد.
تموز برای کودکان یعنی کشف دوباره دنیا. یعنی دویدن تا ته کوچه. یعنی زانوهای خاکی و نفسهای تند. یعنی دعواهای کوتاه و آشتیهای فوری. یعنی آببازی با بطریهای نیمهپر و خندههایی که دلیل پیچیدهای ندارند.
گاهی فقط یک بستنی قیفی کافی است تا جهان برای چند دقیقه کامل شود. شیرین، خنک و ساده… کودکان با همان بستنیهای کوچک شادترین موجودات زمین میشوند.
نه به خاطر بزرگی دنیا که به خاطر کوچکی خواستههایشان. تابستان برای آنها فصل کشف شادیهای ارزان است. شادمانیهایی که در ویترین مغازهها فروخته نمیشود.
آنان هنوز باور دارند که یک توپ پلاستیکی میتواند معجزه کند و یک بستنی قیفی میتواند جشن باشد. در دنیای آنها خبرهای بد هنوز راهی پیدا نکردهاند و اقتصاد واژهای دور و غریبه است و آینده چیزی نیست جز فردای بازی. شاید راز بزرگ کودکی همین باشد.
توانایی شاد شدن با چیزهای کوچک… و تابستان فصل باشکوه همین راز است. فصل کودکی بیشتر. فصل بستنیهای نانی و لبخندهایی که زیر آفتاب برق میزنند.
در گرمای ظهرها سایه دیوارها پناهگاه بازی میشود و صدای توپ نوید یک جشن کوچک در کوچه است. کودکان میدوند با سکههایی که در مشت عرق کردهشان برق میزند و وقتی بستنی را در مشت میگیرند انگار تکهای از خوشبختی را در دست دارند. تابستان برای بزرگترها شاید فقط گرما باشد اما برای کودکان موسمی است که دنیا شیرینتر از همیشه میشود. شیرینتر از آبنبات چوبی و ویفر موزی…
بچه که بودم
تو برای من
بادکنک بودی
و بعد
گل سرخی زیبا
در گلدان خانه
سرانجام تو کلمه
و من شاعر شدم
میدانم
فردا
تو قطاری مهربان خواهی شد
و مرا از اینجا خواهی برد.







