بیمارستان خصوصی با برچسب لوکس؛ اما اورژانسی کمجان
- شناسه خبر: 67020
- تاریخ و زمان ارسال: 29 شهریور 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

آرزو سلخوری
درد بیامان پای پدر، یک شبانهروز ادامه داشت؛ هیچ مُسکنی اثر نکرد. ساعت ۱۰ شب به یکی از بیمارستانهای خصوصی شهر در خیابان … رفتیم. جلوی درب ورودی و پذیرش، مردی کلافه در حال بحث بود؛ قبضی ۵۲ میلیونی مقابلش بود، در حالیکه در بخش گفته بودند هزینه بیمار ۱۳ میلیون تومان میشود؛ مرد صدایش را بلند نمیکرد، اما مدام تکرار میکرد: «این هزینهای نیست که شما گفتید و من حاضر به پرداختش نیستم.» متصدی پذیرش با خونسردی توضیح میداد، اما همراه بیمار قبول نمیکرد و در نهایت از پرداخت امتناع کرد و با ناراحتی آنجا را ترک کرد؛ همان صحنه کافی بود تا بفهمیم فضای اینجا با آرامش و نظم فاصله دارد.
بعد از چند دقیقه ما را به تریاژ فرستادند. اتاق خالی بود؛ گفتند یک بیمار بدحال دارند. پدر از شدت درد نمیتوانست پایش را زمین بگذارد و نیاز به ویلچر داشت، هرچند هیچ علامت ظاهری جدی دیده نمیشد.
بعد از دقایقی پرستار یا بهیاری با لباس سرمهای، شرح حال گرفت و کوتاه گفت: «باید منتظر بمانید، چون یک بیمار بدحال داریم. اگر مشکلی ندارد منتظر باشید.» نمیخواستم ریسک کنم؛ همانجا ماندیم و بعد از پرداخت مبلغی به اورژانس رفتیم.
اورژانس برخلاف اسمش عجیب خلوت بود، با تنها سه تخت. روی یکی از تختها زنی سالخورده با مشکل قلبی بستری شده بود؛ نفسهایش تند و بریده، ریتم ۳۰. پرستار با نگرانی بالای سرش میچرخید و هر چند دقیقه صدایش میکرد: «مادر… حالتان خوبه؟ با من حرف بزنید.» صدای پرستار پر از دلهره بود. پیرمردی که همراه زن بود، گوشهای روی صندلی نشسته، سرش را پایین انداخته بود؛ چشمهایش در سکوت قصه خودش را میگفت.
پزشک اورژانس مدام شماره میگرفت و بارها با متخصص قلب تماس گرفت؛ متخصصی که ظاهرا در همین بیمارستان مستقر بود، اما پشت خط میگفت: «این بیمار باید به بیمارستان دولتی قلب برود. اینجا کاری نمیشود کرد؛ نیاز به باتری قلب دارد.»
پرسش همه ما یکی بود: چرا وقتی در همان ساختمان حضور دارد، قدمی به اورژانس نمیگذارد تا بیمار را ببیند؟ پرستار، درمانده و عصبانی، حاضر نبود راضی به ترخیص شود. زیر لب میگفت: «این وضعیت مرگ حتمی دارد؛ چطور بفرستمش با رضایت شخصی؟» ولی بدون امضای دکتر، حتی اعزام با آمبولانس هم قفل مانده بود.
دقایق کش میآمدند. ما برای درد پدر آمده بودیم، اما خودمان هم نگران آن زن شدیم. نگاهها میان تخت زن، تماسهای بیپایان پزشک اورژانس و چهره مضطرب پرستار در رفتوآمد بود. نمیدانم چند دقیقه در این بلاتکلیفی ماندیم.
بالاخره پزشک اورژانس به سمت ما آمد، از درد پدر پرسید، معاینهای کوتاه کرد و گفت: «فعلا یک مسکن میزنیم. فردا بیایید؛ الان ما بیمار بدحال داریم، امکان رسیدگی نداریم.»
جا خوردم. مگر اورژانس بیمارستان خصوصی نباید ظرفیت رسیدگی همزمان داشته باشد؟ اعتراض کردم و گفتم: «حداقل بگویید درد از چیست؛ آیا باید نگران باشیم؟» اما او بیاعتنا برگه پذیرش را مهر مرجوعی زد و رفت، جدال تازهای آغاز شد. من اصرار داشتم قبل از مرخصی تکلیف درد پدر مشخص شود، اما دکتر با خونسردی گفت: «پولتان را پس میدهیم!»
پول برگشت، اما یک ساعت زمان از دست رفت و مهمتر از آن، اعتمادی که دیگر بازنمیگردد؛ پدر هنوز از شدت درد روی صندلی تکان میخورد و من در دل نگران زن سالخوردهای بودم که نمیدانستم سرنوشتش چه خواهد شد!
نیمهشب، بیمارستان خصوصی را ترک کردیم و به بیمارستان تامین اجتماعی رفتیم. آنجا بیش از ۳۰ نفر در اورژانس نشسته بودند. برخلاف انتظار، تنها ۲۰ دقیقه بعد پدر را معاینه کردند؛ بلافاصله برای عکسبرداری فرستاده شدیم. چون عکس مشکلی نشان نداد، پزشک دستور آزمایش خون داد و همهچیز کمتر از چند دقیقه انجام شد. مسکن تجویز شد، پزشک مسئولانه توضیح داد و همه چیز بدون دریافت هزینه، با احترام پیش رفت.
برای من، تا پیش از آن شب، بیمارستان خصوصی به معنی سرعت، آرامش و امکانات بهتر بود؛ اما تجربه چیز دیگری نشان داد: بیمارستان خصوصی با یک بیمار اورژانسی از کار افتاد، در حالیکه بیمارستان دولتی، با همه ازدحامش، هنوز برای وقت و جان بیماران حرمت میگذاشت.
آن شب، علاوه بر درد پدر، سنگینی نگاه پرستاری که مدام زن سالخورده را صدا میزد در ذهنم مانده است.
پول را برگرداندند، اما وقت، اعتماد و دلنگرانیهای ما را چه کسی جبران خواهد کرد؟!






