بدرود، نخستین سلام به آسمان بود
- شناسه خبر: 86869
- تاریخ و زمان ارسال: 27 تیر 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
شب بود اما حرم زیر خواهش نگاه ماه نورباران شده بود. روشنایی باریده بود بر نرگسیهای شاداب از نگاههایی که اشک را به شمع بدل کرده بودند. آن سوتر کبوتران نفسنفس میزدند از هُرم جمعیتی که آمده بودند تا سبزترین مسافر بهشت را بدرقه کنند. آمده بودند تا خود را در آینهای ببینند که به یک پیکر بدل شده بود.
انگار کسی زمین را تا افق روی دوش گرفته بود و آرام آرام به آسمان میسپرد. در هر گوشهای از شهر بیخواب، کودکی بر شانههای پدر نشسته بود و با انگشت کوچکش تابوت را نشان میداد. انگار میخواست این تصویر را برای همیشه در حافظه ناآگاه خود نقش کند. مردی خمیدهتر از لالههای واژگون در کنار دیوار با دست لرزان کلاهش را محکم میفشرد و زمزمه میکرد: «این آخرین دیدار نیست، این اولین دیدار یاس سپید با آسمانی است که همراه با چهچهه چکاوکها به روی میزبان خود آغوش گشوده است.»
وداع گاهی پایان سکوت آینهها و سکون مسیرها نیست. گاهی آغاز نظاره دوباره خویشتن در شبنشینی خوشههای بهشتی است. آن شب ایران در شیشه چشمخانههای خیس خویش، لختی گذشته را مرور کرد و هویت بازیافته خود را لمس کرد و آینده را در چشمان کودکان سوگوار بر دوش پدران داغدار جستوجو کرد. آن شب دریچههای پریشانی رو به بازخوانی یک امت، در کتابی قطور که با خون نوشته شده بود، ناگهان باز شد.
حاضران در ضیافت بدرود نیامده بودند تا خیس شبنم در حریر ماه غزل خداحافظی را زمزمه کنند. آنها آمده بودند تا عطر سوسنهای باران خورده بر روی یک تابوت معطر را روایت کنند. روایت بیچون و چرای باورهایی که در گردنههای لغزنده تاریخ، تاروپودشان را تنیده بودند. آنجا در قرار ملاقات با سرو آرام گرفته، هر دستی که بر سینه میکوبید و هر چشمی که به تابوت خیره میشد، فصلی از حافظه جمعی یک ملت را ورق میزد. انگار هر گام ردپایی بر خاک خاطره بود. ردپایی که حرف داشت. حرفی با این ترجیعبند: ما هنوز در پس پرده مه، گمشده خود را صدا میزنیم و صدای خندههایش را در مجاورت خدا و خورشید میشنویم.
این روایت اما در مرزهای خاک نمیگنجید و پیوندی فراتر از نقشهها داشت. چه اینکه نسلها را به نخی نامریی متصل و قلبها را بر یک ضربان هماهنگ کرد. در آن شب مهتابی ضربان عشق مرزی نشناخت، وقتی از ضریح مطهر تا دورترین برزنها جماعتی در خیزابی واحد به حرکت درآمده بودند. انگار زمین برای یک لحظه از چرخش ایستاد تا این وداع را تماشا کند و آسمان برای یک شب نزدیکتر از همیشه بود و به گلدانهای شمعدانی آب میداد.
اما پایانِ این قصه، خود آغاز قصهای دیگر بود. آن شب گنبد طلا مبعوث شده در نوری عجیب میدرخشید که از اشکها روان بود و هر قطره روایتی از یک قلب گُر گرفته بود که با تمام وجود «لبیک» میگفت به حقیقتی که با میرایی نسبتی ندارد… و در میان آن همه شکوه، عاشورا در رگهای زمان زنده شد. آنجا که سخن از پرچمداری زیر لوای شمس الشموس به میان آمد و فریاد خونخواهی در گوش جهان طنینانداز شد. غریوی که پیوسته از عزتی سخن گفت که در برابر هر ذلتی قامت راست میکند. از حریتی که در برابر جور زانو نمیزند و از راهی که پایان ندارد. چرا که هر پایان خود پنجرهای گشوده به یک آغاز تازه است.
آن شب مهمان، راه خانه میزبان را گم نکرد و رو به روی غوغای سپید فرشتگان در امنترین آغوش آرام گرفت و همین مختصر کافی بود تا باور کنیم آن بالا در جوار اختران فروزان چیزی جز زیبایی و دلربایی، ابدیت را به تصویر نمیکشد.








