الماسهای خیسِ این مرداد ـ…
- شناسه خبر: 63866
- تاریخ و زمان ارسال: 11 مرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
با پاهای کوچکشان در جوی، آب تنی میکنند. در جوی حقیری که از میان آجرهای فرسوده و خاکِ گرم شهر میگذرد.
تابستان، آفتاب را مثل تنور داغ بر سرشان ریخته، اما آنها با شلوارهای کوتاه و پیراهنهای چهارخانه رنگ و رو رفته، دنیایی ساختهاند از ترانههای کودکانه و پرشهای بلند به درون آب.
یکی از آنها فریاد میزند و با کف دستش آب را به سمت دوستانش پرتاب میکند. قطرات در هوا میدرخشند. درست شبیه الماسهایی که فقط کودکان میتوانند ببینند. جوی آب، امروز دریای آنهاست و آسمان آبی بالای سرشان، سقف بیکران این قصر خیالی.
به دقیقه اکنون بچهها پادشاهان و ملکههای این دریای کوچک هستند. برای آنها، این جوی آب، اقیانوسی است که هیولاهایش را با چوبهای کوچک میرانند و گنجهایش را در بطریهای پلاستیکی پیدا میکنند.
یکی از پسرها، با موهای خیس و چشمان نافذ و درخشان، سنگ صافی را از ته جوی برمیدارد و نشان دوستانش میدهد: «نگاه کنید بچهها! این گوهرِ دریای منه!»
… و بقیه با هیجان دورش جمع میشوند. در این لحظه، آنها نه کودکانی فقیر، بلکه کاشفانِ گنجهای پنهان جهانند. تردید نباید کرد خاطره یاسی رنگ این روزها، مثل همان سنگهای صاف و رنگبه رنگِ ته جوی، همیشه در قلبشان صیقل خواهد خورد. روزهایی که ثروتشان خنده است و قصرشان جوی آبی که از میان محلهی فقیرنشین میگذرد. هنر آنها تبدیل جوی آب به اقیانوس است و این اتفاق پیش پا افتاده ای نیست.به همین روز عزیز قسم.
انبوهی از این بعد از ظهرهای مرداد را
به یاد دارم که در غروب آنها
در خیابان
از تنهایی گریستیم
ما نه آواره بودیم، نه غریب
اما این بعد از ظهرهای مرداد
پایان و تمامی نداشت…







