احیای یک خانه، بیداری یک محله
- شناسه خبر: 62530
- تاریخ و زمان ارسال: 22 تیر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نفیسه کلهر
یک غروب در پایان هفته است که مسافران از مینیبوسها در میدانگاه محله پیاده میشوند و مسیر را تا انتهای کوچه سلطان سید محمد طی میکنند. صدای چرخ چمدانها همراه میشود با صدای اذان امامزاده و تمام کوچه را پر میکنند. انگار این صدا، نوای زندگی تازهایست که در محله جریان پیدا کرده و شور و حال جدیدی به کوچهها داده است.
بچههای محله، سوار بر دوچرخه میان جمعیت راهشان را پیدا میکنند، بعضی هم کمی باملاحظهتر با مسافران همراه میشوند.
در یکی از کوچههای محله تاریخی آخوند قزوین، عمارتی تاریخی پس از سالها خاموشی، دوباره جان گرفته؛ خانهای که حالا با حیاطی پر از شمعدانی، حوضی کاشیکاریشده و اتاقهایی با نام عشاق، اقامتگاهی دنج شده برای مسافران شهر و نقطهی امیدی برای احیای خانه و حتی محلههای تاریخی اطراف.
خانهای فراتر از اقامت
جایی میان کوچههای کمرفتوآمد آخوند و خانههای قدیمی که اغلب در سکوت فراموشی فرو رفتهاند، یک خانهی قدیمی، آرامآرام از خواب بیدار شده. خانهای با معماری اصیل قاجاری، پنجرههای ارسی، شیشههای رنگی و بالکنهایی مشرف به گنبدها و بامهای تاریخی قزوین.
«خانه یار»، عنوانی است که صاحبان این بنا برای اقامتگاه تازه تاسیس خود انتخاب کردهاند. جایی که حالا نه فقط برای خوابیدن، که برای ماندن، نفس کشیدن، نوشیدن چای در سایهی دیوارهای گلی و گوش دادن به صدای آب حوض ساخته شده است.
از هشتی تا حیاط
ورودی خانه، ساده و بیادعاست. درب چوبی بزرگی که به هشتی آجری باز میشود؛ هشتیای که دو راهرو از آن منشعب میشود. یکی رو به پلههایی در دل زمین که مهمان را به حیاط هشتیشکل با حوضی هشتضلعی هدایت میکند و مسیر دیگر درست مقابل پلههایی به سمت طبقهی بالا، به اتاقهای خانه راه دارد.
از بالکن طبقهی بالا که به سمت شمالغربی نگاه کنید، گنبد سلطان سیدمحمد با رنگ آبی فیروزهایش در آسمان میدرخشد و در سمت شمالشرقی، خانهی شهیدی، از عمارتهای مهم قزوین، دیده میشود. در نماهای بیرونی خانه، ارسیهای بزرگ با نقوش چوبی و شیشههای رنگی، نخستین چیزیست که نگاه را خیره میکند.
همسایهها
خانه سمت چپ که الان به سه خانه تقسیم شده منزل آقای گلدوز بود، یک آینهکار قدیمی شهر که بقاع متبرک زیادی را آینهکاری کرده است، این خانه یک حیاط بزرگ و زیبا داشت که الان به سه حیاط تبدیل شده و سطحش خیلی پایینتر از کوچه بود که الان بالاتر آمده است.
خانهای که از زییاییاش بسیار گفتهاند و چقدر حسرت برای خانهای که مرمت نشده از دست رفت.
در کوچه منتهی به خانه یار، کودکی در خانه را باز کرده و تا چشمش به من میافتد، بلند سلام میدهد.
به گواه همسایهها کودکانی که در کوچه بازی میکنند، خوشحال میشوند از دیدن گردشگرانی که برای اقامت به این محله پا میگذارند.
آمدن مسافران به این خانه، محله را از فراموشی بیرون آورده، پاخورش را بیشتر کرده و به واسطه اقامت در این خانه، گردشگران در بقیه کوچههای محله هم قدم میزنند. و اینگونه محلهای که حتی بعضی اهالی اصیلش هم آن را ترک کرده بودند، دوباره زنده شده و حال و هوای تازه میگیرد.
اقامت در قصهها
اتاقهای خانه یار، به رسم خانههای ایرانی و با الهام از داستانهای عاشقانه، نامگذاری شدهاند. در طبقهی اول، اتاقهای «لیلی»، «مجنون»، «بیژن» و «منیژه» قرار دارند و در طبقهی بالا اتاقها به نامهای «خسرو»، «شیرین» و «فرهاد» نامیده شدهاند.
پردههای ترمه، نور آفتابی که از شیشههای رنگی میگذرد، و چیدمان سنتی هر اتاق، حس خانهی مادربزرگها را زنده میکند. همه چیز ساده است، اما با دقت و توجه چیده شده.
با این حال چیزی از امکانات یک هتل خوب کم ندارد.
حیاطی برای آرام گرفتن
در طبقهی پایینتر، حیاطی کوچک و دنج با تختهایی که دورتادور حیاط چیده شده، حوضی پرآب و شمعدانیهایی لب حوض، فضای صرف غذا را شکل دادهاند. این بخش از خانه به رستوران اختصاص دارد.
منوی رستوران شامل غذاهای خانگی و بومی است: قیمهنثار، لوبیاپلو، کتلت، میرزا قاسمی و …
پشتبام خانه هم به کافهای تبدیل شده که عصرها با نور آفتاب رو به غروب، میزبان مهمانانیست که بهدنبال آرامش در افقهای بلندند؛ چای، دمنوش، نوشیدنیهای سنتی و گاه کیک خانگی، منوی این کافهی کوچک را شکل دادهاند.
محلهای که بیدار شد
راضیه رحمانی، مدیر داخلی اقامتگاه، دربارهی حالوهوای این خانه و محلهاش میگوید:
«اینجا مثل خانهی قدیمی فامیلهاست. وقتی واردش میشی، انگار وارد یه خاطره شدی. سالها بود این محله که اطرافش خانههای تاریخی مثل عمارت شیر و خورشیدی و خانه شهیدی هست، در سکوت فرو رفته بود. گردشگرها بیشتر در اطراف بازار و خیابانهای معروف میچرخیدند، اما اینطرف، کمتر کسی پا میگذاشت. حالا با راهاندازی این اقامتگاه، هم گردشگران به اینجا میآیند، هم همسایهها حس میکنند دوباره دیده میشوند.»
او میگوید که بازخورد محلیها مثبت بوده و حتی بعضی از آنها پیشنهاد دادهاند که فضاهای مشابه هم احیا شود.
تجربهی یک مهمان: «خانهای که حالِ آدم را خوب میکند»
نرگس کیانیان، یکی از مهمانان مقیم، که بیش از سه ماه است در این خانه اقامت داشته، دانشآموختهی معماری است. او که در انتظار ویزای سفر به ژاپن و زندگی در آنجا در کنار همسرش هست، این خانه را انتخاب کرده تا مدتی در آن سکونت کند.
نرگس که ماه آخر بارداری را میگذراند، در گفتوگو با ولایت میگوید:
«آرامش اینجا باعث شد تصمیم بگیرم مراسم ولیمهی دخترم رو هم همینجا برگزار کنم. برای من، نظافت خیلی مهمه. همه چیز در این اقامتگاه نوسازی شده، ولی ظاهرش رو سنتی نگه داشتن. مهمتر از همه، اینکه رفتار پرسنل خیلی انسانی و محترمانهست. حتی وقتی بارمو برام از دم تاکسی تا توی اتاقم آوردن، هیچ توقعی نداشتن. این برای من خیلی ارزش داشت.»
او با لحنی صادقانه ادامه میدهد:
«جایی که قبلاً رفته بودم، شبها تیم فوتبال اومده بودن، صدای تلویزیون، کوبیدن درها به هم آرامشم را میگرفت، حتی در خود هتل هم مراسم عروسی برگزار میکردند. خیلی اذیت شدم. اما به اینجا که آمدم همهچیز سر جای خودش بود. این آرامش را واقعاً لازم داشتم.»
خاطرات خانه
بابک چگینی، نوه دختری خانواده اثنی عشری از مالکان پیشین خانه یار است.
به گفته چگینی، پدر بزرگ او «حاج تقی اثنی عشری» در جوانی نجار بود، بعدها در کوره ملی پشت ترمینال کوره راه انداخت، کورهای که در سال ۶۹ در زلزله فرو ریخت و از بین رفت.
چگینی هم مثل بسیاری از افراد، روزهای خوبی را در خانه پدربزرگ و مادربزرگش گذرانده و خاطرات جالبی از این خانه دارد، از باقلواهایی که مادربزرگش میپخت و در ظرفهای مخصوص در اتاق انتهای خانه نگه میداشت و بچهها موقع ناخنک زدن حواسشان بود که یک ردیف کامل باقلوا بخورند تا مادربزرگ متوجه نشود، از مراسم حنابندان داییهایش که در خانه برگزار میشد و … اما به گفته او یکی از بهترین خاطراتش بازگشت داییاش از جنگ بعد از مدتها مفقودالاثری است. او در این باره توضیح میدهد: «دایی وسطیم سه سال مفقودالاثر شده بود، جنگ که تمام شد، با آزادی اسرا، داییم هم آزاد شد و به خانه آمد.
بعد از مدتها بیخبری و اینکه ندانی عزیزت زنده است یا نه، آمدنش برای همه ما اتفاق مبارکی بود، شادی اهل خانه تمامی نداشت، نزدیک به ۱۰ روز درب خانه باز بود و مدام همسایهها میآمدند و میرفتند، غریبه و آشنا از این خبر خوشحال بودند، بعضیها هم عکس عزیزانشان را که مفقود شده بودند، میآوردند برای شناسایی. روزهای خاصی بود که خاطراتش در این خانه هیچ وقت از یادم نمیرود.»
او همچنین به یاد دارد که از بزرگترها شنیده بود خیلی قبلتر بخشی از خانه مجاور یعنی خانه امام جمعه شهیدی متعلق به پدربزرگش بود که باعث شده بود طول خانه زیاد باشد و عرضش کم، که پدربزرگش قسمتی از زمین را با زمین امام جمعه تهاتر کردند و زمین از قناصی درآمد.
احیای خانه، احیای کوچه
وجود اقامتگاههایی مثل «خانه یار» نه فقط برای گردشگران، که برای بافت شهری هم مهم است. بسیاری از کوچهها و محلههای قدیمی قزوین، سالهاست که در معرض فراموشیاند. اما با جان گرفتن دوبارهی یک خانه، گاهی یک کوچه هم زنده میشود.
کنار در، کاسهای آب قرار دارد که حس بدرقه میهمانان به سنت قدیمی را تداعی میکند.
گلهای شمعدانی روی طاقچهها؛ مطبخی که اجاقش گرم است و بوی غذایی که سر ظهرها و غروبها در خانه میپیچد؛ همه نشانههایی از خانهای هستند که دیگر خاموش نیست، زندگی در آن جریان دارد و از تخریب و آپارتمانسازی نجات یافته است. سرنوشتی که شاید آرزوی مالکان بسیاری خانههای قدیمی بوده است که روزی مجبور به فروش خانه به بساز و بفروشها شدند.
سرانجام
کوچههای اطراف «خانه یار» این روزها تغییر کردهاند. پیشتر که چند باری به این کوچهها آمده بودم، بعضی از همسایهها در کوچه فرش میشستند یا با ظاهری نامرتب کنار درِ خانهشان مینشستند. حالا اما فضا فرق کرده. نشانههای تغییر را میشود از بازی بچهها در کوچه فهمید و سلامی که گاهی با صدای بلند و اشتیاق به میهمانان خانه میدهند.
حمید دانشآموخته معماری است، که یک غروب همراه دوستانش وقتش را در کافه این خانه میگذراند، او معتقد است مرمت این خانه روی ساکنان خانههای اطراف هم تأثیر گذاشته. در کوچهی مجاور، لب پنجرهی یکی از خانههای قدیمی پر از گلدانهای شمعدانی شده. حمید میگوید خیلی از ساکنان این خانهها ممکن است با خودشان فکر کنند چرا خانهی ما نباید مرمت و نوسازی شود؟
چند کوچه بالاتر، یکی از اهالی که خودش هم صاحب یک خانهی قدیمی است، میگوید ساکنان خانهی یار را میشناسد. آنها دوستان دوران کودکیاش بودهاند؛ همبازیهایی که در همین کوچه با هم فوتبال بازی میکردند. ما را میبرد و خانه خودش را هم نشانمان میدهد، انگار چیزی کم از آن خانه ندارد و او هم مایل است این خانه بازسازی و احیا شود.
با زنده شدن «خانه یار»، خاطرات کودکی بسیاری اهالی محل هم زنده شدهاند؛ خانهای که داشت با خاموش شدن چراغهایش، کمکم به فراموشی سپرده میشد، اما حالا یک محله را روشن کرده است.















