آیا ترامپ به استراتژی جنگ با ایران بازمیگردد؟
- شناسه خبر: 85270
- تاریخ و زمان ارسال: 31 خرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

حیدر ولیزاده
دستیابی اخیر ایران و ایالات متحده به یک تفاهمنامه ۱۴ بندی جهت آغاز یک ماراتن مذاکراتی ۶۰ روزه، بار دیگر تحلیلگران حوزه سیاست خارجی و امنیت بینالملل را به تکاپو انداخته است. در این میان، یک پرسش کلیدی و مهم در محافل رسانهای و نخبگانی مطرح میشود: آیا این ضربالاجل ۶۰ روزه، فرصتی واقعی برای دیپلماسی و حلوفصل مسالمتآمیز اختلافات است، یا صرفاً یک «تنفس تاکتیکی» و بازه زمانی تدارکاتی برای واشنگتن است تا خود را برای حمله نظامی دیگری به ایران آماده کند؟
برخی از ناظران معتقدند آمریکا با استفاده از این پنجره زمانی و در سایه بازرسیهای احتمالی آژانس بینالمللی انرژی اتمی، به دنبال تثبیت موقعیت و مکانیابی دقیق ذخایر اورانیوم غنیشده ایران است. بر اساس این فرضیه، اگر ایران طبق مفاد توافق پیشنویس، اقدام به رقیقسازی یا انتقال این ذخایر کند، بزرگترین اهرم بازدارندگی خود را از دست خواهد داد و در نتیجه، ایالات متحده با خیالی آسوده از بابت عدم جهش هستهای ایران، شیپور جنگ را بار دیگر به صدا در خواهد آورد. اما برای سنجش میزان اعتبار این فرضیه، باید گامی به عقب برداشت و منطق حاکم بر منازعات چند ماه گذشته را بازخوانی کرد.
بازخوانی منازعه اسفندماه: اهداف واقعی واشنگتن و تلآویو چه بود؟
برای درک آینده، ناگزیر به تحلیل گذشته نزدیک هستیم. باید به تحولات زمستان گذشته و بهویژه حمله مشترک آمریکا و رژیم صهیونیستی بازگشت و این سؤال بنیادین را طرح کرد: هدف غایی محور واشنگتن-تلآویو از برافروختن شعلههای این جنگ چه بود؟ آیا آنها صرفا به دنبال متوقف کردن یا عقب راندن برنامه هستهای و موشکی ایران بودند؟
کنار هم قرار دادن پازل تحولات، اظهارات رسمی مقامات پنتاگون، کاخ سفید و کابینه امنیتی تلآویو نشان میدهد که اهداف این تهاجم، بسیار فراتر از پرونده فنی هستهای یا توانمندیهای بالستیک ایران تنظیم شده بود. استراتژی کلان آمریکا در این نبرد، در سه محور عمده تعریف میشد:
- تسلیم مطلق و بیقیدوشرط نظام سیاسی در ایران
- ایجاد بسترهای لازم برای فروپاشی یا تغییر ساختار قدرت
- تضعیف ژئوپلیتیکی مفرط و در نهایت پیگیری سناریوی خطرناک تجزیه ایران
در واقع، غرب به دنبال حذف دائمی ایران به عنوان یک بازیگر قدرتمند در نظم منطقهای غرب آسیا بود. به عبارت دیگر، میتوان گفت که هدف اصلی، برچیدن کامل معماری امنیتی ایران برای فروپاشی و تجزیه کشور بود، نه فقط از بین بردن اورانیوم غنیسازی شده و موشکهای بالستیک.
محاسبه هزینهها: بهای سنگینی که ترامپ پرداخت
ایالات متحده برای پیشبرد این استراتژی حداکثری، وارد قمار بزرگی شد و بهای بیسابقهای را در ابعاد داخلی و بینالمللی پرداخت کرد. تهاجم نظامی به شهادت آمارهای اقتصادی و سیاسی، پیامدهای هولناکی برای دولت دونالد ترامپ به همراه داشت که زنجیرهای از بحرانها را پدید آورد:
به لحاظ افکار عمومی داخلی، موج شدید نارضایتیهای اجتماعی، مخالفت صریح سیاستمداران واقعگرا و انتقادات تند کارشناسان اندیشکدههای بزرگ آمریکا از ماجراجویی بیسرانجام کاخ سفید صورت پذیرفت.
از نظر اقتصاد و انرژی، جهش ناگهانی و شوکآور بهای انرژی در بازارهای جهانی، بیثباتی در بورسهای بینالمللی و تحمیل مخارج سنگین نظامی به بودجه عمومی آمریکا پدید آمد.
از منظر موقعیت استراتژیک، کاهش مفرط و بیسابقه ذخایر استراتژیک نفت و تسلیحات ایالات متحده امنیت ملی این کشور را در برابر سایر رقبا مثل چین و روسیه تضعیف کرد.
به لحاظ دیپلماتیکی نیز، شکاف عمیق در جبهه متحدان سنتی آمریکا و نارضایتی شرکای اروپایی و منطقهای ایجاد شد که شعلهور شدن جنگ منافع اقتصادی آنها را مستقیماً تهدید میکرد.
اگر این پرسش را مطرح کنیم که خروجی این موازنه برای واشنگتن چه بود؟ باید به صراحت بگوییم هیچ. نه تنها اهداف ترسیمشده محقق نشد، بلکه برعکس، ایران موفق شد با اتکا به استراتژی «مقاومت فعال» و ضربات متقابل، هیمنه نظامی و سایه ارعاب آمریکا را در منطقه در هم بشکند. ایران از این بحران، با ارتقای چشمگیر موقعیت ژئوپلیتیکی، تثبیت قدرت رسانهای و اثبات کارآمدی دکترین نظامی خود خارج شد.
خروج از بحران خودساخته؛ ترامپ در جستجوی روزنه عقبنشینی
دقیقاً در چنین اتمسفری بود که دونالد ترامپ و حلقه مشاورانش دریافتند استمرار این وضعیت، فرسایش شدید قدرت دیپلماتیک و اقتصادی آمریکا را به همراه خواهد داشت. کاخ سفید که خود بانی این بحران بود، برای جلوگیری از سرریز شدن هزینهها، استراتژی خود را بازتعریف کرد و به دنبال هر روزنهای برای خروج آبرومندانه از این باتلاق گشت.
تفاهمنامه ۱۴ بندی فعلی، بیش از آنکه یک طرح فریب برای حمله بعدی باشد، خروجی ناگزیر مواجهه آمریکا با بنبست نظامی در قبال ایران است. ترامپ عملا بدون دستاورد ملموسی از جنگ عقب نشست و ناچار شد به میز دیپلماسی بازگردد که پیشتر آن را تحقیر میکرد.
چرا بازگشت به باتلاق خلیج فارس بعید است؟
هرچند در علم روابط بینالملل و به گواهی تاریخ، ایالات متحده کشوری غیرقابل اعتماد شناخته میشود که بارها معاهدات بینالمللی (از جمله برجام) را به صورت یکجانبه نقض کرده و در حین مذاکرات به تهاجم روی آورده است، اما تحلیل رفتار آینده ترامپ نباید صرفا بر اساس «بدعهدی ذاتی» شکل بگیرد، بلکه باید بر اساس «منطق هزینه ـ فایده» تحلیل شود.
بازگشت مجدد ترامپ به گزینه نظامی و ورود دوباره به باتلاق خلیج فارس به چند دلیل عمده، دور از ذهن و گزینهای غیرعقلانی برای واشنگتن است:
واقعیت روی زمین این است که با هرگونه تفاهم یا توافق موقت، زیرساختهای بنیادین و توانمندیهای دفاعی-نظامی ایران دستنخورده باقی میماند. شبکه موشکی، پهپادی و نفوذ منطقهای ایران نه تنها از بین نرفته، بلکه در کوران حوادث اخیر بازسازی شده و صیقل خورده است.
علاوه بر این، ایران ثابت کرده است که استراتژی «صبر راهبردی» را با «پاسخ قاطع و هموزن» جایگزین کرده است. هرگونه نقض عهد عینی یا تحرک نظامی جدید از سوی آمریکا، با واکنش آنی و پرهزینه ایران مواجه خواهد شد؛ هزینهای که اقتصاد جهانی و ثبات داخلی آمریکا در شرایط فعلی، پتانسیل تحمل مجدد آن را ندارد.
نتیجهگیری: زوال کلیدواژه «گزینه نظامی روی میز است»
برای چندین دهه، ترجیعبند سیاست خارجی رؤسای جمهور آمریکا در قبال تهران، عبارت مشهور و تهدیدآمیز «همه گزینهها، از جمله گزینه نظامی، روی میز است» بود. این عبارت به عنوان اهرم فشار روانی برای امتیازگیری در مذاکرات عمل میکرد.
اما تحولات میدانی و بهویژه شکست آشکار و مفتضحانه استراتژی نظامی در نبرد اخیر، این ابزار قدیمی را برای همیشه از کار انداخت. امروز دیگر حتی برای خود دولتمردان و استراتژیستهای پنتاگون نیز این عبارت فاقد اعتبار، وزن و ارزش بازدارندگی است.
بنابراین، بازه زمانی ۶۰ روزه پیشرو، بیش از آنکه «بازه تدارکاتی برای جنگ جدید» باشد، آزمونی برای کاخ سفید جهت سازگاری با واقعیتهای جدید قدرت در غرب آسیا است. ترامپ شاید تاجر پیشبینیناپذیری باشد، اما قطعاً آنقدر حسابگر هست که متوجه شود بازگشت به باتلاق جنگ با ایران، نقطه پایانی سریع بر باقیمانده هژمونی آمریکا در دنیا خواهد بود.









