آنسوی خاکریز نامش را هجی کرده بود!
- شناسه خبر: 89645
- تاریخ و زمان ارسال: 31 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
دخترکی طناز و چشم عسلی با چادر نماز گلگلی، پشت بامهای کاهگلی نشسته بود و به دوردست زل زده بود. هیچکس نمیدانست آن چشمهای شهلایی، در انتهای جاده دنبال چه کسی میگردند. او اما به سربازی فکر میکرد که میان خاکریز و سیم خاردار نام دختر را در دل هجی میکرد. سربازی که قرار بود روزی از پشت کوهها و جادههای دوردست برگردد و کوچه را با قدمهایش ریسه ببندد. قرار بود در هشتی خانه بایستد و دخترک برای هزارمین بار از برق نگاهش خجالت بکشد.
باد آرام از میان مویرگهای کاهگل میگذشت و گوشه چادر گلدارش را تکان میداد. دخترک اما چادر را محکم گرفت. انگار میترسید باد دلش را هم با خودش ببرد. آسمان آن عصر رنگ عجیبی داشت. نه کاملاً لاجوردی بود و نه کاملاً نیلی. آسمان شبیه قلب دخترکی بود که از شنیدن خبرهای بد وحشت داشت و هر صدای دوری قلبش را به تپش میانداخت و هر سکوتی چیزی از زهرهاش کم میکرد. او دمادم به سربازی میاندیشید که در نقطه صفر مرزی، چشم به ابرهای ناشناس دوخته و چشمهای نگارش را در ذهن نقاشی کرده بود. کسی چه میدانست. شاید سرباز مام میهن از میان دود و دخان به غروب شهرش فکر میکرد و خانه کوچکی را به یاد میآورد که بوی نان تازه و نسرین و نسترن میداد. شاید در جیب لباس نظامیاش تکه کاغذی بود با چند خط کج و معوج از دست دخترک. چند کلمه ساده که برای دیگران هیچ بود، اما برای او به قدر تمام گیتی ارزش داشت.
صدها کیلومتر آنسوتر دخترک هنوز در پشت بام نشسته بود و پاهایش از رفتن باز میماند.
دلش میخواست تا انتهای جاده هروله کند اما عشق گاهی آدم را درست همانجا که باید خیز بردارد به طرز مهلکی میخکوب میکند. ماه پاورچین از پشت تپهها بالا میآمد و خانههای کاهگلی را به رنگ نقره درمیآورد. چادر نماز گلگلی در نور ماه شبیه باغ کوچکی شده بود که تمام شکوفههایش منتظر یک نفر بودند.
دخترک زیر لب آیههای عاشقانه را برای سلامتی آن یک نفر میخواند و دلش پیوسته غنج میزد. برای سربازی که وطن را تنگ در آغوش گرفته بود و عشق را در گوشهای از سراپرده قلبش پنهان کرده بود. او خوب میدانست عشق همیشه شبیه قصهها نیست و گاهی بوی خاک و خاکریز و خستگی میدهد. گاهی باید ماهها به انتهای یک جاده خیره ماند و از میان هوهوی باد صدای قدمهای کسی را شنید که هنوز نیامده است.
دخترک اما امیدش را به هیچ دیواری تکیه نداده بود و آن را در قلب خودش پنهان کرده بود. او هر شب پیش از خواب به هشتی خانه نگاه میکرد و در خیال، قامت سربازش را برانداز میکرد و میدید که برگشته است. خسته و شکسته است اما با نینی چشمهایش لبخند میزند. میدید که چیزی نمیگوید و فقط دستهایش را جلو میآورد و او بیآنکه لام تا کام حرفی بزند تمام ماهها و روزهای انتظار را در یک نگاه به او پس میدهد.
کاش همه سربازان وطن، روزی از پشت خاکریزها به هشتی خانهها، به آغوش مادران و به چشمهایی که سالها عاشقانه منتظرشان ماندهاند برگردند و جهان را مملو از عطر لاله واژگون کنند. بگو آمین.
برای دل من بس است سینهی تو
برای آزادی تو، بالهای من.
به آسمان میرسد از دهان من
آنچه بر روح تو خفته بود.
در توست وهم هر روزه
چون ژاله به گلبرگ میرسی.
با غیبت خود زیر افق نقب میزنی
جاودانه در گریز، همچو موج
گفتهام که میان باد میخواندی
همچو کاجها و همچو دکلها
همانگونه درازی و کمگویی
و یکباره پُراندوه میشوی، همچو یک سفر
چون شاعری کهن، به خود میخوانی.
لبریز طنینها و صداهایی دلتنگی
بیدار میشدم، و گاهگاه میکوچید و میگریخت
هر پرنده که بر روح تو خفته بود …






