آبروی چند سالهای که در یک لحظه ریخته میشود!
- شناسه خبر: 75628
- تاریخ و زمان ارسال: 22 دی 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

گزارش ـ محمد بهرامی: همه ما داستانهایی از این دست که مثلا به فلان دختر یا فلان زن در شهر، یا در مسیر بینراهی، دستدرازی شده است را خواندهایم و یا شنیدهایم؛ اما کمتر با این افراد روبرو شدهایم؛ آن هم وقتی که مورد تعرض قرار گرفتهاند. واقعا نمیدانیم اگر در چنین شرایطی قرار بگیریم چگونه میتوانیم به فرد آسیبدیده کمک کنیم.
بهترین راه در اینگونه مواقع، تماس گرفتن با پلیس است که بتواند موضوع را پیگیری کند اما گاهی ترس از آبرو، باعث میشود که افراد آسیبدیده، همین کار ابتدایی را هم انجام ندهند؛ از اینرو ممکن است ترس و آثار روانی بلایی که بر سرشان آمده، سالها با آنها میماند و کابوس زندگیشان میشود .
بهترین راه پیشگیری از این قبیل اتفاقات، هوشیار بودن در ترددها و اعتماد نکردن به هر کسی است. این کار میتواند تا حدود زیادی امنیت را خصوصا برای زنانی که قصد تردد در مسیرهای برون شهری دارند فراهم کند اما گاهی هم با بیدقتی، اتفاقی رخ میدهد که نباید!
دست درازی به دختر جوان
دختر جوان در حالی که به شدت گریه میکرد و ظاهرش آشفته بود، لباسهایش خاکی شده بودند و از گوشه لبش نیز خون میچکید، وارد مغازه شد. فقط آب خواست و با همان حالت بغض و اشک گفت: «تورو خدا یه بطری به من آب بدین»
سریع یک بطری آب معدنی به او دادم، گوشه مغازه نشست و در حالی که گریه میکرد کمی آب خورد. کیفش روی دوشش بود، انگار که دانشآموز بود اما لباس مدرسه به تن نداشت و برای دانشآموز بودن، کمی بزرگتر نشان میداد.
میخواستم بپرسم چه اتفاقی برایش افتاده است اما حقیقتش رویم نشد؛ گفتم شاید مشکل خانوادگی داشتهاند؛ به من مربوط نمیشود. چیزی نپرسیدم و حرفی نزدم. دقایقی آنجا نشست، چند مشتری آمدند و رفتند و با تعجب به دختر نگاه کردند، سرش پایین بود و هقهق میزد و گریه میکرد.
بالاخره دلم را به دریا زدم و از او پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده چرا گریه میکنی؟»
با پرسش من صدای گریهاش بلندتر شد. شروع به حرف زدن کرد و چند کلمه دست و پا شکسته گفت، اما قبل هر کلام کمی آب میخورد، دوباره سکوت کرد.
پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده خانم، چرا اینقدر آشفتهای چرا گریه میکنی؟»
در حالی که به پهنای صورتش اشک میریخت، گفت: «برای دورهمی با دوستانم به قزوین آمدم، خانهمان بیرون شهر و اطراف قزوین است، هنگام برگشت، سوار ماشین شخصی شدم چون روز تعطیل بود، تاکسی پیدا نکردم. گوشیام هم شارژ نداشت که تاکسی اینترنتی بگیرم؛ در بین راه راننده از مسیر منحرف شد و به سمت یه جای خلوت رفت، هرچه به او اعتراض کردم دستم به جایی نرسید او مرا به یه جایی خلوت برد و به من دست درازی کرد.»
«در حالی که از شدت گریه و ترس و تقلا برای فرار کردن از دست او تا آستانه بیهوشی و بی حالی رفته بودم؛ مرا این حوالی از ماشین پیاده کرد و خودش رفت.»
گفتم : «مگر شماره پلاک ماشینش را برنداشتی؟»
در همان حال که گریه میکرد، گفت: «نه نتوانستم آنقدر ترسیده بودم که فقط میخواستم خودم را نجات بدهم.»
گفتم: «خب چرا به کلانتری نمیروی؟ چرا شکایت نمیکنی؟»
گفت: «میترسم»
گفتم: «از چه میترسی؟»
گفت: «میترسم پدر و مادرم هم با من دعوا کنند، آنها حتما مرا سرزنش میکنند.»
پرسیدم: «چرا باید تو را سرزنش کنند؟ اتفاقی است که افتاده، تو که مقصر نیستی. میتوانست برای هر کس دیگری نیز این اتفاق بیفتد.»
گفت: «نه. بارها پدرم به من گفته بود که اگر خواستی بیایی تنها نیا و با دوستانت بیا. بارها گفته بود سوار خودروهای شخصی نشو؛ اما من چون دیر کرده بودم مجبور شدم که شخصی سوار شوم. هرگز فکر نمیکردم که چنین اتفاقی برایم بیفتد و چنین بلایی سرم بیاید.»
اشکهای دختر بند نمیآمد، هم از اتفاقی که برایش افتاده بود و هم از اتفاقاتی که بعدا ممکن بود برایش بیفتد به شدت ترسیده بود.
گفتم: «میخواهی چه کار کنی؟»
گفت: «نمیدانم»
و در حالی که اشک میریخت ادامه داد: «میترسم به کلانتری بروم، هم میخواهم بروم و هم میترسم. میترسم که اگر به خانوادهام خبر بدهند باعث آبروریزی شود، اگر هم به آنها نگویم خودم نمیتوانم تحمل کنم، ماندهام چه کار کنم.»
او فقط گریه میکرد و انگار در برزخی سخت گرفتار شده بود در حالی که من مانده بودم چه بگویم؛ نه میتوانستم به کسی زنگ بزنم نه میتوانستم کاری برایش انجام دهم.
گفتم: «شماره یکی از خانواده یا اقوامت را بده تا زنگ بزنم و بیایند تو را ببرند.»
گفت: « نه میترسم.»
به او گفتم: «اینطور که نمیشود بالاخره باید پلیس را در جریان بگذاری آنها شاید بتوانند ماشین را پیدا کنند.»
گفت: «من نه پلاک برداشتم و نه از هولم توانستم حتی قیافه او را درست ببینم. کاری را که میخواست به زور انجام داد و من حتی جرات نکردم به قیافهاش نگاه کنم. مرا به ماشین انداخت و در شهر پیاده کرد خودش هم فرار کرد.»
گفتم: «اگر حدودی هم بتوانی برای پلیس چهرهاش را بازگو کنی آنها پیگیری میکنند و حتماً او را پیدا میکنند.»
گفت: «نمیتوانم، نمیتوانم»
و در حالی که اشک میریخت گفت: «آبروی خودم و خانوادهام رفت. نمیدانم به آنها چه بگویم میترسم اصلاً به خانه بروم، میترسم از اینکه آبرویمان پیش در و همسایه ریخته شود، نمیدانم باید چه کار کنم.»
سپس گریهاش شدیدتر شد و در حالی که روی زمین نشسته بود سرش را روی دستهایش گذاشت .
در مواجهه با یک آسیبدیده چه کنیم؟
من مانده بودم که باید چه کار کنم؛ نه میتوانستم به پلیس خبر بدهم، نه میتوانستم که دخترک را در آن حال ببینم. دقایقی آنجا نشست و گریه کرد. مشتریانی که به مغازه میآمدند با تعجب به او نگاه میکردند، ترسیدم که مبادا اتفاقی برای ما بیفتد و مردم گمان کنند که حرفی از طرف ما گفته شده است. او سپس از مغازه خارج شد و رفت و من مبهوت شده بودم که چه کار کنم. اینکه دیگر به هیچکس نمیتوان اعتماد کرد. دخترک معصوم فکر همه چیز را میکرد الا خودش، آبروی ریخته پدر و مادرش و تنها چیز و تنها کسی که برایش مهم نبود خودش بود؛ او از مغازه خارج و داخل کوچهها ناپدید شد.







