قبولی دخترک در درس گُلفروشی!
- شناسه خبر: 70774
- تاریخ و زمان ارسال: 17 آبان 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

صدایش را میشود به سهولت شنید، آنگاه که از دلِ غرشِ موتورها و هیاهوی شهر برمیآید:
«یک گل…لطفا… یک گل بخرید!»
این یک درخواست ساده نیست؛ این، تمنایی است برای بقا. این، زمزم کودکی که دارد در کام ضرورت روزمره خفه میشود و هر جواب سربالایی که میشنود، سنگی است بر پنجره امیدش.
غایت آرزوی او، فروش آن چند شاخه گل، کلافی سردرگم است از رویا و کابوس!
فروش این گلها یعنی نانی بر سفره، یعنی لبخندی بر لبِ مادر، یعنی یک شب خوابی بدون کابوس گرسنگی. این آرزو، برای او، بزرگتر از قلههاست و دستنیافتنیتر از ستارهها.
و دخترک میترسد. از رسیدن شب. از سردیِ خانهای که با دستهای خالی به آن بازمیگردد. پس التماسش را بلندتر، چشمانش را گریانتر، و دستانِ کوچکش را لرزانتر به درگاهِ رانندگان تقدیم میکند. این گلها، تنها کالا نیستند، که قلب تپنده او هستند بر آسفالت سرد میانه پاییز.
کاش رهگذرانِ شتابزده لحظهای درنگ کنند و در این صدا و این نگاه غرقه شوند و به آرزوهای به یغما رفته نوباوهای خسته جان پاسخ دهند. چرا که فروش همین چند شاخه گل برای دخترک معصوم، مبارزهای است برای زنده ماندن و نبردی است برای حفظِ کرامت در این روزگار فریفته فکسنی!
آیا کسی هست صدایش را بشنود؟ صدایی که تنها از آن او نیست؛ از وجدانِ به خواب رفتهی جامعهای است که در پاییز سرسام آور آکنده از گرانی حوصله خیره شدن به چشمهای نرگسی دخترک را ندارد. همو به جای نشستن در کلاس اول انار و مرور درسهایش، پشت چهار راه ایستاده، گل میفروشد و رویاهای میسور و نامیسور جهانش را نفرین میکند.
ما فقر را دیدهایم
سوار اتوبوسی مخفی
در خیابانها میگشت
یخ در کف گرفته به صورت بچهها میکشید
و النگوئی دستش بود
که برق میزد
و سر آدمها را میربود…







