زنِ عکسها
- شناسه خبر: 60738
- تاریخ و زمان ارسال: 25 خرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نون.کاف
زن بدبختی بود. از آنهایی که به هر سختی تلاش میکرد تا همرنگ جماعت باشد.
هیچ لذتی از رنگ موهای جدیدش نمیبرد، اینکه هر ماه چند ساعت در سالن آرایشگاه بنشیند تا ناخنهایش را درست کند، برایش عذاب آور بود، پوشیدن لباسهای مد روز معذبش میکرد، ولی همه این کارها را انجام میداد تا شبیه زنان به روز و متجدد اطرافش باشد. تا وقتی پیش دوستانش مینشیند حرفی برای گفتن از جنس آنان داشته باشد. از آخرین مد روز و بهترین تزریق و جوانساز پوست و هزینههای آرایشگاه و کیفیت لوازم آرایش و…
او خسته بود.
از آن خستگیهایی که روی تن نمینشیند، اما توی جان رسوب میکند.
او مدام تمام سعیش را میکرد تا شبیه دیگران باشد.
شبیه همانها که زندگیشان همیشه مرتب است،
همیشه در حال سفرند،
همیشه لبخند به لب دارند،
همیشه خوشبختاند… حداقل در عکسها.
میهمانی میگرفت، رنگ لباسهای بچهها و همسرش را با خودش هماهنگ میکرد،
بچهها را وادار میکرد لبخند بزنند،
شوهرش را به زور کنار عکس مینشاند.
شمع روشن میکرد، میز تزیین میکرد،
و با گوشی در دست، دنبال بهترین زاویه میگشت.
اما خودش میدانست…
تمام آن لحظههای زیبا،
با جنگ اعصاب به دست آمدهاند.
او بچهها را دعوا کرده بود تا لباسشان را کثیف نکنند، قبل از گرفتنِ عکس به خوراکیها دست نزنند، بچهها را ناراحت کرده بود، همسرش از تکرار زیاد عکسها ایراد گرفته بود و همهشان از توجه بیش از حد او به جزئیات کلافه شده بودند، حتی خودش!
اما عکسی که پست میشد در صفحه اینستاگرامش چیز دیگری را نشان میداد.
با همه اینها اما خودش هم گاهی دلش میخواست همه چیز را رها کند و فقط برود.
بدون عکس، بدون توضیح، بدون تایید.
برود و در خانهای دور، در کوچهای بینام،
به دور از همه تجملات، یک زندگی ساده داشته باشد.
زندگی کند، نه اینکه نمایش بدهد.
صبحها با بوی نان بیدار شود، نه با زنگ یادآور جلسه آنلاین.
بچهها را بغل کند بیاینکه نگران لک شدن لباسشان باشد.
چای بخورد، کتاب بخواند، صدای باران را گوش بدهد.
زندگی کند.
بچهها در زمین خاکی بازی کنند، در جوی آب راه بروند، گلی شوند. او برایشان خوراکی ببرد و همسرش زیر سایه درختان بنشیند و برایشان کتاب بخواند.
اما در عوض،
مدام در تدارک میهمانی بود،
در تدارک سفر، خرید وسایل جدید،
در فکر پست بعدی.
در اینستاگرام، زن شادی بود.
با لباسهای رنگی، با میزهای پر زرق و برق تزیین شده، با کپشنهای انگیزشی.
اما در خلوت خودش،
گاهی آنقدر خسته بود که حتی دلش نمیخواست بیدار شود.
دلش نمیخواست کسی صدایش بزند.
دلش نمیخواست کسی از او بپرسد تعطیلات کجا رفته، برای فلان میهمانی چه لباسی خواهد پوشید، کدام آرایشگاه خواهد رفت؟
حتی دوست نداشت کسی از او تعریف کند که چقدر خانه و زندگی با سلیقهای دارد، رومیزیهایش را از کدام فروشگاه خریده، دامنش طراحی کدام مزون است، سرویس طلایش را به چه مناسبتی هدیه گرفته؟
پاسخ او به تمام این انتظارات، به بهای آرامشش تمام شده بود، و حالا میدید که پایانی هم ندارد. هر روز باید به انتظارات بزرگتری پاسخ دهد.
روزی دوستی برایش نوشت:
«چقدر همه چیز این عکس قشنگه، کاش منم مثل تو بودم.»
و او گوشی را بست و چند دقیقه خیره ماند به دیوار.
نه دلش آمد دروغ بگوید، نه توانست راستش را بگوید.
او زنی بود که همهچیز داشت،
جز خودِ خودش.
شاید اگر کمی دوربین را زمین میگذاشت، میدید که چقدر دلش برای خودش تنگ شده.
برای آن دختری که میخندید،
بیدلیل، بیدوربین، بیترس.
دلش تنگ شده بود برای خودش،
برای زنی که قرار بود باشد، اما دیگر نیست.
هر بار که در عکسها لبخند میزد،
قطعهای از خودش را جا میگذاشت.
در یک قاب شادِ دروغین.
و هیچکس نفهمید،
که این زن، چقدر خسته بود.
او نه بدبخت بود، از تجملات و از تکرار مداوم نمایش تجملات خسته بود.
خیلی خسته!




