
من درد مشترکم، مرا فریاد کن!
اینجا در حوالی خورشید، طفل درهم شکستهای که باید بالهایش را در آسمانِ بازی بگشاید، مشتهای کوچکش را گره میکند تا لقمهای نان از چنگالِ فقر برباید. او با پاهای لاغری که باید روی سرسرهها و تابها پرواز کنند، پیادهرویِ بیپایانِ زندگی را با همیانی بر دوش میپیماید و دم برنمیآورد که هوا بس ناجوانمردانه خنک است. اینجا دور از شرشر باران و لجن صدای خندههای خردسالی مغموم جای خود را به سکوتِ سنگینی داده است که از هزارتوی قلبِ غمگینش سر برآورده است. با این همه فروردینِ سر به هوا سرود میخواند در هنگامهای که جرقّههای امید میدرخشند و...





