امید خاکستری !
انسیه بخارایی از کودکی دیدمت از فوجِ رنجها با خون دل، پیر و توانگر شدی پدر یک عمر کار و سختی و دوری از آشیان اینبار هم، راهیِ بنــدر شدی پدر چشمم به راه مانده که برگردی از سفر اما قرینِ آتش و اَخگر شدی پدر! گفتی که سوغاتیِ من را خریدهای اما چه شد؟ از که مُکدّر شدی پدر؟ از آن قیامتی که بهپا شد بگو چرا پرواز کردهای و کبوتر شدی پدر؟ رفتی که دل دهی به خلیج و طنینِ موج با موج انفجار، منــوّر شدی پدر! ققنوسوار از دل آتش برون...







