
دست و پایش را جا گذاشت، قلبش را نه!
امید مافی سرباز وطن با پشت لبی تازه سبز شده، وقتی پای لانچر ایستاد، هنوز چیزی از سرنوشت نمیدانست. باد از میان لباس خاکیاش عبور میکرد، و خورشید روی چهرهاش نور کمجانی میپاشید؛ گویی جهان در سکوتی سنگین، لحظهای پیش از فاجعه، نفسی در سینه حبس کرده بود. او ۱۹ سال داشت، با رؤیاهایی ساده و معمولی، مثل بازگشت به خانه، شنیدن صدای مادر یا قدمزدن در خیابانی که خاطرات علیلش هنوز در ذهنش زنده بود. اما زمان، گاهی بیرحمتر از آن است که بتوانی حدسش را بزنی. انفجار، ناگهانی بود؛ آوایی که مرز میان «پیش از حادثه» و «پس...






