کالبدشناسی شخصیت حقیقی و مرموز عارف
- شناسه خبر: 92795
- تاریخ و زمان ارسال: 6 مهر 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

وجیها… شیخی
با عنایت به جمیع تالیفات از زندگینامه او، آنچه مستور و محتوم افتاده و به صورت سهوی و یا عمدی مورد تغافل و تقاصر قرار گرفته کالبد شکافی از شخصیت حقیقی و حقوقی وی است. متاسفانه عبور و صعود بسیاری از نویسندگان و منتقدان آثار عارف از بافت شخصیتی منحصر بهفرد و استثنائی او، باعث شده هنوز زوایای پنهان و تاریکی از کنش و منش وی چه در حوزه شعر چه در حوزه موسیقی و چه در حوزه شخصیت فردی وی بکر و دست نخورده باقی مانده؛ و یا بهخوبی مورد کنکاش و تحقیق قرار نگرفته و او را چون زندگی سراسر رنجآورش، سرگردان و بلاتکلیف در خیابانهای تاریخ ادبیات این کهن دیار رها ساخته؛ حال کوشش و تلاش مضاعف و بسیاری میطلبد تا وی را در سرزمین و گسترهی ادبیات ایران عزیزمان پیدا کنیم و به نسل آتی معرفی نمائیم و تحویل دهیم. بیشک کنکاش و جستوجو در متون شعری وی و ساختار کلامی او ما را به این یقین و درک میکشاند که اطلاق شاعر ملی به وی آنهم در حیات دنیویش بیانگر احاطه کلامی وی در میان همعصرانش و هممسلکانش بوده و هست. آنهم در عصر او که اوج و غنای ادبیات ایران بهدلیل احاطه و اشاعه استبداد ضخیم و خشن قجری رقم خورده و باعث آفرینش شاعران بزرگ و سترگی چون ایرج، شهریار، امیری فیروز کوهی، ملک شعرای بهار، میرزادهی عشقی، نیمایوشیج، و فرخی یزدی حضور و ظهور داشتهاند و قد علم کردهاند؛ بیشک در مقابل چنین شاعران و فرهیختگان ادبی، اطلاق شاعر ملی به عارف صله و هبهی کم و بیمقداری نبوده و نیست و بدور از تمامی اوصاف باید اذعان و اعتراف کرد که همهی همعصران و همطیفان او به درجه اجتهاد وی در موسیقی و شعر ایمان راسخ و واضح داشتهاند و بیمهابا برچنین لقبی عصیان و سرکشی ننمودهاند و به توافق نظری و عملی رسیدهاند. او افتخار ملیت و منیت و غیرت و وطنپرستی را به نام شاعر ملی کسب نموده و این مدال فاخر را بر گردن خود آویخت.
هر چند در رهگذار چنین تلاقی و تعاملی عارف بیاعتنا و اعتقاد به چنین القابی و عناوینی اندوهناک و دربهدر و آواره از شهری به شهری بهدنبال شایستهسالاری برای نجات وطن و ملت خویش بود و بیتکلف و بیریا به هر در و کوئی سراسیمه میدوید و نالان و فغانزده از ظلم و استبداد و بدبختی مردم خویش به هر کس و ناکسی دست همت و بیعت میداد تا شاید از این رهگذر مددی آبستن شود؛ اما گویا روزگار هم قدارتر و ظالمتر از امرای مستولی بر وطن با وی سر عناد و ستیز داشت و دست به یغمای ایدهها و آمال او و نابترین دوستانش مثل محمد رفیعخان که هشت سال عمر خویش را با وی به شراکت و رفاقت گذاشته بود زد و او را ناجوان مردانه از عارف گرفت. فراق وی آنقدر او را دلخون و زخماندود و دقمرگ کرد که با فغان و ناله و فریاد سرود
به مرگ دوست مرا میل زندگانی نیست
ز عمر سیر شدم مرگ ناگهانی نیست
و بیکم و کاست مرگ را تنها نعمت و غنیمت طبیعت و روزگار برای چنین زندگی منزلتبار در سرزمین ظلمپرور و عارفکش و نخبهکش زندهکش و مردهپرست میدانست و به انتظار این رفیق نا رفیق نیمه راه خود نشسته بود تا از رنج زندگی بیدوست رهائی یابد.
عارف بدور از تمامی افت و خیزها و ناملایمات پیرامونش همیشه خودآزار بود و مردمآزار و جامعهستیز نبود.
و همانا با خویشتن به جدال و جنگ میرفت ولی با دوستان به ملایمت و مدارا رفتار و کردار داشت. البته این غنای نفس و عزت و متانت طبع مختص از هویت و کنه ذاتی و اکتسابی منحصر بهفرد بسیاری از نخبگان قزوینی از جمله علامه دهخدا، دکتر محمد قزوینی، دکتر دبیرسیاقی، و دکتر انصاری بزرگ … بوده و هست؛ و این نماد هویتی و شاخصه ممتاز رجال فرهنگی این استان مینودری است. بیشک پیوند چنین شاخصهای در هویت عارف با جمیع رخدادها و حوادث دوران کودکی، نوجوانی و جوانی و میانسالی او را تحت تاثیر قرار داده و او را به حاشیهنشینی و انزوا هدایت نموده و آسیبها و زخمها اندرونش را متورم کرد و مضاعفتر ساخته و چون صاعقهای پیکره وی را سوزانده و خاکستر نموده.
اگر شمهای به زیست دوران انتهائی وی با تمامی افتخاراتی که داشت نگاهی گذرا بیفکنیم به این نتیجه میرسیم که وی از همه چیز و همهکس زخم خورده و درد کشیده و ملامت شنیده بود و مدام زمزمه میکرد.
بگذار بماند بدل من گلهی من
انگشت مزن بر دل پر حوصلهی من
هر چند عارف همه ناکامیها و ناملایمات و دردهای دورههای متعدد زندگی خود را منبعث از نفرین روزگار و خانوادهی خود میپنداشت و مدام نفرین به روزگار و مسببین آن حواله میکرد و خود را در چنبره چنین نفرینی گیر و گرفتار میدانست و بیمهابا خود را تنها مظلوم زخم خورده طبیعت جلوه میداد؛ بیشک عارف را میتوان قربانی تضادهای درون خانوادگی و زخمخورده دوران توسعهیافتگی جوانی و عشق نابود شده دوران ناموفق دانست و قلمداد نمود.








