مردم؛ علاج در وطن است …
- شناسه خبر: 79436
- تاریخ و زمان ارسال: 24 اسفند 1404 ساعت 07:30
- بازدید :
آرزو سلخوری
۱۳ روز گذشته است، از جنگی که هنوز احساسش نمیکنم؛ پیش از این سابقه جنگ ۱۲ روزه را داشتیم و همه چیز در قزوین عادی بود یا حداقل ما آنطور که باید آن را احساس نکردیم، پس از آن چیزی شبیه جنگ داخلی و حالا هم سیزدهمین روز جنگ را پشت سر میگذاریم اما هنوز جنگ را در قزوین لمس نکردهایم.
میگویم جنگ را لمس نکردهیم اما هر ثانیه از نظر روان بهم ریختهایم؛ بیش از ۵ بار خانهام لرزیده است و هر بار دلم آشوب شده است که این بار کجا! لرزش امروز خفیفتر بود اما سه بار پشت سر هم!
دیگر خانه برایم جای نفس کشیدن نیست، به توصیه پزشکان برای فرار از دردهای روانتنی به خیابان میزنم تا خرید کنم، در بازار قزوین زندگی به دور از جنگ در جریان است؛ یکی ماهی گلی میخرد و دیگری سبزه عید را انتخاب میکند.
دختر کوچکی با اشکهای روان توجهم را جلب میکند که با فریاد ۳ ماهی دیگر هم میخواهد تا در تنگ جا شود! ناگهان تصویر پسر بچه ۶ ساله کرجی در ذهنم باز میشود، پسری که با چشمان از ترس گشاد شده گریه میکند و میگوید: «فقط مامانم را میخوام» اما مادر در تلی از آوار گرفتار است! دلم برای پسرک پر میکشد چرا در ۶ سالگی باید جنگ را تجربه کند و اینچنین زار بزند!
صدای خنده دخترک که مادرش راضی شده ماهی را بخرد، دوباره من را به بازار برمیگرداند؛ اینجا قزوین است روزهای انتهایی اسفند ۱۴۰۴ روزهایی که ایران در حملات ناجوانمردانه دو کشور متخاصم دارد سر بالا میآورد و گویا ما همگی برای فرار از فکر جنگ به خیابان زدهایم در حالی که دلمان شور وطن را میزند…
بازار شلوغ است اما نه مثل هر سال؛ برخی از گرانی گلایه میکنند و برخی نمیدانند خرید عید را انجام دهند یا پولهایشان را پسانداز کنند برای دوران جنگ؛ اما هر کسی که فرزند کوچک دارد برای خوشحال کردن او به بازار آمده است.
همه ما در یک رنج مشترک هستیم و تلاش میکنیم یادمان برود؛ گوشیام را برمیدارم در نرمافزار ایرانی، جریان مخاطبانم را دنبال میکنم؛ پوریا عکاس حرفهای که اکنون در تهران است، از خانههای ویران شده عکس و فیلم گذاشته است، جا میخورم از حجم ویرانی!
آنقدر وسیع است که باورم نمیشود در محلی دو ساعت دورتر از ما خانهای با خاک یکسان شده است!
استوری بعدی پوریا خانهای را به تصویر کشیده است که تابلویی از اهورامزدا و عکسهای دیگری روی دیوار نیمه ریخته، باقیمانده است، در کپشن نوشته است «برای آنها فرقی ندارد شما چه باور و اعتقادی دارید…. »
به باورهایم برمیگردم و در خودم جستجو میکنم باز هم همان حرف را در ذهن و قلبم پیدا میکنم «حتی یک وجب خاک کشورم را به هیچ بیگانهای نخواهم داد»….
استوری بعدی مربوط به آرایشگاهی است که به بهانه گزارش از او نوبت گرفته بودم، پیش از این نوشته بود عید نداریم ولی برای اسفند اگر وقت خواستید ما هستیم، برای همین نوبت گرفته بودم که بروم ببینم عید نداشته آنها چیست
پیام دادم امروز وقت خالی دارید؟ با آغوشی گرم استقبال کرد گفت برخی مشتریان کنسل کردهاند و بیا. در محیط آرایشگاه جنگ باورها برقرار بود؛ خانمی در حالی که خود را محق میدانست با خوشحالی از حمله آمریکا میگفت، نتوانستم بیتفاوت رد شوم با هم به گفتوگو و سپس به مباحثه پرداختیم، اصرار داشت که «هیچ مردم عادی تاکنون کشته نشدند در حالی که هزاران نخبه ما در دی ماه به طرز فجیعی کشته شدند….»
برای حرفهایش سندی نداشت، از چیزهایی میگفت که در ماهواره شنیده اما طوری تعریف میکرد که انگار خودش دیده است! نظرش را در مورد ۱۶۸ کودک مدرسه میناب پرسیدم، با بیتفاوتی گفت «بعدا معلوم میشه اونجا چی بوده!» بدون حتی ذرهای دل رحمی برای آن همه کودک! با شادی از آمریکا میگفت و من را با صدای بلند بیسواد مینامید، میگفت» اگر تا حالا نفهمیدی یعنی نخواهی فهمید آمریکا نجاتمان میدهد!!!»
خانمهای دیگر در سکوت نگاهمان میکردند ناگهان خانم آرایشگر فریاد کشید که «من هرگز کشورم را به آمریکا نمیدهم!» سکوت برقرار شد، او رئیس آنجا بود و حرف آخر را زد …
کمی بعد زنان دیگر هم با او همصدا شدند و آن زن آرایشگاه را ترک کرد؛ گاهی شاید نیاز است کسی با صدای بلند یادشان بیاورد که علاج در وطن است.
گوشی را نگاه میکنم گالری هنری میدان آزادی را زدهاند! آنها که میخواستند برای ما آزادی به ارمغان بیاورند! جانهای عزیزمان را گرفتند و حالا زورشان به میدان آزادی رسیده است ….
با خود میگویم آیا جنگ را لمس کردی!
ذهنم قفل میشود، گردنم درد میگیرد و اشک از چشمانم جاری میشود؛ جنگ را هر ثانیه لمس میکنم، هر ثانیه که خبری میآید از هر نقطه از وطن!
کاش حالا که همه ما بیقرار وطن و جانهای عزیزش هستیم، مدعیان آزادی و جنگطلب هم بیایند بگویند آیا این زخمهای وطن چیزی بود که آنها دنبالشان هستند! جنگ طلبانی که صراحتاً از آمریکا خواستند به جنگ ایران بیایند همه مسئول این زخمهایی هستند که ردش برای همیشه در تاریخ خواهد ماند …





