قزوینی بودن را دوباره تعریف کنیم
- شناسه خبر: 62957
- تاریخ و زمان ارسال: 29 تیر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نفیسه کلهر
«سیدمحمد بهشتی شیرازی» عضو شورای عالی میراثفرهنگی و گردشگری و معاون رئیسجمهور حسن روحانی و رئیس سازمان میراث فرهنگی کشور در دوران محمد خاتمی بود.
بهشتی همچنین پیش از این رئیس پژوهشگاه میراثفرهنگی، صنایع دستی و گردشگری و رئیس کمیته ملی ایکوم ایران بوده و همچنین عضو پیوسته فرهنگستان هنر است.
وی استاد دانشگاه شهید بهشتی، دانشگاه هنر تهران، دانشگاه تربیت مدرس و مرکز آموزش عالی میراثفرهنگی، صنایع دستی و گردشگری است.
بهشتی در کتاب «ایران کجاست؟ و ایرانی کیست؟» اشارهای دارد به بیقراری سرزمین ایران و اینکه باید قرار را در بیقراری یافت.
در این مصاحبه از او درباره شرایط بیقراری پس از جنگ پرسیدم و این سوال را مطرح کردم که در این شرایط پس از جنگ ۱۲ روزه که برخی از ما دچار بیقراری هستیم، ما در قزوین باید چه کار کنیم؟ شرایط به چه سمتی میرود؟ و آیا در این حالت بیقراری، قراری هست؟
در این مطلب پاسخ بهشتی را به این سوالات خواهید خواند، پاسخی که گرچه مخاطبش اهالی رسانه، مستندنگاران، مستندسازان و هنرمندان قزوینی هستند، اما میتواند راهکار موثری برای همه باشد و البته حرفهایی که شنیدنش خود برههای از تاریخ را روایت میکند که در بیقرارترین حالت ممکن در آن قرار یافتهایم.
قرار در دل بیقراری؛ از بندبازی تا تدبیر اوستا
سید محمدبهشتی، در تعریف بیقراری گفت: بیقراری یعنی بحران، یعنی همین جنگ.
وی راه قرار یافتن را از دل بیقراری دانست و در این باره توضیح داد: اولین چهرهای که جنگ از خودش نشان میدهد خرابی است، مرگ، کشتار و خسارت است؛ و هرگونه بیقراری را اگر رها کنید، شما را به سمت نابودی، هلاکت و انهدام میبرد.
حالا اگر شما در سرزمینی زندگی میکنید که این سرزمین، سرزمین بیقراری است، یعنی به خاطر شرایط مدام بیقرار هستید، خب ممکن است این وضعیت شما را نابود کند. پس چه کار باید کرد؟ در وضعیتی که ما بیقراری را ایجاد نمیکنیم و بیقراری بر ما واقع میشود، یعنی شرایطی که ما خودمان جنگ را ایجاد نکردهایم و جنگ بر ما اتفاق افتاده، ما چطور میتوانیم آسوده خاطر باشیم؟
اولین رئیس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری کشور، ادامه میدهد: پاسخ زمانی است که قرار و ثبات پیدا کنیم، حالا چطور میشود در بیقراری قرار پیدا کرد؟ مثل اینکه یک بندباز وقتی که روی ریسمان حرکت میکند، درگیر باد و لرزش ریسمان و جاذبه زمین و … میشود و برایش بیقراری ایجاد میشود و ممکن است به پایین پرت شود، بنابراین بندباز یک چوب بلند دستش میگیرد و با آن شروع میکند تعادل خودش را حفظ کند، در حقیقت به این ترتیب قرار در بیقراری را پیدا میکند؛ چون همچنان در تمام این مسیر وقتی از روی این ریسمان عبور میکند، همچنان قانون جاذبه و باد و لرزش ریسمان هست، ولی بندباز قرار را در بیقراری ایجاد میکند و با یک چوب تعادل ایجاد میکند و سالم میماند، یعنی بیقراریاش را تدبیر میکند.
بهشتی افزود: یک تعبیری داریم در اوستا، در دوره قبل از اسلام که اهورامزدا با اهریمن کشمکش داشته و اهورا مزدا برای اینکه بر اهرمن فائق بیاید، اصطلاحاً زمان را کرانمند کرد، کرانمند کردن یعنی مقاطع و فصلهایی تعریف کرد و اینگونه با کرانمند شدن زمان در واقع تدبیر کرد.
این استاد دانشگاه ادامه داد: در اوستا آمده که دو نیرو در جهان کار میکنند یکی «انگره مینو» و دیگری «سپنته مینو». انگره مینو آن نیرویی است که شما را به انهدام و نابودی میکشاند، نیرویی که در بیقراری شما را نابود میکند، اما سپند مینو در واقع به سمت خلاقیت سوقتان میدهد و با خلاقیت سعی میکند بیقراری را تدبیر کند.
وی اظهار کرد: یعنی تدبیر بیقراری با توسل به سپنته مینو اتفاق میافتد یعنی کرانمند کردن زمان برای این است که شما به مقصودی برسید و از بیقراری اتفاقاً بهره ببرید نه اینکه بیقراری را فقط دفع بکنید، بلکه از بیقراری بهرهمند شوید، مثل ناخدای یک کشتی بادبانی در دریا است، چرا که این بادی که میآید و امواج را اگر رها بکنیم کشتی را خراب میکند، اما ناخدا از همین امواج استفاده میکند تا کشتی را به مقصد امنی برساند، برای همین است که زیستن در محیط بیقرار منجر به استقبال از بیقراری میشود، پس باید از بیقراری استقبال کرد نه فرار، چون در بیقراری یک انرژی وجود دارد که آن انرژیای است که میتواند شما را به مقصودتان برساند.
مراقبت در آشپزخانه؛ استعارهای برای تدبیر بحران
وی ضمن تاکید بر این نگاه در قالب مثالی افزود: من میخواهم مثال بزنم از چیزهایی که شما خودتان هر روز با آن سروکار دارید، مخصوصا خانمها اگر اهل آشپزی باشند، میدانند که وقتی مواد غذایی را در قابلمه میریزیم و روی شعله میگذاریم، اگه آن را رها کنیم برنجمان ته گرفته و میسوزد، یعنی اگر بخواهد مسیر بدون دخالت ما طی شود رو به انهدام است و به نوعی انگره مینو عمل میکند، ولی شما با پرستاری کردن این پخت و پز، سپند مینو را به کار میبرید؛ یعنی قورمه سبزی را گذاشتید روی چراغ، بعد نشستید با هم حرف میزنید و هر نیم ساعتی بلند میشوید و نگاهی میاندازید و کمی زیر شعله را کم میکنید، کمی بعد ترشی غذا را تنظیم میکنید، یا شوری را کم و زیاد میکنید و… و در طول چند ساعت در واقع شما دارید کار میکنید.
هرچند صورت ظاهر شما بیکارید، ممکن است غیبت کنید و از در و دیوار صحبت کنید، اما شما در حقیقت دارید تدبیر میکنید و سپنته مینو را به کار میبرید.
بهشتی تصریح میکند: زیستن در سرزمین بیقرار انتخاب ما نبود، ما دچار بیقراری هستیم، اما فهمیدیم برای یافتن قرار درحالی که در سرزمین بیقرار زیست میکنیم، در مرحله اول باید از بیقراری استقبال کنید و تدبیر کنید تا لطف آن آشکار شود.
وی اظهار کرد: من آشنایی دارم که در کشور فرانسه زندگی میکند، او برای من تعریف کرد که روزی داشت برنج میپخت که کسی درب خانهاش را کوبید، همسایه چینی او بود که آمده بود بپرسد او با برنج چه کار میکند که این عطر و بو را دارد، بهشتی افزود: میدانیم که بزرگترین مزارع برنج جهان در چین است و بیشترین کسانی که برنج میخورند چینیها هستند و جالب است که آن همسایه چینی تا به حال این عطر را استشمام نکرده بود پرسید، ما چه کار میکنیم که این عطر ایجاد میشود؟ چه فرقی میکند برنج پختن ما با برنج پختن چینیها؟ تفاوتش در همین تدبیر بیقراری است.
بهشتی توضیح داد: چینیها برنج را میپزند ولی ما فقط آن را نمیپزیم کار دیگری هم میکنیم؛ آن را دم میکنیم؛ که همان دم کشیدن قواعدی دارد؛ اینکه چه زمانی دم بکشد، تا کی دم بکشد و… که همه چیز باید سر جای خودش باشد تا درست دم بکشد و تدبیر بیقراری شود تا آن عطر برنج آشکار شود، یعنی شما از بیقراری بهره میبرید برای اینکه عطر برنج را آشکار بکنید و هر گوهر پنهانی که در هر چیزی هست را آشکار بکنید. پس ببینید که بیقراری چقدر چیز خوبی است.
وی با تاکید بر اینکه بیقراری اتفاق خوبی است، مثال دیگری بیان میکند: ببینید شما یک گردو را فرض کنید، پوسته بیرونش زمخت، خشن و چروکیده است.
اگر کسی در عمرش گردو ندیده باشد وقتی گردو را ببیند ممکن است باور نکند که داخل این پوسته، یک مغز لطیف و خوش طعم وجود دارد، اما شما برای اینکه به آن مغز راه پیدا کنید حتماً باید این پوسته را بشکنید، شکستن این پوسته مثل همون بیقراری است، اما اگر برای شکستن پوسته ضربه خیلی محکم بزنید مغز درون گردو له میشود، پس باید جوری گردو را بشکنید که به آن مغز صدمه وارد نشود، در عین اینکه شما در واقع به این ترتیب بیقراری را تدبیر میکنید.
بهشتی ادامه میدهد: همانطور که اگر شعله را خیلی بالا ببرید، غذا ته میگیرد و اگر خیلی پایین باشد نمیپزد پس باید به اندازه باشد.
وی میافزاید: حالا اینطوری نگاه کنید که ما در طول چند دهه اخیر هر وقت نشستیم پای صحبت دوستان جامعهشناس بنابر پژوهشهای بسیار مفصلی که انجام دادند، یکی از بحثهایی که مکرر خودم شنیدم مطرح میشد، این بوده که جامعه ایران دچار بحران اعتماد اجتماعی است و سرمایه اجتماعی ندارد.
اما در طی این ۱۲ روز جنگ نشان داد که اتفاقا جامعه ما بسیار غنی از سرمایه اجتماعی است.
ولی با تایید این موضوع که حتما در قزوین هم نمونههایی برای تایید این مساله وجود داشته، ادامه داد: در سطح کشور من موارد بسیاری شنیدم از اینکه آدمها هوای هم را داشتند. آدمهایی که دنبال فرصت میگشتند تا به هم محبت کنند، که اگر این جنگ نبود از کجا معلوم میشد که در این گردو چنین مغز شیرینی وجود دارد؟
اگر این بیقراری به وجود نمیآمد و این اتفاق نمیافتاد، همچنان جامعه شناسانمان میگفتند که ما دچار بحران سرمایه اجتماعی هستیم، اما حالا دیگر این را نمیگویند.
به اعتقاد بهشتی بعضیها این حادثه را عامل وقوع چنین رفتارهایی میدانند، در صورتی که این ضربهای که شما با چکش به پوست گردو میزنید، عامل ایجادکننده آن مغز نیست! فکر اینکه ضربه این چکش است آن مغز را ایجاد کرده خیلی خندهدار است، مثل این است که بگوییم عامل خودکشی طناب است، اما این وضعیت نشان میدهد که این مغز وجود داشته فقط باید یک بیقراری اتفاق میافتاد تا مغز آن آشکار شود و خب این بیقراری هم اتفاق افتاد.
وی ضمن اشاره به این موضوع که بیقراری بالاخره پایان دارد و دائمی نیست، اظهار کرد: آن چیزی که ما در این ۱۲ روز در جامعه ایران دیدیم از قبل هم وجود داشت، ولی دیده نمیشد و در این ۱۲ روز دیده شد، اگر چیزی وجود داشته باشد، ولی دیده نشده باشد و در یک شرایطی دیده شود، میتوان این مثال را زد که در آن زمانی که دیده نمیشد گویی فضا تاریک بوده که دیده نمیشده و الان که دیده میشود، انگار فضا روشن شده که دیده میشود، یعنی ما مدتها در یک شب تاریک بودیم ولی در این ۱۲ روز یک رعد و برق زد و توانستیم آن محیط را ببینیم، حالا که دیدیم نباید بگذاریم آن منظره یادمان برود و اینکه در آن منظره که دیدیم چه چیزهایی وجود دارد، جاده کدام سمت است و کوه کجاست و چاله و دره و… کجا هستند، چون وقتی رعد و برق زد ما اینها را دیدیم و این سرمایه بزرگی برای ما است که حالا میدانیم راه رفتن در اینجا دیگر میتواند خیلی خطرناک نباشد و ما میتوانیم با اطمینان بیشتری راه برویم، به خاطر اینکه در این رعد و برق ۱۲ روزه ما مناظر خوبی را در جامعهمان دیدیم که تا پیش از آن نمیتوانستیم ببینیم، قبل از این جنگ اگر کسی میگفت که ما در جامعه ایران اتفاقاً از سرمایه اجتماعی خیلی غنی برخورداریم همه مسخرهاش میکردند، سرزنشش میکردند و میگفتند تو خیلی خوشبینی، اما حالا دیگر اینطور نیست.
ثبت خاطره، حفظ حقیقت؛ وظیفه رسانهها و هنرمندان
بهشتی سپس این سوال را مطرح میکند که حالا وظیفه رسانهها و نویسندگان چیست؟ و در پاسخ تصریح میکند: مسلما حالا باید تلاش کنید تا آن چیزی را که جامعه ما طی ۱۲ روز دید، نه برای خودمان و نه آیندگان فراموش نشود، باید بدانیم خاطرهای که از این موقعیت ایجاد شده، زیاد پیش نمیآید، البته که این رعد و برق دائمی نیست و احتمالا زمان زیادی طول بکشد تا دوباره رعد و برقهای دیگری بزند و این رعد و برقها بالاخره هزینه و تلخی دارند، ولی ما در این رعد و برقهایی که اتفاق افتاد باید حداکثر تلاشمان را بکنیم تا نتایج مثبت آن را حفظ کنیم، حالا وقت آن است که وقایع را ثبت و ضبط کنیم، مثلاً اینکه در قزوین در طول این ۱۲ روز چقدر از این مناظر دیده شد؟ حتما زیاد بوده اما میدانید اگر یک نسل بگذرد دیگر کسی چنین مناظری را به خاطر نمیآورد.
وی اشاره میکند به فیلم مستندی راجع به لهستانیهایی که در زمان جنگ جهانی به اجبار از روسیه به ایران آورده شده بودند و توضیح میدهد: در زمان جنگ جهانی وقتی ایران اشغال شده بود، در این فیلم یکی از این لهستانیها روایت میکرد که بعد از مدتی که در بندر انزلی مانده بودند، حالا گروهی را سوار کامیون کردند و به سمت اصفهان میبردند، که این پیرزن راوی هم بین آنان بود، او تعریف میکرد که ما وقتی داخل کامیون وارد قزوین شدیم مردم قزوین دو طرف خیابان ایستاده بودند و این کامیونها را تماشا میکردند، پیرزن در این فیلم مستند میگوید گاهی اوقات میدیدیم چیزی از طرف مردم به سمت ماشینها پرتاب میشود و خب ما میدانستیم این مردم در شرایط سختی زندگی میکنند و ما هم سربارشان هستیم و به نظرمان میرسید که حتما سنگ میزنند به سمت ماشینها تا اینکه یکی هم به داخل کامیون ما پرتاب شد و دیدیم که یک بقچه است وقتی بقچه را باز کردیم متوجه شدیم آن بستهها غذاست، یعنی اهالی قزوین با همه سختی که خودشان داشتند، احساس میکردند ما کمک لازم داریم و برایمان غذا به داخل کامیون پرتاب میکردند.
بهشتی ادامه میدهد: من خدا را شکر کردم که این پیرزن چنین چیزی را یادش بود و در فیلم بازگو کرد و این روایت فراموش نشد.
وی ادامه میدهد: حالا به نوعی در شرایط مشابه هستیم و شما وظیفه دارید قزوینی بودن را با چهرهای که از آن در ۱۲ روز جنگ دیدید باز تعریف کنید این وقایع باید ثبت و ضبط شوند و در حال حاضر این موضوع اهمیت زیادی دارد، قزوین در این ۱۲ روز چهرهای از خودش نشان داد که این باید روایت شود تا چند سال دیگر همه بدانند که قزوینیها در این دوره جنگ چطور واکنش نشان دادند.
قزوینی بودن را دوباره تعریف کنیم
بهشتی در این رابطه خاطره دیگری را تعریف میکند: چند روز پیش به کافه یکی از دوستانم رفته بودم، صاحب کافه تعریف میکرد که قصد کرده بود طی ۱۲ روز جنگ در کافه مثل خانه خودش از مشتریان پذیرایی کند، یعنی چایی و شیرینی بیاورد و کنارشان بنشیند و کمی صحبت کند.
بهشتی به نقل از صاحب کافه ادامه میدهد: روز اول پیرمردی آمد و ما هم از او پذیرایی کردیم و کمی کنارش نشستیم، صحبت که گرم شد فهمیدم بازنشسته است و با حقوق کم بازنشستگی به سختی زندگی میگذراند.
او ادامه میدهد: بعد از کمی گپوگفت، وقتی مشتری خواسته برود، صورت حسابش را درخواست کرد که صاحب کافه هم گفته بود ما تصمیم گرفتیم که تا هر وقت جنگ ادامه پیدا کرد و ما توانش را داشتیم، اینجا به رایگان میزبان شما باشیم.
بهشتی در حالی که اشک در چشمانش حلقه میزند، ادامه میدهد: پیرمرد که این موضوع را شنید گفت من هم میخواهم در کار شما سهیم باشم و به مقدار ۱۰ میلیون تومان کارت کشید.
دیگر گریه به وزیر پیشین میراث فرهنگی امان نمیدهد و اشکهایش جاری میشود و در همان حال توضیح میدهد: این رقم برای آن پیرمرد رقم خیلی زیادی بود و تنها این مورد هم نبود، صاحب کافه میگفت از آن به بعد آنقدر این رفتار تکرار شد و برای کافهاش کیک و میوه و … میآوردند که بیشتر از مصرفشان بود و او مجبور بود هر روز مقداری که اضافه بود را در ماشین بگذارد و برود در سطح شهر بگردد دنبال کافههایی که باز هستند و بدهد به آنها تا مصرف شود.
صحبتش که به اینجا میرسد اشکهایش را پاک میکند و در اتاق کمی قدم میزند و باز میگردد پشت میزش و دوباره ادامه میدهد: به نظر شما این صحنهها چقدر میارزد؟ وقتی جامعهای از خودش چنین صحنههایی نشان دهد چقدر ارزش دارد؟ بروز این رفتارها میارزد به این بیقراریها، پس شکایت از این بیقراری نباید بکنیم، درست است که هزینه دارد، آدم کشته میشود، خانه خراب میشود اما برای اینکه معلوم شود درون این پوسته گردو، مغزی هست باید پوسته ضربه بخورد و شکسته شود.
وی تایید میکند که البته ما در واقع به طور طبیعی به دنبال این هستیم که این بیقراری نباشد و میافزاید: اما نمیتوانیم چنین انتخابی داشته باشیم، ولی میتوانیم وقتی این بیقراری اتفاق میافتد آن گوهرهایی که از دلش بیرون آمده را جمع کنیم و نگذاریم هدر برود و فراموش شود.
و وظیفه شما هم این است که حالا قزوینی بودن را از این منظر و با این کیفیت نشان بدهید و نگذارید این گوهرها فراموش شوند.








