ضیافت برگهای نارنجی پشت پرچین عصیان و نسیان!
- شناسه خبر: 93527
- تاریخ و زمان ارسال: 18 مهر 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
در روزهایی که الفبا کفاف بالهای بریده پاییز را نمیدهد، در آن سوی هیاهوی شهری که اعتمادش را به گنجشکها از دست داده، بوستان کهنسالی هست که سنگفرشهایش همچنان خواب بارانهای قدیم و تگرگهای پار و پیرار را میبینند. در انتهای آن بوستان، چمنزار پنهان و پیدا نفس میکشد و بیتفاوت به جهان چرک شیدا شده است. پارک ملت در ساحت خزان به طرز دلانگیزی آسمان را کامل در آغوش گرفته و به قابی ماه و محشر بدل شده است.
هر سال همینطور است. برگریزان که از پشت پرچین عصیان و نسیان به اینجا میرسد، رازقیها عطرشان را به باد قرض میدهند و مرتع سبز شبیه باران باکره میشود. آن سوتر نیمکتهای فلزی زیر سایه توت منتظر خستگیهایند و از مصدر مرگ هیچ چیز طلب نمیکنند. چکاوکی روی لبه حوض لاجورد، نوکش را به آب میزند و ترانهای در شأن پاییز میخواند. آب آرام است. آنقدر که تصویر ابرها را نشکند و به رنج ماندگان مقصر را نفرین نکند. پیرمردی با کلاه حصیری هر روز همین ساعت همین جا روی نیمکتی مینشیند و روزنامه ولایت را میخواند. میگوید: اینجا ساعت، به وقت دل کوک میشود. بچههای برگشته از مدرسه با توپ چرمی خنده را در هوا پخش میکنند و به جرزِ چاره ناپذیر بزرگسالی پناه نمیبرند و پیوسته کودکی میکنند. مادری عطر نان تازه را از سبد بیرون میآورد و برای سه کودکش ساندویچ کتلت درست میکند.
در گوشهای دیگر شاعری بینام واژهها را روی کاغذ میچیند، قافیهها را رج میزند و برای خزان موهوم شعر نیمایی میگوید. نسیم دلبرانه برگهای نارنجی را به رقص وا میدارد و به مراوده با خوشبختی مشغول است. دوشیزهای عطر پیراهنش با بوی چای قاطی میشود و جهانی جانبخش میسازد.
حالا تو اگر خستهای، اگر کوفتهای، اگر پوکیدهای همین لحظه راه بیفت، از پیچهای تودرتوی شهر بگذر و به خودت به این بوستان برجا مانده از سالهای استیلای شمعدانیها و شببوها برسان. وقتی به پارک رسیدی کفشهایت را در بیاور و روی چمنهای خیس قدم بگذار. اجازه بده سکوت، شانههایت را ماساژ دهد و فرح بیبالش و متکا از این پهلو به آن پهلو بغلتد. اینجا هیچکس از تو نمیپرسد چرا آمدهای و چگونه سر از ضیافت شمشادها درآوردهای. اینجا با یک فنجان چای، یک کتاب شعر، و یک آسمان آبی میتوانی به صدای درناها گوش کنی و گم شوی و حس خوش ریحان و رازیانه را بفهمی. میتوانی به تماشای رنگها بنشینی و زرد و سبز و نارنجی و شبق را در چشمخانهات بنشانی و دمی خواب خواهش و سایه را تعبیر کنی. بوستان ملت آنقدر سخاوتمند هست که بیآنکه چیزی بخواهد به خوش باشان آسمان پیغام دهد هوای دلتنگیات را داشته باشند.
وقتی حال دلت خوب شد و در اثنای مهرماه کمی تا قسمتی اردیبهشت شدی، درهای نداشته بوستان خاطرات ارغوانی را باز بگذار و برو. اما بدان که هر وقت که برمیگردی. اینجا، خانه اول بهار است. حتی در پاییز. حتی در زمستان. به همین خوابنوشین عصرگاهی قسم.
عصرگاه باز میآیم
تا به رویا دیدارت کنم.
کسم نخواهد دید و بازم نخواهد پرسید
خاطر آسودهدار و در را باز بگذار!…

