زندگی زیر سقف نگرانی
- شناسه خبر: 88952
- تاریخ و زمان ارسال: 25 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

روایت ذهنهایی که آرام نمیگیرند
سارا افشار
این روزها، اگر از هر کوچه و خیابانی عبور کنیم، اگر چند دقیقهای در صف نانوایی بایستیم، روی نیمکت یک پارک بنشینیم، سوار تاکسی شویم و یا حتی به گفتو گوی کوتاه دو نفر در یک فروشگاه گوش کنیم، خیلی زود متوجه میشویم که حال و هوای زندگی عوض شده است. انگار چیزی نامرئی میان همه مردم جریان دارد. چیزی که دیده نمیشود اما در نگاهها، در مکثها و حتی در لبخندهایی که دیگر مثل گذشته از ته دل نیستند، خودش را نشان میدهد.
این روزها کمتر کسی پیدا میشود که با خیال راحت از آینده حرف بزند. بیشتر گپوگفتها، مستقیم یا غیرمستقیم به نگرانی ختم میشود؛ نگرانی از گرانی، از آینده، از خبرهایی که هر روز میآیند، از روزهایی که هنوز نرسیدهاند و از اتفاقاتی که کسی نمیداند رخ میدهد یا نه! شاید هیچ دورهای نبوده که زندگی کاملا بدون دغدغه باشد. همیشه مردم برای چیزی نگران بودهاند؛ برای کار، خانواده، بیماری و یا هزار مساله دیگر. اما تفاوت امروز با گذشته این است که نگرانی دیگر مهمان چند ساعت یا چند روز نیست. انگار چمدانش را باز کرده و گوشهای از زندگی خیلی از مردم نشسته است.
صبح که چشم باز میشود، قبل از آنکه چای دم بکشد و یا پنجرهای باز شود، ذهن شروع به دویدن میکند!
امروز قیمتها چقدر تغییر کرده؟ آیا دوباره خبر تازهای از جنگ آمده است؟ فردا چه میشود؟ اگر این وضعیت ادامه پیدا کند چه خواهد شد؟
این سوالها شاید هیچ پاسخ روشنی نداشته باشند، اما همان بیپاسخ بودنشان کافی است تا ذهنها را خسته کند. بعضیها میگویند آدم به همه چیز عادت میکند، اما واقعیت این است که انسان به نگرانی عادت نمیکند و فقط یاد میگیرد آن را پنهان کند. مردم به سر کار میروند، خرید می کنند، به مهمانی میروند، میخندند و حتی شوخی میکنند، اما در همان لحظه ذهنشان جای دیگری است.
گاهی وسط یک جمع، ناگهان سکوت میکنند، نه برای اینکه حرفی برای گفتن ندارند، بلکه فکرشان چند قدم جلوتر رفته است. این همان خستگیای است که دیده نمیشود؛ خستگی ذهن!
کافی است نگاهی به رفتارهای روزمره خودمان بیندازیم. چند بار پیش آمده که وارد اتاقی شدهایم و یادمان رفته برای چه کاری آمدهایم؟ چند بار وسط یک گفتوگو، رشته کلام از دستمان خارج شده؟ چند بار بدون دلیل مشخص، احساس کردهایم که حوصله هیچ کاری را نداریم؟ این اتفاقها فقط نتیجه مشغله زیاد نیست. ذهنی که مدتها زیر فشار باشد، کمکم توان تمرکز و آرامش خود را از دست میدهد.
در بسیاری از خانهها، متاسفانه صحبتهای شبانه دیگر شبیه گذشته نیست. زمانی فامیل دور هم جمع میشدند و از برنامه سفر، خرید، مهمانی یا آرزوهای آینده حرف میزدند. اما امروزه، صحبتها بیشتر حول و حوش هزینهها، نگرانیها و خبرهایی میچرخد که هر روز از راه میرساند. حتی وقتی خانواده تصمیم میگیرد درباره این موضوعات صحبت نکند، باز هم سایه آنها روی فضای خانه باقی میماند.
در این میان کودکان شاید معنای همه این اتفاقها را ندانند، اما نگرانی را از نگاه پدر و مادرشان میخوانند. سالمندان سعی میکنند آرامش خود را حفظ کنند، اما دلشان بیشتر از همیشه برای فرزندان و نوههایشان میلرزد. جوانها از آینده شغلی و زندگیشان میگویند و پدر و مادرها در سکوت، هزاران بار، آینده فرزندانشان را در ذهن مرور میکنند.
این روزها، واژه «خستهام»، بیشتر از گذشته شنیده میشود. اما این خستگی همیشه از کار زیاد نیست. خیلیها حتی وقتی چند ساعت استراحت کردهاند، باز هم احساس میکنند انرژی ندارند.
انگار ذهن، فرصت نفس کشیدن پیدا نمیکند. هر خبر تازه، هر افزایش قیمت، هر شایعه و هر ابهام، تکهای از آرامش آدمها را با خودش میبرد.
شاید به همین دلیل است که بعضیها دیگر مثل قبل حوصله دید و بازدید ندارند، بعضیها کمتر میخندند و بعضیها بیدلیل عصبانی میشوند، نه به این دلیل که آدمهای بدی شدهاند، چون دیگر ظرف تحملشان آرامآرام پر شده است.
گاهی فقط یک اتفاق کوچک کافی است تا این ظرف سرریز شود. رانندهای که چند ثانیه بیشتر بوق میزند، صفی که کمی طولانیتر از همیشه میشود؛ جملهای که شاید در روزهای آرام اصلا ناراحتکننده نبود، حالا میتواند جرقه یک دلخوری یا مشاجره باشد!
شاید اگر چند سال قبل کسی این صحنهها را میدید، آنها را به بیحوصلگی یا عصبانیت افراد نسبت میداد، اما امروز بسیاری از این واکنشها، ریشه در خستگی پنهانی دارد که کمتر دیده میشود.
این خستگی فقط در خیابان نیست. پشت پیشخوان یک مغازه، پشت میز یک اداره، داخل یک کلاس درس، در اتاق یک پزشک، کنار دستگاه یک کارگر یا پشت فرمان یک راننده هم میتوان آن را دید. آدمهایی که وظایفشان را انجام میدهند، اما مدام ذهنشان درگیر حساب و کتاب زندگی است. گاهی درآمد هنوز به دست نرسیده، خرجش مشخص شده است. خریدهای ضروری و دهها خرج دیگر، پیش از آنکه حقوق به حساب بیاید، صف کشیدهاند. شاید به همین دلیل است که دیگر کمتر کسی با خیال راحت، از برنامههای چند ماه بعدش حرف میزند. بسیاری از خانوادهها یاد گرفتهاند که فقط برای امروز تصمیم بگیرند. چون نمیدانند فردا چه تغییری در انتظارشان است. از طرف دیگر، خبرها هم سهم بزرگی در این خستگی ذهنی دارند.
تلفن همراهی که از صبح تا شب در دست ماست و هر چند دقیقه خبری تازه روی صفحهاش ظاهر میشود. بعضی خبرها درست هستند و بعضی شایعهاند و بعضی نیمهدرست، اما ذهن انسان میان درست و نادرست، واکنش خود را نشان میدهد. حتی اگر بعدا مشخص شود خبری واقعیت نداشته، همان چند دقیقهای که دل آدم را لرزانده، اثر خودش را گذاشته است.
شاید یکی از سختترین ویژگیهای این روزها همین باشد که بسیاری از مردم احساس میکنند هیچ فرصتی برای آرام شدن ندارند.
هنوز ذهن از یک نگرانی فاصله نگرفته، نگرانی دیگری از راه میرسد!
یک روانشناس در این باره میگوید: بیشترین آسیبی که فشارهای طولانیمدت به انسان میزنند، این است که احساس ناامنی روانی را به بخشی از زندگی تبدیل میکنند. وقتی ذهن برای مدت زیادی در حالت نگرانی بماند، حتی در لحظههای آرام هم نمیتواند آرامش را باور کند!
به همین دلیل بسیاری از افراد میگویند بدون اینکه اتفاق خاصی افتاده باشد، دلشوره دارند. این واکنش غیرعادی نیست؛ اما اگر ادامه پیدا کند کیفیت خواب، تمرکز، روابط خانوادگی و حتی سلامت جسم را هم تحت تاثیر قرار میدهد. در چنین شرایطی لازم است افراد بیش از گذشته از خودشان مراقبت کنند؛ کمتر در معرض اخبار پراسترس قرار بگیرند. ارتباطشان را با خانواده و دوستان حفظ کنند و اگر احساس کردند فشار روانی از توانشان خارج شده، از کمک گرفتن نترسند.
ما باید بپذیریم خسته بودن در روزهای سخت، نشانه ضعیف بودن نیست. هیچ انسانی نمیتواند ماهها و سالها زیر فشار زندگی کند و انتظار داشته باشد هیچ تغییری در حال و روحیهاش انجام نشود.
بنابراین این روزها، بیش از هر زمان دیگری، باید حال یکدیگر را پرسید. نه از روی تعارف، بلکه از سر دلسوزی. خیلی از آدمها دیگر شبیه گذشته درباره حالشان حرف نمیزنند. اگر از آنها بپرسی «خوبی» معمولا میگویند «بد نیستم» اما همین دو کلمه گاهی دنیای از خستگی و نگرانی را پشت خود پنهان کرده است. انگار همه یاد گرفتهاند دردهایشان را کوتاه کنند تا مبادا بار دیگری روی دوش اطرافیانشان بگذارند.
در خانههای زیادی، پدر و مادرها سعی میکنند نگرانیهایشان را از فرزندانشان پنهان کنند. شبها وقتی بچهها خوابیدهاند، تازه گفتوگوهای واقعی شروع میشود، درباره اخبار جنگ، هزینههای زندگی، بلاتکلیفی، آینده، برنامههایی که یکییکی عقب افتادهاند و آرزوهایی که فعلا باید منتظر بمانند!!
صبح اما دوباره لبخند میزنند تا فرزندشان احساس امنیت کند. این لبخندها شاید از جنس شادی نباشد، اما از جنس مسئولیت است. مسئولیتی که بسیاری از والدین هر روز، بیصدا به دوش میکشند.
کودکان هم بیشتر از آنچه تصور میکنیم حال و هوای خانه را درک میکنند. شاید معنی همه خبرها را ندانند، اما تغییر رفتار بزرگترها را خوب میفهمند. وقتی پدر کمتر میخندد، وقتی مادر بیشتر از همیشه در فکر فرو میرود آنها هم احساس میکنند چیزی تغییر کرده است. به همین دلیل حفظ آرامش در خانه فقط برای بزرگترها نیست؛ هدیهای است که به کودکان داده شده تا با احساس امنیت رشد کنند.
این روزها بیش از هر زمان دیگری لازم است از خودمان بپرسیم آخرین باری که بدون عجله کنار خانواده نشستیم، چه زمانی بود؟ آخرین باری که تلفن همراهمان را کنار گذاشتیم و فقط به حرفهای کسی که دوستش داریم، گوش دادیم، چه زمانی بود؟ آخرین باری که برای چند دقیقه بدون فکر کردن به خبرها و نگرانیهای فردا، از یک فنجان چای، غروب آفتاب یا خنده یک کودک لذت بردیم چه زمانی بود؟ شاید این لحظهها نتوانند مشکلات را از بین ببرند، اما میتوانند به ما یادآوری کنند که زندگی، با همه سختیهایش، هنوز جریان دارد و هنوز چیزهایی برای دوست داشتن در آن باقی مانده است.
همین زندگی ویژگی عجیبی هم دارد. اینکه حتی در سختترین روزها هم متوقف نمیشود. صبحها نانوا تنور را روشن میکند. راننده تاکسی مسیر همیشگیای را میرود، معلم وارد کلاس میشود، پرستار شیفتش را تحویل میگیرد، مغازهدار کرکره مغازهاش را بالا میدهد و مادر مثل همیشه سفره صبحانه را پهن میکند و این ادامه دادن، بزرگترین نشانه امید است. امیدی که گاهی آنقدر آرام و بیسرو صداست که خودمان هم متوجه حضورش نمیشویم.
و در نهایت یک جامعه، نه فقط با شرایط بیرونی، بلکه با میزان همدلی آدمهایش قوی میشود. وقتی مردم در کنار نگرانیهای مشترک، پناه هم باشند، تحمل روزهای سخت آسانتر میشود. تا زمانی که انسانها هوای هم را دارند، هیچ سختی و مشقتی نمیتواند تمام روشنایی را از بین ببرد.






