درستیها پیروزند
- شناسه خبر: 78873
- تاریخ و زمان ارسال: 17 اسفند 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

الهام علی بخشی
مدتی است که به ناچار در زمانی کوتاه به چندین پزشک مراجعه کردهام، پرستاران زیادی زخمم را بسته و پزشکان متفاوتی آن را بررسی کردهاند.
یک بار در بازگشت از مطب یک دکتر در یک ساختمان پزشکان در وسط شهر، وقتی همراه با بیمارانی از طبقات مختلف ساختمان پزشکان وارد آسانسور شدم، پیرمردی که دستش در گچ بود، آه بلندی کشید و گفت: خدا آدم را گیر این دکترها نیندازد.
دعایی که همه ما حداقل یک بار شنیدهایم و در گفتوگوهای عامیانه میان بیماران جای به خصوصی دارد.
اما تقریبا همه افراد داخل آسانسور به این صحبت اعتراض کردند؛ «خدا خیرشان بدهد»، «علمشان به کار ما میآید»، «اگر نبودند چقدر باید درد میکشیدیم؛ خیلی خوبند».
پیرمرد مجبور شد حزفش را اصلاح کند و گفت: «نه؛ آدمهای خوبی هستند. منظورم این است که خدا کند کسی مریض نشود و مجبور نشود نزد دکتر بیاید.»
احتمالا بقیه افراد حاضر در آسانسور هم مثل من از اول هم منظور پیرمرد را میدانستند اما دفاعشان ادای دینی بود به پزشکانی که دلسوزانه برای کم کردن رنج بیماران، مرهم روی زخمشان میگذارند و راه بهبود سریعتر را نشانشان میدهند.
مردم قدر آن کمکها را میدانند و آنکه در روزگار سختی دانش و تخصص را با چاشنی مهر و عطوفت برایشان زماد کرده؛ فراموش نمیکنند.
همانطور که نام پزشکان قدیمی شهر هنوز در باور مردم خوش میدرخشد و نشان میدهد که خدمت صادقانه، فراموش نمیشود. آنکه در روزگار سختی به دادت میرسد؛ جایی در قلبت باز میکند که غبار زمان بر آن نمینشیند.
یک بار دوستی میگفت: وقتی برای کسی غذا درست میکنم، دیدهام که این محبت را فراموش نمیکنند. من عاشق آشپزی هستم و اغلب در خانه دوستانم برای آنها و میهمانانشان آشپزی میکنم و هیچ انتظاری هم ندارم، اما بارها دیدهام که دوستانم بعد از گذشت سالها هم همچنان آن خاطره و آشپزی مرا به عنوان یک محبت خالص و لطف بزرگ به یاد دارند.
دیده بودم دوست دیگری همیشه مشتری ثابت یک فروشگاه بود. سالها مسافت طولانی را طی میکرد و از یک سر شهر تا سر دیگر میراند تا از آن فروشگاه خرید کند. برای آن فروشنده مشتری میفرستاد و همیشه از انصافش تعریف میکرد.
بعدها از آن دوست شنیدم که در روزگار تنگدستی و سختیش، آن فروشنده همیشه هوای او را داشته، بدون منت یا کنایه همیشه اجناس مورد نیازش را به او داده و برای گرفتن پولش، عجله نکرده.
دوستم هم هرچند حالا وضع مالی خوبی به هم زده و در نقطه دوری از آن محله ساکن شده اما هنوز برای جبران لطف آن روزهای فروشنده از همانجا خرید میکند.
مثل خاطره معلمانی که بدون ضربه زدن به عزت نفس دانشآموزان به آنان سواد آموختند و حتی تا پیریشان همیشه شاگردان به دیدارشان میآمدند و قدردان لحظات خوبی بودند که کنار آن معلمان داشتند.
راستی و درستی در هر زمانهای پیروز است و کاش میشد برای همدیگر، بیشتر چنین خاطراتی بسازیم.


