خشونت همیشه کبودی به جا نمیگذارد
- شناسه خبر: 92880
- تاریخ و زمان ارسال: 8 مهر 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

آرزو سلخوری
در یک جمع خانوادگی، کودک هنوز جملهاش را تمام نکرده که صدایی بلند میشود: «خفه شو! چند بار باید بهت بگم؟» چند ثانیه سکوت حکمفرما میشود و کودک دیگر چیزی نمیگوید؛ نه کسی زخمی شده، نه پلیسی آمده، نه آمبولانسی لازم است و نه فردا روی صورت کودک اثری باقی میماند.
حتی چند دقیقه بعد همهچیز به حالت عادی برمیگردد؛ شام خورده میشود، تلویزیون روشن است و کودک دوباره لبخند میزند، کسی هم آنچه اتفاق افتاده را «خشونت» نمیداند.
در تصور بسیاری از ما، خشونت نشانهای دارد؛ دستی که بالا رفته، صورتی که کبود شده، خونی که ریخته شده یا دعوایی که آنقدر بالا گرفته که دیگران مجبور شدهاند میانجی شوند اما همه خشونتها کبودی به جا نمیگذارند.
گاهی یک جمله کافی است؛ گاهی تحقیر در جمع، تهدید، تمسخر مداوم، فریاد یا حتی استفاده از سکوت برای تنبیه دیگری، زخمی ایجاد میکند که دیده نمیشود. شاید به همین دلیل است که بعضی از شکلهای خشونت سالها میتوانند در کنار ما زندگی کنند، بیآنکه حتی نام واقعیشان را به زبان بیاوریم.
سازمان جهانی بهداشت، خشونت را «استفاده عمدی از زور فیزیکی یا قدرت، به شکل تهدید یا عمل، علیه خود، فردی دیگر یا یک گروه یا جامعه» تعریف میکند؛ رفتاری که به آسیب جسمی، مرگ، آسیب روانی، اختلال در رشد یا محرومیت منجر شود یا احتمال بالایی برای ایجاد چنین پیامدهایی داشته باشد.
در این تعریف، یک نکته مهم وجود دارد: خشونت فقط با «زور فیزیکی» تعریف نمیشود؛ «قدرت» نیز بخشی از آن است و پیامد خشونت نیز لزوماً زخم و آسیب جسمی نیست.
شاید مسئله از همینجا شروع شود؛ از جایی که تعریف ما از خشونت بسیار کوچکتر از خود خشونت است، پدری که در مقابل دیگران فرزندش را «بیعرضه» خطاب میکند، ممکن است بگوید قصدش تربیت او بوده است، مدیری که هر روز یکی از کارکنانش را در جمع تحقیر میکند، شاید رفتارش را با این جمله توجیه کند که «محیط کار همین است»؛ کسی که ظاهر دیگری را در شبکههای اجتماعی به تمسخر میگیرد، ممکن است در پایان بگوید: «شوخی کردم»؛ دو کلمهای که گاهی قرار است مسئولیت دهها کلمه قبل از خودش را پاک کند.
در خانه هم توجیهها کم نیستند: «عصبانی بود»، «دست خودش نبود»، «بچه است، باید تربیت شود»، «زن و شوهرند، خودشان حل میکنند»، «فقط داد زد» یا «منظوری نداشت».
همین «فقط»ها شاید یکی از دلایلی باشند که بعضی رفتارهای خشن اینقدر راحت در زندگی روزمره ما دوام آوردهاند.
وقتی رفتاری بارها تکرار شود، ممکن است دیگر غیرعادی به نظر نرسد؛ بلکه به بخشی از رابطه تبدیل شود؛ چیزی که نسل بعد هم میبیند، یاد میگیرد و شاید تکرار میکند.
کودکی که بارها با فریاد و تحقیر مواجه میشود، لزوماً نمیداند نام آنچه تجربه میکند چیست. در زندگی واقعی، مرز میان «تربیت» و رفتار آسیبزا گاهی زیر انبوهی از همین عادتها و باورهای قدیمی پنهان میشود.
در یک رابطه عاطفی، کنترل اینکه دیگری کجا میرود، با چه کسی حرف میزند، چه میپوشد یا با چه کسی ارتباط دارد، همیشه با ضرب و جرح همراه نیست. خشونت در روابط میتواند شکل روانی و رفتارهای کنترلگرانه نیز داشته باشد.
خشونت اما پشت در خانه متوقف نمیشود
در مدرسه، دانشآموزی ممکن است به دلیل ظاهر، وضعیت اقتصادی، لهجه یا تواناییهایش هدف تمسخر قرار گیرد. در محیط کار، کسی ممکن است هر روز با ترس از تحقیر شدن وارد اتاق مدیرش شود. در خیابان، زنی ممکن است کلماتی بشنود که هیچ اثری روی بدنش باقی نمیگذارند، اما ساعتها یا روزها ذهنش را رها نمیکنند.
در شبکههای اجتماعی نیز فاصله میان ما و صفحه تلفن همراه گاهی باعث میشود فراموش کنیم آن سو یک انسانی واقعی نشسته است؛ انسانی که آنچه برای یکی فقط چند کلمه تایپشده است، ممکن است برای او به تجربهای آزاردهنده و ماندگار تبدیل شود.
اما یک بخش کمتر دیدهشده ماجرا نیز وجود دارد: «تماشاگران خشونت»؛ آدمهایی که میبینند و چیزی نمیگویند.
همکاری که هنگام تحقیر همکارش سرش را پایین میاندازد، عضوی از خانواده که میگوید «به من ارتباطی ندارد»، کسانی که هنگام تمسخر یک نفر میخندند تا خودشان هدف بعدی نباشند، یا ما که از کنار یک حمله جمعی در فضای مجازی میگذریم و با خودمان میگوییم: «من که چیزی ننوشتم.»
البته همیشه سکوت به معنای تأیید نیست؛ گاهی ترس، ناتوانی یا ملاحظات جدی پشت آن قرار دارد. اما در بعضی موقعیتها، سکوت جمعی فضایی میسازد که فرد خشونتگر احساس کند رفتارش هزینهای ندارد و میتواند ادامه پیدا کند.
شاید دشوارترین قسمت مواجهه با خشونت همین باشد: اینکه همیشه فرد خشن، چهرهای کاملاً بیگانه با ما ندارد و حتی گاهی ممکن است خود ما باشیم.
نه به این معنا که همه انسانها خشونتگرند؛ بلکه به این معنا که بعضی رفتارها در زبان، تربیت، روابط خانوادگی، محیط کار و حتی شوخیهای روزمره چنان عادی شدهاند که ممکن است انجامشان دهیم، بیآنکه لحظهای درباره اثرشان بر دیگری فکر کنیم.
دوم اکتبر، سالروز تولد مهاتما گاندی، از سوی سازمان ملل متحد «روز جهانی بدون خشونت» نامگذاری شده است. این مناسبت در سال ۲۰۰۷ با تصویب مجمع عمومی سازمان ملل شکل گرفت تا پیام پرهیز از خشونت، از جمله از طریق آموزش و افزایش آگاهی عمومی، گسترش پیدا کند.
اما شاید معنای چنین روزی فقط مخالفت با جنگ، قتل یا درگیریهای بزرگی نباشد که تصاویرشان را در اخبار میبینیم. شاید لازم باشد خشونت را در مقیاسی کوچکتر و جایی بسیار نزدیکتر به خودمان جستوجو کنیم؛ در کلماتی که انتخاب میکنیم، در رفتاری که با کودکی داریم که قدرت دفاع از خودش را ندارد، در نوع مواجهه با سالمندی که چند بار یک سؤال را تکرار میکند، در شوخیای که همه به آن میخندند جز کسی که موضوع شوخی است و در رابطهای که یکی از طرفین تصور میکند دوست داشتن به او حق کنترل دیگری را میدهد.
گاهی خشونت همان جملهای است که هنگام عصبانیت میگوییم و چند دقیقه بعد خودمان فراموشش میکنیم؛ در حالی که شاید کسی که آن را شنیده، سالها فراموشش نکند.
خشونت همیشه صدای شکستن شیشه ندارد؛ گاهی حتی صدایش را هم نمیشنویم و شاید در روز جهانی بدون خشونت، پیش از آنکه از دیگران بپرسیم چرا خشونت میکنند، پرسش دشوارتری را پیش روی خودمان بگذاریم:
کدام رفتارمان را آنقدر تکرار کردهایم که دیگر خشونت بودنش را نمیبینیم؟






