امامزاده باراجین؛ از دیروز تا امروز
- شناسه خبر: 88688
- تاریخ و زمان ارسال: 24 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

ص. ش
در زمانهای قدیم ما حتما سالی یک بار باید به زیارت امامزاده باراجین میرفتیم؛ آن هم با چه سختی و مشقتی.
با گاری تمیز مشغلام مخصوص خانوادهها که همسایهمان بود، راهی میشدیم. او از کله سحر و خروسخوان بلند میشد و کفگاری را میشست. پرههای چرخهای چوبی را بررسی میکرد، البته میخ نعلهای اسب رشیدش را هم از هفته قبل رسیدگی کرده بود. تیغ آفتاب، دم دهنه علاف بازار در خیابان خاکی مولوی منتظر میماند؛ با قول و قرارهای قبلی نفرات ما به 15 نفر بیشتر نمیرسید، باروبندیلمان را که بیشتر مواد غذایی بود و بقچهبستههایی برای زیرانداز و بالشتی برای لمیدن با چه ذوقی به کول و بال میکشیدیم تا برسانیم به گاری مش غلام.
او هم گلیمی نو کف گاری پهن کرده بود. یک قالیچه خرسک، بافت روستاشان همیشه با یک تشکچه کوچک مربعی زیرخودش جاسازی کرده بود که نشیمنگاهش فرسوده نشود. خلاصه برای پیمودن این یک فرسخ سنگین، تمام تمهیدات لازم را برای مسافران محترم و حسرتمند که آماده حرکت بودند، فراهم میکرد.
از کنار رودخانه فصلی کم آب که اکنون خیابان سعدی نام گرفته و خبری از رودخانه نیست یکراست به سوی شمال راه میافتادیم و از 12 آسیاب آبی و راه پر سنگلاخ قابل تحملی عبور میکردیم؛ چون خیابان مولوی را هم آسفالت نکرده بودند تعجب یا تاسفی از تکانهای گاری نداشتیم!
ما 6 کودک شیطان با پاهای آویزان در لبه گاری همراه مادر و مادربزرگها پشت به پشت هم با گاری بدون حفاظ و دستگیره و ایمنی نشسته بودیم اما اشتیاق زیارت، همه این مشکلات و دستاندازها و هول و تکانهای هیجانی همراه با ترس را قابل تحمل میکرد؛ البته به شرط سلامت و به دور از هر آسیب مخصوصا برای کودکان.
با اینکه این اولین سفری نبود که به بیرون از شهر میرفتیم اما همچنان از تماشای کوه و دشت لذت بسیار میبردیم.
هنوز هم چشمهای نگران مادران را به یاد دارم و دایی جان متدینم را که اهل صلوات و ان یکاد خواندن و دعای سفر بود و از همان 30 سالگی طوری رفتار میکرد که انگار همین فردا میخواهد دار فانی را وداع گوید. او همه را به خواندن دعا و اوراد دعوت میکرد و هر لحظه که به سرعت گاری افزوده میشد و به سرازیری میافتاد، 7 خواهر و بچهها را به فرستادن صلوات مجبور میکرد. البته همکاری و فداکاریهایش با گاریچی قابل تحسین بود. گاهی در سر بالاییها از گاری پیاده میشد و همراه با مشغلام گاری را هول میدادند تا از گردنه پس نزند.
چون ناتوانی چارپایان در کشیدن گاری و عقب عقب رفتن آن خیلی وحشتناک و دلهرهآور بود و خطر چپ کردن گاری و افتادن به دره وجود داشت.
به هر حال چون ما راه پس دیگر نداشتیم، باید به پیش میرفتیم و همین که میرسیدیم نفس راحتی میکشیدیم که شکر خدا کوچک و بزرگ بدون آسیب رسیدیم.
البته انعامی هنگام گنبدنمایی هم به سورچی (کمک راننده جوان) پرداخت میکردیم. و اما بعد از 15 سال همان مسیر را همراه با همکلاسیهای دبیرستانی با بلوغ فکری از کنار رودخانه کم آب فصلی ارنجک، از راه مالرو میرفتیم.
در طول مسیرمان از کنار جویبارهای زلال و چشمهسارها که با رشد گیاهان و علفها و پونهها پوشیده شده بود میگذشتیم و سنبلههای گندم در مزرعهها بعد از عقبنشینی باغها چشمانداز و افق وسیعی را در برابر نگاه مشتاق گروه دانشآموزان گردش علمی ترسیم میکرد.
گاه با آسیابانهای خسته و نشسته کنار گردابهای قیفیشکل و گود که باعث چرخش سنگ آسیاب میشد، صحبت میکردیم.
آن روزها متاسفانه از بین 12 آسیاب متروکه و فرسوده، چند تایی آخرین نفسها را میکشیدند. به خاطر تاسیس چند آسیاب آتشی با کار شبانهروزی که جای آب و باد را با موتور و دینامهای قوی پر کرده بود، شعله نور لامپهایی را نیز به آن اضافه کرده بودند.
البته خاطرات سفر با گاری در فراز و نشیبها و چپ کردن گاریها و رقابت در سبقت گرفتن و سرعت نامتعارف سورچیهای جوان و بیتجربه هم که با خطرات جانی حادثهانگیز میشد و تلخی آن از یادم نرفته است.
هنوز آن اسبهای چموش و رفتار خشن بعضی از گاریچیها در مسیر تپه ماهورها و رویای دیدن آبشارهای سد شکسته سید علیخان و سد سپهدار که پر شده بود از گل و لای و خس و خاشاک را به یاد دارم.
تماشای گلهها و گوسفند و سگ چوپان، گرگ، شغال، لاکپشت تیخالک یا خارپشت و موشهای صحرایی، گرازهای فراری، مارهای هفت رنگ آبی و عقربهای هفت بند زرد و سیاه و مورچگان زرد و قرمز و طاسهای لغزنده (مورچهگیر) همه و همه از تاریکخانه فراموشی ذهنم بیرون میزند!!
پس از طی مسیر، اطعام آجیل پلوی نذری و شربت شیره و سکنجبین تعارفی زوار با بازی یه قل دوقل با سایر کودکان، با سنگهای هفت رنگ میان جویبارهای صاف و زلال هنوز آن بازیها و کنجکاویها در خاطرم مانده و مقایسه میکنم با زمان حال و جاده اتوبان و طی مسیر با ماشینهای الوان امروزی که آن راه طول و دراز و پر خطر قدیم را 10 دقیقهای تا امامزاده باراجین میپیمایند.









