«جلال آل احمد» روشنفکری در جستجوی اصالت از دست رفته!
- شناسه خبر: 92309
- تاریخ و زمان ارسال: 31 شهریور 1405 ساعت 08:13
- بازدید :

محمدرضا رجاییپور
اگر بخواهیم تاریخ روشنفکری ایران را به دو نیمه «پیش از جلال» و «پس از جلال» تقسیم کنیم، گزاف نگفتهایم. جلال آلاحمد، فرزند خلف دوران گذار است؛ مردی که در گذر از سنت به مدرنیته، نه در پی «تقلید» بود و نه در پی «انکار مطلق». او با نگاهی تند، برنده و گاهی خشمگین، آینهای در برابر جامعهای گرفت که در چنبره خودکمبینی تاریخی دست و پا میزد.
1ـ غربزدگی؛ فراتر از یک کتاب، یک استراتژی بقا
«غربزدگی» جلال، صرفا یک رساله یا کتاب نیست؛ یک «شوک الکتریکی» بود که به بدنه روشنفکری منفعل وقت وارد شد. جلال در اینجا نه دشمن تکنولوژی، که دشمنِ «استحاله فرهنگی» است. او با تیزبینی یک روزنامهنگارِ میدانی، دریافت که جامعه ایرانی در حال تبدیل شدن به مصرفکنندهای بیاراده است که هویت خود را در ویترینهای غرب جا گذاشته. انتقاد اصلی او به «غربزدهها» نه تکنولوژی غرب، بلکه از خودبیگانگی طبقه متوسطی بود که «تجدد» را در کراوات و ادکلن خلاصه میکرد. او فریاد میکشید که این «شبهمدرنیته»، صرفاً مستعمرهی جدیدی است که با دستِ خودمان ساختهایم.
2ـ در جستجوی «مردم»؛ از حزب توده تا چاه نفت
مسیر سیاسی جلال، مسیر یک تکامل دردناک است. او از حزب توده شروع کرد، به شکست ناشی از ایدئولوژیهای وارداتی پی برد و در نهایت به سمت اصالت بومی و گاه مذهبی چرخید. جلال تنها روشنفکری بود که «روستای ایران» را نه به عنوانِ سوژهی دلسوزی، بلکه به عنوانِ خاستگاه اصالت بازخوانی کرد. در «مدیر مدرسه» یا «خسی در میقات»، جلال دوربین خود را از کافههای روشنفکری تهران به دورترین نقاط میبرد تا نشان دهد که دردهای اصلی ملت، در جای دیگری است؛ دردهای ناشی از فساد اداری، بیکفایتی آموزشی و استبداد برآمده از توهمِ توسعه.
3ـ سبک نوشتن؛ چاقوی جراحی
سبک نگارش جلال، عصاره شخصیت اوست: عصبی، بریدهبریده، جسور و بیتعارف. او حوصلهی اطناب و توصیفات رمانتیک بیهوده را نداشت. او مینوشت تا «بزند». جلال واژگانِ فارسی را از قید و بندهای اشرافیگری ادبی رها کرد و به زبان کوچه و بازار نزدیک کرد تا صدای معترض زمانهاش باشد. این نثر، برای آن دوران که ادبیات، پناهگاهِ عافیتطلبان بود، یک «بیانیه سیاسی» به شمار میرفت.
4ـ تناقضهای جلال؛ چرا او همچنان زنده است؟
بسیاری منتقدان بر جلال میتازند؛ یکی او را «مرتجع» میخواند، دیگری «عوامزده». اما حقیقت این است که بزرگیِ جلال در همین «متناقض بودن» اوست. او در اوج دلبستگی به سنت، مدرنترین دغدغهها را داشت. او در اوجِ نقادیِ مذهب، به «خسی در میقات» رسید. جلال، «روشنفکر ایستای پشت میزنشین» نبود؛ او یک «کنشگر میدانی» بود. اگر امروز آثار او همچنان خوانده میشود، به این دلیل است که سوالات او هنوز پاسخ نگرفتهاند:
ـ آیا ما هنوز در بند مصرفگرایی کاذب نیستیم؟
ـ آیا شکاف میان «روشنفکر» و «مردم» پر شده است؟
ـ آیا توانستهایم الگویی از پیشرفت ارایه دهیم که «هویت ملی» ما را قربانی نکند؟
فرجام سخن
جلال آلاحمد، نه قدیس بود و نه خائن؛ او یک «هشدار» بود. او نماد دردی است که روشنفکر ایرانی امروز، همچنان با آن درگیر است: «چگونه میتوان در دنیایی که مدام در حالِ بلعیدن فرهنگهای خُرد است، ایستاد و همچنان خود بود؟». جلال، سنگبنای «نقد وضع موجود» را بنا نهاد، حتی اگر در بسیاری از تحلیلهایش به بیراهه رفته باشد. او به ما یاد داد که روشنفکر، پیش از آنکه «دانا» باشد، باید «شجاع» باشد؛ شجاعت ایستادن در برابرِ جریانهای غالب، حتی اگر به قیمت انزوای ابدی تمام شود.








