جانبازی که با عصا به خواستگاری رفت
- شناسه خبر: 85085
- تاریخ و زمان ارسال: 27 خرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

زهرا محبی
وضع ظاهریاش اصلاً خوب نبود. با عصا راه میرفت، لکنت زبان داشت و یک طرف بدنش فلج شده بود. اما پدر همسرش که خود رزمنده بود، نگاه دیگری داشت: «پسرم، برای ما ظاهر مهم نیست. مهم ایمان و صداقت است.» این گونه بود که زندگی مشترک علی سبحانی، جانباز قزوینی، با همسرش آغاز شد. زندگیای که در آن سادگی و صمیمیت حرف اول را میزد؛ تا جایی که ماه عسلشان با ۱۶ هزار تومان و یک سفر نافرجام به مشهد، به خاطرهای ماندگار تبدیل شد.
علی سبحانی متولد ۱۳۴۰ است. سال ۵۹ وقتی جنگ شروع شد، جوانی بیست ساله بود که لباس رزم پوشید و راهی جبهه شد. تا پایان جنگ چندین بار مجروح و سرانجام به جمع جانبازان ۷۰ درصد پیوست. اما جنگ فقط ترکش بر بدنش ننشاند، خاطرات تلخ و شیرین زیادی هم برایش به یادگار گذاشت؛ از باران رحمت در والفجر هشت که پاتک عراق را ناکام گذاشت تا روزی که در حیاط خانه برادرش، جرقه آشنایی با همسرش زده شد.
روایت زندگی، عشق و ایثار جانباز قزوینی
وقتی از شلمچه و فکه حرف میزند، صدایش هنوز بوی باروت میدهد. وقتی از ازدواجش میگوید، خندهاش چین و چروکهای صورتش را پررنگتر میکند. ایشان این روزها بیشتر از جنگ، از زنبورهایی حرف میزند که در آوج پرورش میدهد و از نوههایی که دور و برش را گرفتهاند. اما خاطراتش گنجینهای است از روزهایی که جوان بود و آرزوهای بزرگ داشت. پای صحبتاش که مینشینی، از عشق میگوید، از ترکش، از ۱۶ هزار تومانی که برای ماه عسل کنار گذاشته بود و نشد؛ و از نگاه مردم که هنوز برایش قدردانی یا گاهی فراموشی را به همراه دارد. این روایت، قصه زندگی اوست.
آشنایی در یک بعد از ظهر پاییزی
سال ۱۳۶۶ بود. شش ماه از آخرین مجروحیتم میگذشت. قبل از آن مجروحیت، یک بار به خواستگاری رفته بودم و او را دیده بودم. دختری از خانوادهای مذهبی و رزمنده. اما تقدیر این بود که این آشنایی به شکل دیگری رقم بخورد.
آخرین باری که مجروح شدم، رفته بودم تهران خانه برادرم. درب حیاط را که باز کردم، یک لحظه چشمم به صحنهای افتاد که تا آخر عمر از یادم نمیرود. یک بچه کوچک از لای نردههای پشت بام داشت سقوط میکرد. ناگهان یک خانم چادری دوید و خودش را لابهلای نردهها رساند و بچه را گرفت. صورتش را ندیدم، چادر جلوی دیدش را گرفته بود و اصلاً متوجه حضور من نشد. اما همان لحظه، یک جرقه در دلم زده شد. یک حس عجیب که نمیتوانستم توصیفش کنم. انگار خدا میخواست بگوید این همان کسی است که … آن شب آنها مهمان بودند. بعد فهمیدم آن خانم، خواهرزن برادرم است؛ همان کسی که چند ماه قبل به خواستگاریاش رفته بودم. خدا را شکر کردم که انگار این بار راه برایم هموارتر است.
خواستگاری با عصا و لکنت زبان
وضع ظاهریام اصلاً خوب نبود. با عصا راه میرفتم، لکنت زبان داشتم و یک طرف بدنم فلج شده بود. تازه از بیمارستان مرخص شده بودم و هنوز جای ترکشها روی بدنم التیام نیافته بود. اما دلم گرفته بود و میخواستم هر طور شده بروم و خواستگاری کنم.
وقتی رفتم خانهشان، پدرش نگاهم کرد. خودش رزمنده بود و چند بار مجروح شده بود. مادرش هم از خانوادههای مذهبی بود. من با همان لهجه شکسته و لکنت زبان، هر چه داشتم گفتم: «آقا، من مجروحم، وضعیتم را میبینید. اما آدم صافی هستم. اگر قبول کنید، تا آخر عمر قدردان میمانم.» پدرش سکوت کرد. بعد گفت: «پسرم، ما رزمندهایم. برای ما ظاهر مهم نیست. مهم ایمان و صداقت است. من تحقیق کردم، تو پسر خوبی هستی. انشاءا… که خیر و برکت داشته باشد.» همین یک جمله، تمام خستگیهایم را در کرد. آن روز از خانهشان بیرون آمدم و با همان عصا، چند قدم را محکمتر برداشتم.
خرید عروس بدون داماد!
قرار شد خرید عروس بریم. اما من نتوانستم بروم. وضعیتم طوری بود که نمیتوانستم زیاد راه بروم. برادرم گفت: «نگران نباش، من میروم.» همسرم، مادرش و برادرم راه افتادند سمت بازار. من به شوخی گفتم: «هر چه دلتان میخواهد بخرید.». اما در دلم آشوب بود. وضع مالی ما زیاد خوب نبود. پدرم کشاورز بود و من هم که چند سالی بود جبهه بودم و حقوق چندانی نداشتم. خجالت کشیدم بگویم پول نداریم. برادرم هم گفت: «هر چه میخواهید بردارید.» پدر همسرم هم کمی پول داشت، ولی نه آنقدر که بتواند خرید مفصلی بکند. خلاصه رفتند و خرید کردند. هر چه خواستند برداشتند. من هیچی نگفتم. وقتی برگشتند و خریدها را دیدم، لبخند زدم و گفتم: چه خوب شد. اما ته دلم غم بود. نمیدانستم پول این خریدها را از کجا بیاورم.
سفر به مشهد با ۱۶ هزار تومان
تصمیم گرفتیم برای ماه عسل مشهد برویم. یک مراسم کوچک بگیریم و بعد راهی سفر شویم. از هر دو طرف، خانوادهها جمع شدند. آنها از کرج و ما از تهران، راهی مشهد شدیم. ۱۶ هزار تومان پول داشتیم. آن موقع پول خوبی بود، اما نه برای سفر هوایی و هتل. من یادم رفته بود که باید پول هواپیما و هتل را هم بدهم. فکر میکردم با همین پول میتوانیم یک سفر ساده برویم. سوار هواپیما شدیم و مشهد رفتیم. وقتی رسیدیم، تازه فهمیدیم چه بلایی سرمان آمده. پولمان تمام شده بود و حتی پول یک شب هتل را هم نداشتیم. با لباسهای عروسی، همان روز به تهران برگشتیم.
عصر رسیدیم خانه برادرم. در زدیم. برادرم در را باز کرد و تا ما را دید، زد زیر خنده. مادرم را صدا زد و هر دو شروع کردند به خنده. من و همسرم مانده بودیم چه کار کنیم. بالاخره رفتیم تو و ماجرا را تعریف کردیم. آن موقع تلفن نبود که به خانواده عروس زنگ بزنیم و بگوییم چه شده. یک هفته تمام چیزی نگفتیم. یک هفته بعد، بالاخره زنگ زدیم و گفتیم: «ما نتونستیم مشهد بریم. شما بیایید تهران.
آنها هم آمدند. یک جشن کوچک در خانه برادرم گرفتیم. همانجا عروس و داماد شدیم. ساده، بیآلایش، اما پر از صمیمیت. حالا هر وقت این خاطره را تعریف میکنم، میگویم: «اگر پول داری، برو هتل پنج ستاره. اگر نداری، همین جوریش هم خوب است. مهم این است که دلها به هم نزدیک باشد.»
چهار فرزند، چهار راه متفاوت
حاصل این ازدواج ساده، چهار فرزند شد. یک دختر که در تیزهوشان قزوین درس میخواند و سه پسر. هر کدامشان راه موفقیت خودشان را رفتند.
پسر بزرگترم، امیرحسین سبحانی، طلبه است. الان درس خارج فقه و اصول میخواند و در قزوین مشغول تحصیل است. از بچگی به مسجد علاقه داشت و انگار خدا ایشان را برای این راه خلق کرده بود.
دومی، محمدرضا سبحانی، فوقلیسانس گرفت و اکنون در فرمانداری استخدام شده. ازدواج کرده است. سومی هم دانشگاه شریف درس میخواند. دخترم هم که از همه کوچکتر است، تیزهوشان قبول شده و الحمدا… شاگرد اول است. دو تا از پسرهایم ازدواج کردهاند. محمدرضا و امیرحسین هر دو خانه و زندگی خودشان را دارند. ما هم گاهی جمع میشویم دور هم و خاطرات قدیم را مرور میکنیم.
نگاه مردم؛ گاهی قدردانی، گاهی فراموشی
راستش نگاه مردم به جانبازها خیلی خوب است. هشتاد، نود درصدشان قدردانند. بعضی وقتها که میخواهند محبت کنند، خجالت میکشم. میگویند: «شما رفتید، شما زحمت کشیدید. اگر شما نبودید، ما اینجا نبودیم.» خجالت میکشم. چون ما وظیفهمان را انجام دادیم. نه بیشتر. آن موقع همه رفتند. همه جوانها رفتند. ما یک عده خاص نبودیم.
جاهای مختلف که کارت جانبازی را نشان میدهم، احترام میگذارند. نگاهشان فرق میکند. انگار یک چیزی در چشمهایشان میآید که نمیتوانم توصیفش کنم. شاید حسرت، شاید هم احترام. اما بعضیها هم هستند که نگاه متفاوتی دارند. فکر میکنند من معمولی هستم. من هم زیاد ابراز نمیکنم که جانبازم. اگر بگویم، یک جور دیگر نگاه میکنند. یک جور که گاهی دوست ندارم.
بعضیها ممکن است نگاه منفی داشته باشند. شاید فکر کنند ما طلبکاریم. یا شاید فکر کنند به خاطر ماست که مشکلات دارند. اما من هیچوقت خودم را طلبکار ندانستهام. سعی میکنم طوری رفتار کنم که به جانبازها لطمه نخورد.








