بحران ورقهای خاموش
- شناسه خبر: 84309
- تاریخ و زمان ارسال: 18 خرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

سارا افشار
این روزها اگر توی خیابان، پارک، اتوبوس یا صف نانوایی از کسی بپرسید «آخرین کتابی که خواندی چه بود؟» احتمالا با یک لبخند تلخ یا یک نگاه متعجب روبرو میشوید. انگار کتاب خواندن برای خیلی از ما صرفا برای دوران مدرسه یا مال قصههاست! واقعیت این است که دیگر کسی حال و حوصله ورق زدن چند صفحه کتاب را ندارد و بیشترمان ترجیح میدهیم تمام وقتمان را توی گوشیهای موبایلمان بگذرانیم.
مهمترین سوالی که اینجا مطرح است این است که چرا ما به اینجا رسیدیم که کتاب از خانههای ما رفته و یا فقط وسیلهای برای قشنگی دکور شده؟
محمود دولتآبادی، نویسنده بزرگ کشورمان که خیلیها او را با کتابهای «کلیدر» و «جای خالی سلوچ» میشناسند، همیشه یک نگرانی بزرگ داشت است. او میگوید: وقتی مردم با کتاب قهر میکنند، یعنی دیگر نمیخواهند به چیزهای مهم فکر کنند!
از نظر او، جامعهای که کتاب نخواند، زود فریب میخورد و حافظهاش را از دست میدهد. او معتقد است کتاب مثل یک آینه است که روبروی ما می گیرند تا خودمان را بهتر ببینیم، اما انگار این روزها، ما دوست نداریم با واقعیت روبرو شویم.
از طرفی دیگر وقتی پای درد و دل کتافروشهای شهرمان مینشینم میبینم که قصه، فقط قصه تنبلی مردم نیست یکی از همین کتابفروشها که سالهاست مغازهاش خاک میخورد، میگوید: «خانم، وقتی قیمت یک کتاب با پول پیتزا یا ناهار معمولی یک خانواده برابر میشود، معلوم است که مردم در این گرانی و اوضاع اقتصادی کتاب را از لیست خریدشان خط میزنند.»
او درست میگفت، قیمت کاغذ طوری بالا رفته که خریدن یک کتاب خوب برای خیلیها به یک کار اشرافی تبدیل شده است!
البته او به نکتهی جالبی هم اشاره کرد. اینکه خیلی از کتابهایی که در حال حاضر در بازار موجود است، انگار اصلا حرف دل مردم نیست. انگار کتابها را طوری دستهبندی کردهاند که فقظ یک عده خاص، با تفکرات خاص، خوششان میآید و باقی مردم اصلا گمشدهشان را لای ورقها پیدا نمیکنند.
اگر بخواهیم از یک دیدگاه دیگر به این قضیه نگاه کنیم، صحبتهای یک جامعهشناس هم میتواند جواب سوالمان باشد، اینکه چرا دیگر مردم کتاب نمیخوانند؟
او میگوید نباید مدام به مردم گیر بدهیم که چرا کتاب نمیخوانید، در واقع وقتی یک جوان میبیند با سواد و مطالعه به جایی نمیرسد، اما فلان آدم بیسواد در فضای مجازی میلیاردها تومان پول درمیآورد، دیگر انگیزهای برای مطالعه ندارد. راهکار او هم شعار دادن نیست. این جامعهشناس معتقد است تا وقتی کتاب گران است و تا وقتی اجازه ندهیم کتابهایی به سلیقههای مختلف چاپ شود، وضعیت همین است.
پیشنهاد نهاییاش هم این بود که به جایی سخنرانی، کتاب را ارزان کنند و بگذارند هر کسی با هر فکری که دارد، کتاب مورد علاقهاش را پیدا کند.
در واقع، این گروهبندی سلیقهای و قیمتهای سرسامآور باعث شده که یک دیواری بلند بین مردم و کتاب کشیده شود. ما به کتابهایی هم نیاز داریم که از درد نان، از سختیهای زندگی و از آرزوهایمان بگویند، نه کتابهای خشکی که فقط نصیحت میکنند!
و همانطور که در بالا گفته شد فضای مجازی مانند اینستاگرام و واتساپ و غیره هم آنقدر مردم را سرگرم و معتاد خودش کرده که شاید در بعضی مواقع حتی به خرید کتاب هم فکر نکنند یا دیگر هیچ علاقهای به خواندن کتاب نداشته باشند.
خیلیها هم اهل کتاب و کتابخوانی هستند ولی به دلایلی که گفته شد ترجیح میدهند با شنیدن یک پادکست صوتی که هزینهای هم ندارد کتاب مورد علاقهشان را به جای ورق زدن بشنوند، و متاسفانه این سکوت کتابخانهها، آرامش قبل از طوفان جهلی است که اگر جلوی آن را نگیریم، تمام فرهنگ و تمدنمان را با خود خواهد برد.
اینکه کتاب خواندن، به کتابهای درسی معطوف شده و کتابخانهها شبیه به اتاقی ساکت برای درس خواندن و تست زدن شدهاند، یعنی فاجعه!
و البته در این میان سیستم آموزشی هم باید از این حالت «تستزنی کورکورانه» خارج شود و لذت خواندن کتابهای غیردرسی را هم به کودکان بچشاند؛ در واقع کتاب نباید ابزار امتحان باشد. تا وقتی نگاه ما به هر دلیلی به کتاب تغییر نکند و به آن به عنوان یک نیاز حیاتی مثل نان نگاه نکنیم، این سکوت فرهنگی ادامه خواهد داشت و امان از آمارهایی که هر سال منتشر میشود که بیشتر شبیه یک شوخی تلخ است تا مطرح کردن یک عدد دورقمی!
طبق آمارهای رسمی، سرانه مطالعه در کشور ما حدود 30 دقیقه است و اگر دقیقتر نگاه کنیم میبینیم که با توجه به چیزهایی که گفته شد، اکثر این دقایق صرف خواندن کتابهای درسی اجباری یا کتابهای ادعیه میشود.
تیراژ کتابهای ما از چند هزار نسخه به سیصد یا پانصد نسخه رسیده است؛ یعنی در کشوری با این همه ادعای فرهنگ و تمدن فقط 500 نفر پیدا میشوند که فلان کتاب ارزشمند را بخرند و بخوانند؟
کتابفروش دیگری حرفهای عجیبی میزد. او میگفت: «قدیمترها، جوانها پول توی جیبیشان را جمع میکردند تا مثلا یک رمان جدید بخرند، اما حالا طرف میآید، کتاب را برمیدارد، بوی کاغذش را استشمام میکند، چند ورق میزند و شاید جملهای یا پاراگرافی هم بخواند و وقتی جلد پشت کتاب را نگاه میکند و چشمش به قیمتش میخورد جوری کتاب را سر جایش میگذارد که انگار دستش سوخته است!
او میگفت من با چه رویی به کارگری که حقوقش به آخر ماه نمیرسد یا جوان دانشجویی که کار درست و حسابی ندارد ولی علاقهمند به کتاب هستند بگویم بیا کتاب بخر؟ او هم به همان موضوع تکراری فضای مجازی و اینستاگرام و غیره اشاره میکرد.
یک موضوع دیگر در این میان که شاید اشاره به آن خالی از لطف نباشد، خانمها یا آقایان دستفروشی که بساطی از کتاب کنار پیادهرو پهن کردهاند و از مردم رهگذر میخواهند که کتابی از آنها بخرند، اکثر آنها هم جوان هستند و حاضرند ساعتها بنشینند تا شاید یک کتاب بفروشند و پولی دربیاورند.
متاسفانه وقتی پای صحبت آنها هم مینشینی، چیزی جز یأس و ناامیدی نمیشنوی.
اکثر مردم رد میشوند و فقط یک نگاه معمولی میاندازند و میروند.
***
و در نهایت باید گفت که عشق به کتاب باید از خانه و خانواده شروع شود. وقتی بچه میبیند که پدر و مادرش به جای زل زدن به گوشی، کتاب دستشان است، او هم یاد میگیرد که کتاب بخشی از زندگیست. نه یک چیز عجیب و غریب که فقط توی ویترین خانهها خاک میخورد.
کتاب خواندن یک جور احترام گذاشتن به خودمان است. یک جور تمرین انسان بودن در دنیایی که هر روز ماشینیتر و سردتر میشود.
درست است که مقوله کتابخوانی در ایران به نفسنفس افتاده است، اما هنوز نمرده! تا زمانی که قلمهای نویسندگان مینویسد و کتابفروشان با عشق کرکره مغازهشان را همچنان و در اوج ناامیدی بالا میدهند، پس امیدی هست، اما اگر فکری برای قیمت بالای کتاب نشود و اگر فضای چاپ کتاب بازتر نشود، تا چند سال دیگر نسلی خواهیم داشت که شاید باسواد باشد، اما قدرت تشخیص خوب از بد را ندارد.
آشتی با کتاب هم با حرف درست نمیشود باید تمهیدات اساسی دربارهاش اندیشید تا دوباره لذت ورق زدن یک کتاب خوب به خانههایمان برگردد.








