از صدای سکه تا سکوتِ کارتخوان
- شناسه خبر: 92199
- تاریخ و زمان ارسال: 29 شهریور 1405 ساعت 11:33
- بازدید :

سارا افشار
صبحِ یک روز معمولی است؛ همان صبحی که شهر هنوز بین خواب و بیداری دستوپا میزند. نانواییها زودتر از بقیه مغازهها چراغ روشن کردهاند، بویِ نان تازه در کوچهها پیچیده و اولین رفتوآمدها شروع شده است.
با این تفاوت که امروز قرار است هیچکس پول نقد نداشته باشد!
نه اسکناسی در جیب، نه سکهای تهِ کیف و نه آن پولِ مچالهای که معمولاً بعد از چند روز معلوم نیست از کجا آمده و چرا هنوز دور انداخته نشده است. امروز پول هست، اما دیده نمیشود…
اولین چیزی که تغییر کرده، خودِ شهر نیست؛ دستِ آدمهاست. دستی که هر روز هنگام بیرون آمدن از خانه، بیاختیار به جیب میرود تا از وجودِ کیف پول مطمئن شود اما به جای اسکناس،کارت بانکی را لمس میکند.
یک مستطیلِ پلاستیکی جای چند برگ اسکناس را گرفته و گوشی تلفن همراه هم آماده است تا اگر کارت نبود، نقش کیف پول را بازی کند.
از اینجا به بعد، زندگی قرار است با عددها پیش برود، نه با کاغذهایی که تا چند سال پیش، در جیب همه پیدا میشد…
در نانوایی، ماجرا چندان عجیب به نظر نمیرسد. صف جلو میرود، نانها از تنور بیرون میآیند و دستها برای پرداخت جلو میروند. دستگاه کارتخوان، بیحوصله و بیطرف، مبلغ را میگیرد و تمام. نه پول خردی لازم است، نه کسی جیبش را زیر و رو میکند تا یک اسکناس کوچک پیدا کند. خرید تمام میشود و نفر بعد جلو میآید….
اما اگر همین صحنه را بیست سال عقب ببریم، تصویر دیگری میبینیم. آن روزها پیش از رسیدن به نانوایی، آدمها میدانستند چه مقدار پول در جیب دارند. پولِ نان از قبل در ذهن حساب شده بود. اسکناسها تاخورده در کیف مینشستند و سکهها ته جیب جمع میشدند. بعضیها پول را از شب قبل کنار میگذاشتند تا صبح دنبال آن نگردند. پول، یک چیز واقعی بود؛ چیزی که میشد شمرد و کم شدنش را با چشم دید!
کودکی که همراه مادرش برای خرید نان آمده، امروز ممکن است فقط کارت را ببیند.
کارتی که برای او نه شکل پول دارد و نه وزن پول!
در واقع، نسلهایی هستند که پول را با سکه و اسکناس شناختهاند و نسلهایی که از همان ابتدا، با کارت بانکی و صفحه تلفن همراه بزرگ شدهاند.
برای اولیها، پول زمانی چیزی بود که در جیب صدا میکرد. برای دومیها، چیزی است که با یک پیامِ بانکی از حساب کم میشود…!
در مسیر خیابان، دستفروشی بساط کوچکش را پهن کرده است. چند جنسِ ساده، روی پارچهای کنار هم چیده شدهاند.
کالاهایی که قرار نیست کسی برای خریدشان، جلسه خانوادگی برگزار کند. آدم رد میشود، چیزی میبیند، میایستد، قیمت را میسنجد و اگر بخواهد بخرد، حالا مرحله دیگری در پیش است؛ مرحلهای که زمانی، فقط باز کردن کیف و بیرون آوردن اسکناس بود….
پولِ نقد برای چنین خریدهایی خلق شده بود.
برای معاملههایی کوچک، سریع و بیتشریفات. اسکناس از جیبِ یک نفر بیرون میآمد و چند لحظه بعد در دستِ نفر دیگری بود. ممکن بود همان اسکناس تا پایان روز چند بار صاحب عوض کند. صبح نان، ظهر میوه، عصر خرید خانه. یک برگ کاغذِ کوچک، بیآنکه کسی بداند، تمام روز در شهر گردش میکرد.
امروز پول کمتر دیده میشود و بیشتر جابهجا میشود. همین، یکی از عجیبترین صحنههایِ روزِ بدون پول نقد است. خیابان پر از معامله است، اما خبری از پول نیست. آدمها خرید میکنند، فروشندهها پول میگیرند، حسابها تغییر میکنند و هیچ اسکناسی از جیب کسی بیرون نمیآید. انگار پول، از زندگی حذف نشده و فقط لباس مبدل پوشیده است!
نزدیک ظهر، خریدهای روزانه شروع میشود. فروشگاهها شلوغتر شدهاند. سبدها یکییکی پر میشوند.
شیر، نان، برنج، میوه، مواد شوینده و چند قلم کالای دیگر. خرید کردن همان کار همیشگی است، اما پرداخت، دیگر آن پایان ملموسی را که زمانی داشت، ندارد.
در گذشته، وقتی خرید تمام میشد، مشتری پول را میشمرد، فروشنده هم پول را میشمرد، اسکناسهایِ سالم کنار گذاشته میشدند، اسکناسهایِ قدیمیتر دوباره وارد چرخه میشدند و پولِ خردها سرگردان، از دستی به دست دیگر میرفتند. معامله با یک حرکتِ فیزیکی تمام میشد؛ پول از یک دست خارج و وارد دست دیگری میشد.
ولی امروز، پایان معامله بیشتر شبیه یک علامت روی صفحه است.
عدد ظاهر میشود، کارت کشیده میشود، رسید بیرون میآید و همه چیز تمام میشود.
پول، دیگر روی پیشخوان دیده نمیشود. نه صدای شمردن اسکناسها هست و نه آن لحظهی کوتاهی که فروشنده، پول را جلوی مشتری میگذارد تا او باقیمانده را بردارد.
این تغییر، حتی شکل اشتباه کردن را هم عوض کرده است!
قدیم اگر کسی پول بیشتری میداد، اسکناسها جلوی چشم بودند و اشتباه قابل دیدن بود.
حالا یک رقم اشتباه روی دستگاه، میتواند برای خودش ماجرایی درست کند. پول نقد، دستکم یک مزیت داشت؛ دروغ نمیگفت و هرچه بود، همان چیزی بود که در دست دیده میشد.
اما امروز مسیرش نامرئی است.
این نامرئی بودن، گاهی آدم را از یک واقعیتِ ساده دور میکند: خرج کردن!
وقتی اسکناس را از کیف بیرون میآوری، رفتنش را میبینی. وقتی چند برگ از چند برگ کمتر میشود، ذهن هم متوجه میشود.
اما کارت بانکی، همانطور آرام در کیف میماند و ظاهرش تغییر نمیکند. بعد از یک خرید، همچنان همان کارت است و بعد از پنج خرید هم همان کارت…
پول از حساب کم شده، اما جیب همچنان پر به نظر میرسد.
اینجا طنز تلخ ماجرا، خودش را نشان میدهد.
زمانی آدمها از سنگینیِ کیف پول شکایت داشتند. امروز کیف پول سبک شده، اما برای فهمیدن اینکه چقدر خرج کردهاند، باید سراغ تلفن همراه بروند. پول از جیب بیرون رفته، بیآنکه جیب متوجه شود!!!
عصر، بچهها از مدرسه برمیگردند. خریدِ کوچکِ بعد از مدرسه، خوراکی، بستنی یا وسیلهای که چشمشان را گرفته، زمانی بخشی از رابطه آنها با پول بود. چند اسکناسِ کوچک در جیب کودک، فقط وسیله خرید نبود.
تمرینی بود برای شمردن، انتخاب کردن و کنار گذاشتن…
پول توجیبی، قدیمترها شخصیت داشت!
یک اسکناس، میتوانست تمام سرمایه یک کودک، برای چند روز باشد. پولش را کفِ دستش نگه میداشت، تا میکرد و در جیب میگذاشت و گاهی چند بار در طولِ روز دست میبرد و از بودنش مطمئن میشد.
و اما امروز، پول توجیبی میتواند در قالب یک کارت یا انتقال بانکی باشد؛ عددی که کودک شاید آن را ببیند، اما نمیتواند مثل یک اسکناس در مشتش نگه دارد.
آن روزها بچهها قلک داشتند.
موجودی کوچک، سفالی یا پلاستیکی که با هر سکه، سنگینتر میشد.
برای فهمیدن اینکه چقدر پسانداز کردهاند، لازم نبود برنامهی بانکی باز کنند. کافی بود قلک را تکان بدهند و از صدای سکهها حدس بزنند…
امروز صدای پول کمتر شده است!
غروب، خرید آخر روز آغاز میشود. آدمهایی که از سر کار برمیگردند، برای شام خرید میکنند. مغازهها شلوغترند و عجله در حرکات مردم دیده میشود.
یکی دنبال کالای خاصی میگردد، دیگری چیزی را که صبح فراموش کرده به خاطر آورده و نفر دیگری فقط آمده یک خرید کوچک انجام دهد و زودتر به خانه برسد.
در این میان، یک ویژگی قدیمیِ پول نقد، خودش را نشان میدهد؛
قابلیت بیفکر بودن!
پول نقد، گاهی اجازه میداد آدم فقط بخرد و برود. نه اینکه خرید، لزوماً درست یا غلط باشد.
فقط فاصله میان تصمیم و پرداخت، کوتاه بود. یک اسکناس از جیب بیرون میآمد و ماجرا تمام میشد.
پول دیجیتال، با همهی سرعتش، نوع دیگری از حضور را دارد. هر خرید یک ردپا میگذارد. عددی که در حساب کم میشود و سابقهای که باقی میماند…
شب که میشود، شهر آرامآرام جمع میشود. مغازهها یکی پس از دیگری خلوت میشوند، چراغ بعضی ویترینها خاموش میشود و خریدهای روزانه به خانهها میرسند. کیسههای خرید روی میز گذاشته میشوند. نان، کنار سفره قرار میگیرد و تلفنهای همراه، روی میز یا کنار مبل شارژ میشوند.
یک روز کامل گذشته است، بدون آنکه اسکناسی از جیب کسی بیرون بیاید!
اگر به کیف پولها نگاه کنیم، عجیب است.
همان کارتها، هنوز سر جایشان هستند. هیچ اسکناسی کم نشده، چون اصلاً اسکناسی وجود نداشته است. هیچ سکهای ته کیف صدا نمیکند. هیچ پول مچالهای در جیب شلوار جا نمانده است.
با این حال، خریدها انجام شدهاند، فروشندهها فروش داشتهاند و حسابها تغییر کردهاند.
پول، تمام روز در شهر حرکت کرده، اما کسی آن را ندیده است.
در گذشته، آخر شب ممکن بود پدری پولهای باقیمانده را روی میز بگذارد و بشمارد. مادری خرجهای روز را در ذهن مرور کند و اسکناسهای باقیمانده را برای فردا کنار بگذارد. کودکی سکههای قلکش را بشمارد و دوباره در آن بیندازد. پول در پایان روز، یک چهره داشت.
اما امروز، پایان روز بیشتر به صفحهی تلفن همراه شبیه است!
چند عدد، چند تراکنش و چند پیام بانکی…
این مقایسه قرار نیست بگوید کدام دوره بهتر بوده. در واقع هر دوره، شکل خودش را داشته است.
با راحتیها، دردسرها و عادتهای مخصوص خودش.
مهم این است که هویت پول، همراه زندگی، تغییر کرده است.
زمانی روی کاغذ میآمد، بعد روی کارت نشست و حالا، بخش بزرگی از حضورش، به چند عدد در صفحهای کوچک خلاصه شده است…
اسکناسها، زمانی در جیب مردم زندگی میکردند. بوی جیب، گرمای دست، تاخوردگی و لکههایشان بخشی از زندگی روزانه بود.
یک اسکناس میتوانست صبح، از جیب کارگری بیرون بیاید، ظهر به دست فروشنده برسد و عصر، در کیف یک مادر قرار بگیرد. آدمها صاحب پول را نمیشناختند، اما مسیرش را ناخواسته ادامه میدادند.
اما پول، امروز بیچهرهتر شده است!
تمیزتر، سریعتر، دقیقتر و البته بیصداتر…
آنقدر بیصدا، که ممکن است یک روز کامل خرج کنیم و تا شب، حس نکنیم چیزی از جیبمان رفته است.
در پایان چنین روزی، شاید عجیب نباشد اگر کسی از روی عادت، کیف پولش را باز کند.
نه برای شمردن اسکناسها، بلکه فقط برای اطمینان از اینکه کارت هنوز همانجاست.
کارت را نگاه میکند؛ همان مستطیلِ کوچک و بیحرف …
کارتی که در طول روز، به جای تمام اسکناسهایی که زمانی باید در جیب میبودند، کار کرده است.
بعد کیف بسته میشود و چراغ اتاق خاموش…
شهر خوابش میبرد؛ شهری که تمامِ روز پول داشته، پول خرج کرده، پول گرفته و پول جابهجا کرده، اما یک اسکناس هم در آن دستبهدست نشده است.
شاید روزی برسد که بچهها، از پدربزرگهایشان بپرسند که اسکناس چه شکلی بوده است و پدربزرگ، دست در جیبِ خالیاش ببرد، لبخندی بزند و بگوید: پول آن روزها را میشد در جیب گذاشت؛ برای همین وقتی تمام میشد، آدم زودتر میفهمید که چیزی تمام شده است.
امروز اما پول تمام میشود، بیآنکه صدایی از جیب بلند شود!!!







