از شکست آینه تا درخشش هنر
- شناسه خبر: 59842
- تاریخ و زمان ارسال: 10 خرداد 1404 ساعت 07:16
- بازدید :

نفیسه کلهر
رضا گلدوز، آینهکار قدیمی قزوین، از آن آدمهایی بود که هنر را نه در کلاس و آموزشگاه، بلکه با دست و دلش یاد گرفت. سالها با تکههای شیشه، نقشهای هندسی، گچ و سریش، فضاهایی ساخت که حالا بخشی از حافظهی معماری مذهبی شهر قزوین شدهاند. او بدون استاد و کلاس؛ با دیدن، آزمون و خطا و شوق درونی، به یکی از چیرهدستترین آینهکاران سنتی قزوین تبدیل شد.
این آخرین گفتوگویی است که رضا گلدوز پیش از فوتش با ما نشست و بیپرده از زندگی، کار، خاطرات، و مسیر پرپیچوخم حرفهایاش گفت. گفتوگویی خودمانی، پراکنده، اما پر از جزئیاتی که هر کدام تکهای از تاریخ شفاهی هنر آینهکاری در قزوین را شکل میدهد.
n چند سال است که وارد حرفه آینهکاری شدید؟
ـ تقریبا سی سال است که آینهکاری میکنم. بدون استاد شروع کردم. شیشهبری بلد بودم و دست به الماس داشتم. آن را هم پیش پسرعمهام یاد گرفته بودم.
یه ساختمانی بود که شیشههاش ریخته بود، اونجا اولین بار، چند لوزی و مربع بریدم و از همونجا شروع شد.
n یادتان هست که اولین کار جدیتان کجا بود؟
بله، امامزادهای بود که یکی از دوستانم در آن کار معماری میکرد، یک روز زنگ زد و گفت بیا چند تا آینه ببریم برای دیوار. اسمش اوستا حسین یزبری بود. گفت فقط ببر و بچسبان. من هم رفتم، یه چیزایی بریدم، چسباندم، گفتم حالا اینجا را هم آینه کنیم.
چندتا که چسباندم مسئول آنجا آمد و گفت تو این کارهای؛ کارت خیلی خوب است بیا این دیوار را هم آینه کاری کن و از همونجا من دیگر آینه کاری را رها نکردم.
n بعدش کجاها کار کردید؟
آمنه خاتون، حلیمه خاتون، تعمیرات امامزاده حسین، امامزاده علی. خلاصه همهجا. قزوین پر است از کارهای من. حسینیه امینیها، محمدزاده، زرنگار. سه سال هم روی طفلان مسلم در عراق کار کردم.
n قبل از شما، آینهکارهای معروف قزوین کیا بودن؟
فقط یک نفر بود؛ اوستا احمد آینه کار. پیرمردی که در هیات میدیدمش. خمیده بود، حرف نمیزد، ولی استاد بود. نه مغازه داشت، نه شاگرد.
وقتی هم کسی از راه میرسید، دست از کار میکشید تا مبادا کسی کارش را یاد بگیرد.
بعد از او دیگر کسی نبود که بلد باشد؛ از مشهد و تهران آینه کار میآوردند تا اینکه من کمکم یاد گرفتم.
n شما معمولا آخرین مرحلهی کار را انجام میدادید؟
بله. آینهکاری همیشه آخرین مرحلهست. وقتی گچکار و گچبر کارشونو تموم میکنن، ما میریم. حتی رنگ هم نداشت، فقط آینه میزدیم.
n از گچبرهای معروف، کسی را یادتان هست؟
اوستا یوسف! خیلی ماهر بود. مثلا به شاگردش میگفت برای این مجسمه باید قد این دست، مصالح درست کنی و طوری یاد داده بود که همونقدر درمیآورد. در کاخ گلستان زیاد کار کرده بود. حتی میگفتند در گذشته وقتی شاه قرار بود بیاید به قزوین، یک عکس به اون نشان دادند و او از روی همان عکس، با گچ عکس شاه و فرح را با کالسکه روی یک دیوار کار کرده بود. واقعا هنرمند بود.
n طرحهایی که کار میکردین، از قبل طراحی میشد؟
نه همیشه. بیشتر وقتا بدون طرح میرفتیم سراغ کار. خودم یه مدل درمیآوردم، میزدم. قشنگ درمیاومد. همونو ادامه میدادیم. اگر دیوار قناس (بدشکل) بود با آینه اصلاحش میکردیم.
اشکال هندسی، پایه آینهکاری سنتی است و ما از آن شکلها استفاده میکردیم و طرح میزدیم؛ مربع و لوزی و مثلث و… .
n در تعمیرات، وقتی طرح اصلی از بین رفته بود، چه کاری میکردید؟
باید خودمون از نو درمیآوردیم. مثلا سلطان سیدمحمد، آینهکاریش خراب شده بود، باران خورده بود، عین همون قدیمیشو درآوردم. ارزش آنجا بالا بود چون اوستا احمد زده بود. سه ماه تموم اونجا فقط با مداد خط کشیدم تا طرحهای قبلی مشخص شود. این طرح را هیچ کجا به جز این امامزاده در ایران و جهان نداشت، خیلی سعی کردم تا همان را حفظ کنم.
n در مورد جنس آینهها چی؟ تغییر کرده تو این سالها؟
قدیما پشت آینهها نقره میدادن، جیوه میزدن. الان آلومینیوم میزنن، کیفیتش کمتره. پشت آینه باید رنگی باشه، اگه نباشه دوام نمیاره.
من هم باید از جنس آینه مطمئن شوم چون دوام کار برایم مهم بود. کاری که قرار است در امامزادهها استفاده شود باید ماندگار باشد. برای با دوام بودن آینه، من پشتش را رنگ میزدم.
n اسم طرحهایی که میزدین چی بود؟
بیشترشون اسم خاصی ندارن، ولی بعضیاش معروفن مثل ستاره، شمسه، ترقه، سپری، الماس تراش، چهار لنگه. یه سری اسم هم خودمون میذاشتیم رویشان که هرکدام داستانی دارد.
n از چسبهای سنتی هم استفاده میکردین؟
بله، چسب سنتی را قبول دارم. چسب امروزی به درد نمیخورد. قبلا سریش و خاک اره کار میکردند.
ما گچ و سریش قاطی میکردیم، با نسبت خاص، تا خشک نشود و خوب بچسبد. گچ باید کشته شود که خشک نشود.
n از خانمها کسی بوده که در این حرفه وارد شده باشد؟
آره، خانم مقدم در آبیک هست، که ۶-۷ سال است با همسرش آینه کاری آنتیک را انجام میدهد.
خانم اینانلو هست. کاراشون خوبه. کاشیکاری هم بلدن. یه خانم طیبا هم هست که آینهکاری درست میکنه. ولی مردها خیلی کم شدن.
n طرح را قبل از کار میکشیدید؟ یا همونجا درمیآوردید؟
معمولا اندازه کل دیوار را میزدیم و بعد تقسیمبندی میکردیم که طرح بخوره روی دیوار. اگه کوچیک یا بزرگ درمیآومد؛ قشنگ نمیشد. اون موقعها پر میکردن، وایمیستادن، گل میزدن.
n سختترین جایی که کار کردید کجا بود؟
جایی که مجبور بودم گردنم را بالا بگیرم و کار کنم مثلا سقف و زیر گنبد که کارش هم بیشتر بود چون آینههای ریزتر لازم بود، تمرکز میخواست. حوصله و عشق میخواست. الان کسی آنطور حوصله ندارد.
n بین کارهایتان کدام را بیشتر دوست دارید؟
گرهای که در حلیمه خاتون کار کردم ظریفتر است. بقیه کارها را هم دوست دارم اما اگر خواستید فیلم بگیرید بروید آنجا بهتر است.
n چطور شد که اصلا وارد این کار شدید؟
از شش سالگی در هیات بودم. خانوادهام هم هنردوست بودند. پدرم ابوالقاسم گلدوز در بازار عطار بود. به پدر من در هیات میگفتند عروس با سلیقه. کفشها را جفت میگذاشت، خنچه عقد بزرگ میچید در خانه با سلیقه و زیبا. بعد از او هم من چیدم، میدادیم باربر روی طبق میبرد خانه عروس.
در شبهای جشن در هیات غذا میدادند، مادرم آشپز هنرمندی بود. دیماج قزوین درست میکرد، روغن پیاز آنچنانی و مغز گردوی خوب، از نانهای خوب روستا میریخت. آش امام درست میکرد. خانواده ما خیلی با سلیقه بودند.
خانه بزرگی داشتیم در بنبست گلدوزها. پدرم شمشادهای حیاط را خیلی زیبا آرایش میکرد. بعضی فامیلها از تهران که میآمدند حتما به خانه ما سر میزدند تا آرایش این شمشادها را ببینند. برای مدرسه دخترم چندین تابلو درست کردم و نقاشی کشیدم، و در دفتر نصب کردند. خودشان میگفتند هرکسی که میآید تعریف میکند.
n خانواده چه نقشی در رفتن شما به سمت هنر داشتن؟
خانواده ما اهل هنر بودن. تو خونهمون همیشه وسیله بازی و هنر و تزیین بود. از اونجا سلیقم شکل گرفت. سفرههای ما همیشه پر از رنگ و تزئین بود.
n به کارآموزها چه توصیهای دارید؟
به هرکسی که میخواهد برای آموزش بیاید میگویم که حتما با عشق بیاید، اگر عاشق این کار نیستند، نیایند.
***
«رضا گلدوز» حالا دیگر نیست تا هنرش و آثار جدیدش را در آینهکاریهای امامزادهها و حسینیههای قزوین تماشا کنیم، اما رد نگاه دقیق و دستان هنرمندش در این گفتوگوی ساده و صمیمی باقی مانده است.
او یکی از آخرین بازماندگان نسلی بود که هنر را بیکلاس و مدرک، از دل زندگی آموختند؛ استادانی بیتابلو و بیادعا، اما ماندگار. ثبت این روایتها شاید آخرین فرصت ما برای حفظ آن چیزی باشد که آرام و بیصدا دارد فراموش میشود.
او پیش از رفتن به دیار باقی شاگردان خوبی تربیت کرد و همهی دانستههایش را با سخاوت به نسل بعد منتقل کرد. ثبت چنین روایتهایی شاید فرصتی دوباره باشد برای حفظ آنچه آرام و بیصدا در حال محو شدن است.







