پنجاه بدر، سنتی که از مردم جدا افتاد
- شناسه خبر: 58529
- تاریخ و زمان ارسال: 21 اردیبهشت 1404 ساعت 07:30
- بازدید :
مرضیه محمدی
پنجاه بدر، تنها یک آیین فصلی نیست؛ تجلیِ باستانیترین آرزوی بشر است «باریدن باران».
قزوینیها پنجاه روز پس از آغاز بهار، هر سال گرد هم میآیند؛ در دل طبیعت، آش میپزند، دیماج میخورند، و مهمتر از همه، نماز باشکوه طلب باران میخوانند؛ نمازی که آنقدر در ذهن این مردم زنده و جدی است که نسلهای گذشته با چتر به مصلای نماز میآمدند؛ چون ایمان داشتند دعا مستجاب میشود.
امسال، اداره کل میراث فرهنگی قزوین با همراهی شهرداری و استانداری از اوایل سال از حضور مهمانانی از تاجیکستان در این مراسم خبر دادند، مهمانانی که قرار بود بیایند و این آیین را به کشورشان ببرند.
در خیابانهای اصلی شهر نیز بیش از ده روز برای برگزاری مردمی کهن آیین پنجاه بدر در دولت خانه صفوی تبلیغ کردند.
اما وقتی روز مراسم فرا رسید، آنچه در چهلستون قزوین رقم خورد، بیش از آنکه آیینی باشد، نمایشی بود با دکور مرتب و چینش صندلیهای دقیق؛ صحنهای برای ثبت در قاب و رسانهها و صفحات روابط عمومیها.
در آنسوی شهر، مردم در مصلی سنت را زندگی کردند؛ نماز باران را ـ با همان شکوه همیشگی ـ به جا آوردند، دیماج و آش رشته پختند و با خاک و آسمان آشتی کردند؛ بیدعوتنامه، بیسناریو، بیپردهسازی.
در بخش مردمی، آیین پنجاه از بهار با تمام عناصر اصلیاش در مصلی برگزار شد. مردم، بدون نیاز به پروتکلهای رسمی، کنار هم ایستادند و باشکوهترین نماز طلب باران را خواندند.
اما در دولتخانه صفوی همه چیز دولتی بود، نه خبری از نماز بود، نه نشانی از خوراکهای سنتی، نه حالوهوای طلب باران.
موسیقی سنتی، نقالی، گروه سرود، شعرخوانی دو شاعر تاجیک و دو شاعر ایرانی، و نهایتا چند جمله از محمد نوذری استاندار قزوین درباره «ارزش آیینها» سهم حضار بود.
جالب آنکه در این مراسم به ظاهر فرهنگی، حتی شیرینی و آب معدنی هم صرفاً به چند ردیف ابتدایی اختصاص یافت؛ گویی همان هم سهمی است برای مقامات، نه مردم…
کاش ـ فقط کاش ـ همانجا در چهلستون، دستها را به آسمان بلند میکردند، دعای باران میخواندند، تا حداقل یک نشانه از نفس سنت باقی میماند.
از وعدهها هم چیزی عایدمان نشد، جز اینکه گفته شد از سال آینده قرار است پنجاه بدر در کشور تاجیکستان هم برگزار شود. اما سوال اینجاست: ما چه چیزی را صادر میکنیم؟ وقتی آیین را از جان مردم جدا میکنیم، محتوا را کنار میگذاریم و فقط ظاهر را حفظ میکنیم، چه چیزی برای عرضه میماند جز قابهای زیبا و صندلیهای خالی از معنا؟
پنجاه بدر را نه با گروه سرود و مجری رسمی، بلکه با خاک و دعا میتوان زنده نگه داشت، وقتی یک آیین از دل مردم حذف شود، حتی اگر در تالارهای مجلل هم برگزار شود، دیگر نه آیین است، نه زنده؛ فقط یک اجراست، با دستمزد برای مجریانش و قاب دوربین برای مدیرانش.
وقتی میراث یک ملت، در ساختار رسمی غریب میشود و آیینی که ریشه در خاک دارد، به سقف عمارتها پناه میبرد، باید پرسید: مسئولان قرار است حافظان فرهنگ باشند یا صاحبان تریبون؟ اگر پنجاه بدر صرفا یک قاب تبلیغاتی برای مسئولان باشد، نه بارانی خواهد آمد و نه آیینی خواهد ماند….

