اگر کوهنورد نبودم، زنده نمیماندم
- شناسه خبر: 60249
- تاریخ و زمان ارسال: 17 خرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

زهرا محبی
مقدمه:
«صفرعلی چگینی» جانباز ۷۰ درصد اهل قزوین، از روزی میگوید که موج انفجار او را به هوا پرتاب کرد. ترکش به بدنش نشست و جانش به مویی بند بود؛ اما کوهنوردی و آمادگی بدنیاش ناجی، جانش شد. حالا بعد از سالها، از آن لحظهها، روایت میکند.
در تاریخ پرفراز و نشیب دفاع مقدس، روایت رزمندگان و جانبازانی که با ایثار و فداکاری در راه دفاع از خاک وطن گام برداشتند، همواره روشنیبخش مسیر نسلهای آینده بوده است. یکی از این چهرههای صبور و مقاوم، صفرعلی چگینی، از اهالی روستای نیاق استان قزوین است که با وجود تحمل رنجهای فراوان، همچنان استوار و سربلند از آرمانهای خود سخن میگوید.
چگینی متولد اول مرداد ماه ۱۳۳۹ است. وی که در خانوادهای ساده و زحمتکش پرورش یافت، در جوانی به تهران رفت و در کنار کار، تحصیل را نیز پی گرفت. همزمان با شکلگیری نهضت اسلامی، در راهپیماییهای مردمی شرکت داشت و با آغاز جنگ تحمیلی، راهی جبهههای نبرد شد. او نخستین بار بهعنوان سرباز، پا به میدان جنگ گذاشت و در عملیاتهای مهمی همچون فتحالمبین و محرم شرکت کرد. پس از اتمام دوران سربازی نیز از پای ننشست و این بار با لباس بسیجی، به جبهه بازگشت. حضور در عملیات والفجر ۱۰ و مجروحیت شدیدش در منطقه حلبچه، برگ مهمی از دفتر ایثار اوست؛ جایی که با وجود جراحات سنگین، به گفته پزشکان تنها به مدد آمادگی جسمانی و روحیه بالایش زنده ماند.
این گفتوگو فرصتی است تا از زبان این جانباز گرانقدر، روایتی صمیمی، صادقانه و گاه تلخ از روزهای جنگ، ایثار، دوستی، ترس و امید بشنویم؛ روایتی که نه تنها یادآور گذشتهای پرافتخار است، بلکه الهامبخش امروز و فردای سرزمینمان خواهد بود که از نظرتان میگذرد.
ـ لطفاً خودتان را معرفی کنید.
اول مرداد سال ۱۳۳۹ در روستای نیاق به دنیا آمد، پدرم کشاورز و مادرم خانهدار و وضعیت مالی خانوادهام متوسط بود. فرزند اول بودم و در سن ۱۳ سالگی مادرم را از دست دادم.
ـ تحصیلات خود را تا چه مقطعی ادامه دادید؟
تحصیلاتم را تا پنجم ابتدایی در روستای نیاق خواندم. بعد از آن، در تهران مشغول کار شدم و تا سوم راهنمایی ادامه تحصیل دادم. البته بعد از جانبازی، در مدرسه ایثارگران ادامه تحصیل دادم.
ـ چگونه از شروع جنگ باخبر شدید؟
اخبار حوادث کشور را از تلویزیون گوش میکردیم. بیست ساله بودم که از همین رسانه، شنیدم ارتش عراق حمله کرده است. سال ۱۳۵۸ که به سربازی رفتم، جنگ شروع شده بود.
ـ اولین اعزامتان به جبهه چگونه بود؟
برای اولین بار از تهران به جبهه اعزام شدم. آموزشهای اولیه را، دو ماه در شاهرود گذراندم. بعد به تیپ خرمآباد رفتم که اکنون لشکر شده است. یک هفته آنجا ماندیم و سپس به منطقه اعزام شدیم.
ـ اولین منطقه جنگی که وارد شدید کجا بود؟
اولین منطقهای که وارد شدم، منطقه جنگی نبود، پادگان خرمآباد بود. با قطار به جبهه رفتیم. قطارهای آن زمان، صندلیهای چوبی داشت. زمستان بود و برف میآمد، به قدری بوران بود که از لای درزهای درب قطار برف داخل میآمد. در واگنها پتو داشتیم، پتوها را دور خودمان پیچیدیم. ساعت دو نصف شب بود، وقتی خرمآباد رسیدیم و پیاده شدیم دیدیم نزدیک نیم متر برف روی زمین نشسته است. سوار ماشینها شدیم با اتوبوسها پادگان رفتیم و یک هفته آنجا بودیم، بعد به دشت عباس اعزام شدیم. نیروهای عراقی تا نزدیکی دزفول آمده بودند ولی از رودخانه عبور نکرده بودند. ما از یه دره حرکت کردیم به سمت ارتفاعات. آنجا که رسیدیم، نیروهای عراقی عقبنشینی کرده و تجهیزات را جا گذاشته بودند.
ـ در کدام عملیاتها حضور داشتید؟
نخستین عملیات، گرفتن یک ارتفاع خاص بود که عراقیها در آن ارتفاع، دیدهبانی میکردند. تابستان بود. عراقیها شروع به ریختن مهمات روی ما کردند، رزمندهها مقاومت کردند. چند ماهی آنجا ماندیم تا نیروهای هوابرد شیراز آمدند، تحویلشان دادیم. دوباره به پادگان برگشتیم و چند ماه آنجا ماندیم تا عملیات فتحالمبین و محرم شروع شد و در این عملیاتها شرکت کردم. سربازیام با ۲۰ ماه خدمت به پایان رسید. بعد از سربازی، ازدواج کرده و دو فرزند داشتم که از سوی بسیج به جبهه اعزام شدم و بعد از ۴ ماه مجروح شدم.
ـ خاطرهای از شبهای جبهه دارید؟
هر کدام از رزمندهها در جبهه حال و هوای خاصی داشتند، برخیها روحیه مذهبی بیشتری نسبت به دیگران داشتند. به هر حال، فضای جبهه خیلی صمیمی بود. یک شب با همسنگرم کنار دهلیز، نگهبانی میدادیم، دهلیز خیلی ارتفاع داشت. منطقهای بود که نیروهای کشاورز روستاها فرار کرده بودند. همسنگرم، بنده خدا خیلی میترسید. دوران سربازیاش بود، صدای پا در منطقه خیلی میپیچد، لذا همسنگرم فکر میکرد که نیروهای عراقی دارند میآیند و من را بیدار میکرد. به من گفت صدا میآید، بلند شدم گوش کردم، اما صدایی نمیآمد. به همسنگرم گفتم کسی نیست نترس، مجدد میخوابیدم، اما همسنگر دوباره من را بیدار میکرد حتی به فرمانده هم زنگ زد ولی از صدا خبری نبود. متاسفانه همسنگرم تا صبح میترسید و قانع نشد صدایی نمیآید. صبح، متوجه شد که صدای پای اسب و گاو بوده و با صدای دشمن اشتباه گرفته است.
ـ چند بار مجروح شدید؟
اولین بار زمانی بود که سرباز بودم. موج انفجار من را گرفت. البته خیلی اثر جدی نداشت. ما از کوه پایین میرفتیم تا کلمن را، پر از آب کنیم. یک بار که بالای کوه برگشتم، خمپارهای نزدیکم خورد. موجش من را گرفت. کلمن از دستم پرید، در آن باز شد، آبش ریخت. پریدم فورا درش را بستم، چون اگر نمیبستم، باید دو کیلومتر دیگر پایین میرفتم. به هر حال موجش سطحی بود و آسیب جدی به من وارد نشد. مجروحیت بعدیام در عملیات والفجر ۱۰ بود. سال ۱۳۶۶، عید نوروز ما را، از پادگان دزفول به کرمانشاه منتقل کردند.
ـ لطفاً درباره مجروحیت اصلیتان بیشتر توضیح دهید.
چند شب در یک سوله بودیم. فرمانده، آقای حمیسی، گفت چند نفر برید جلوتر از خط، نزدیک منطقه عراقیها و چادر بزنید. اسفند ماه، هوا متغیر بود، بعضی روزها آفتابی و بعضی روزهای دیگر بارونی بود. چادر را محکم بسته بودیم که خیس نشود. یک بعدازظهری که آتش روشن کرده بودیم؛ یک دفعه گردباد شدیدی آمد و یکی از بچهها را به سمت دره پرت کرد. تیر چادرمان هم شکست و خوابیده شد. شب سختی بود که گذشت. صبح که برای نماز بیدار شدیم، دیدیم نیم متر برف آمده. ظهر آفتاب شد و برفها آب شد. دو روز دیگر آنجا ماندیم تا نیروها رسیدند. یک شب، بیخبر از اینکه قراره عملیات بشود، گفتند حرکت کنیم. از ارتفاعات پایین رفتیم، هوا بارونی و باد شدید بود. زمین خوردیم، لباسهامون گلآلود شده بود. اسلحهها و کولهها افتاده بود، بعضیها حتی نمیتوانستند بلندشان کنند. خسته و خیس، رسیدیم به یک روستای تخلیه شده با چشمه آب گرم. آنجا لباسها را شستیم، خشک کردیم و غروب به سمت خط دشمن حرکت کردیم. حدود ساعت یک شب به خط دشمن رسیدیم. پیشمرگههای کُرد جلوتر، نگهبانهای عراقی را خنثی کرده بودند. درگیری در ارتفاعات شروع شد و تا صبح ادامه داشت. تعدادی شهید و مجروح دادیم؛ از جمله شهید لشگری، که به زبان عربی، به عراقیها گفته بود «تسلیم شید» اما با تیر تکتیرانداز شهیدش کردند. همسنگرم، یعقوب حبیبی همان جا شهید شد.
بعدازظهر همان روز، یکی از همرزمانم گفت برای شناسایی سمت حلبچه برویم. تا نزدیکیهای شهر رفتیم. عراقیها در حال فرار بودند. بعد برگشتیم، هنوز ناهار نخورده بودیم که گفتن آماده شید بریم جلو، سنگر بکنیم تا دشمن پاتک نزند.» همینطور که به ستون جلو میرفتیم، یک هلیکوپتر عراقی از پشت تپه بلند شد، فقط یکی بود. یک راکت زد؛ انگار مستقیم من را هدف گرفته بود. پشت سر من یکی از بچههای آبیک، امدادگر بود، من را هل داد و گفت «بخواب چگینی!» موج انفجار من را گرفت و به سمت بالا پرت شدم.
ـ همان لحظه، متوجه شدت جراحت شدید؟
نه. فکر میکردم حالم خوبه. موقعی که خواستم بلندشم، دیدم پام حرکت نمیکند. دردم نمیآمد، نتونستم تکون بخورم. امدادگر آمد، با چفیه باندپیچی کرد، اما فایده نداشت. ترکش به باسنم خورده بود و مفصل لگنم رو خرد کرده بود. یکی از ترکشها رودهام را پاره کرده بود و به پوست شکمم چسبیده بود. بعداً دکتر گفت با این زخم اگه ورزشکار نبودی زنده نمیموندی، من فقط کوهنوردی میکردم.
ـ چطور به پشت جبهه منتقل شدید؟
با پتو، داخل سنگر آوردن. دو تا از رزمندههای شریفآباد کمکم کردند. بعد با قاطر به پایین منتقل شدم، از راههای مینگذاری شده که خیلی سخت و خطرناک بود. درد زیادی کشیدم. شب کنار قایقها ماندیم. دکترها آنجا بودند. یکی از دکترها گفت: «چطور با این زخم زنده موندی؟» منم گفتم ما هر هفته کوه میرفتیم. با قایق من را عقب و به بیمارستان شهید قدوسی اصفهان بردند، عمل جراحی کردند و تحت مداوا قرار گرفتم.
ـ وضعیت درمان در بیمارستان چطور بود؟
شبی که به بیمارستان رسیدیم یک دکتر به نام «نورمحمدی» کشیک بود، اما دکتر خوبی نبود. همسرم خبر نداشت که من مجروح شدهام. فقط به داییام و باجناقم خبر دادند. آنها هم به اصفهان آمده بودند. حدود شش ماه به پشت خوابیده بودم. دکتر نورمحمدی به من توجه نمیکرد و با ایشان مشکل داشتم؛ تا اینکه پدرم با یک دکتر دیگر که خوشاخلاق و رزمنده بود صحبت کرد و ایشان عمل را انجام دادند.
ـ چند بار عمل جراحی انجام دادید؟ و دکتر چه نظراتی داشت؟
۹ بار عمل جراحی شدم، ۶ بار پا و ۳ بار شکمم را عمل کردند. دکتر گفت لگنم خرد شده و مفصل را دیگه نگه نمیدارد. مفصل را درآوردند، استخوان را تراشیدند و با پیچ بستند به لگن تا جوش بخورد. کمکم شروع کردم به تمرین نشستن و با عصا راه رفتن.
ـ در دوران نقاهت چه کسی پرستارتان بود؟
بعد از بیمارستان، آقای رجبی از طرف بنیاد شهید به خانهام میآمد و تزریقات انجام میداد و پانسمانها را تعویض میکرد. بقیه کارها به عهده همسرم بود.
ـ روحیه شما چطور بود؟ بعد از بهبودی، دوباره جبهه برگشتید؟
خوب بود، بد نبود. نه، بعد از بهبودی نرفتم.
ـ بعد از جنگ، زندگیتان چطور گذشت؟
خیلی سخت بود. واقعاً روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم. بچهها کوچک بودند، ناآرام و پر نیاز و از طرفی هم من که با وضعیت مجروحیتم، نیاز به مراقبت و رسیدگی داشتم. سختی زندگی کاملاً روی دوش همسرم افتاد. بیشتر وقتها من در بیمارستان یا در بستر بیماری بودم. خیلی از مسئولیتها، چه در خانه و چه بیرون، همه به گردن همسرم بود.
همسرم کنار مراقبت و مداوای من، باید نقش پدر و مادر را برای بچهها ایفا میکرد. با همه خستگیها، با همه فشارهای روحی و جسمی، خم به ابرو نیاورد. شبهایی بود که تا صبح بیدار میماند برای پانسمان زخمهایم یا رسیدگی به حالم، و صبح زود باید بیدار میشد تا به کارهای خانه و بچهها برسد. صبر همسرم واقعاً مثالزدنی بود. خیلی اذیتش کردم، نه از روی عمد، بلکه از شدت درد و فشارهای روحی، اما همسرم همیشه با محبت، با آرامش، همه را تحمل میکرد. گاهی که به گذشته فکر میکنم، میبینم اگر همسرم نبود، من شاید هیچوقت نمیتوانستم از پس این مسیر سخت بر بیایم. واقعاً پشت مرد جانباز، یک زن مقاوم و فداکار ایستاده است.
همسرم نه فقط در نقش یک همسر، بلکه در نقش یک قهرمان واقعی، سالها، از خودش گذشت تا زندگی ما از هم نپاشد. من همیشه مدیونشم، و از خدا میخواهم که در دنیا و آخرت، به بهترین پاداشها برساند، چون واقعاً برای من همسنگر بود؛ یک همسنگر بیادعا.
ـ بعد از جنگ شاغل بودید؟
بله. یک مدت تیراندازی میرفتم. وقتی بنیاد جانبازان از بنیاد شهید جدا شد، حدود ۱۰-۱۲ سال بنیاد جانبازان بودم. صبحها ساعت ۹ تا ۲ ظهر آنجا بودم. بعد از ادغام دوباره به بنیاد شهید و امور ایثارگران رفتم. اکنون بازنشسته هستم.
ـ امروز نگاه مردم به جانبازها چطور است؟
اکنون متأسفانه خیلیها بد نگاه میکنند. میگویند «هر چی هست میدن به جانبازها و خانواده شهدا، انگار که ما یک زندگی خاص یا راحتی عجیب داریم!» ولی واقعیت اینه که هیچکس از درد و رنجی که ما کشیدیم خبر ندارد. کسی نمیداند شبهایی که با درد بیدار میشویم یا سالهایی که با دلتنگی عزیزمان گذراندیم، چطور بوده. فقط ظاهر را میبینند، قضاوت میکنند.
اما ما یاد گرفتیم دلمان را به این حرفا خوش نکنیم. از یک گوش میگیریم، از اون یکی در میکنیم! اگر بخواهیم به هر نیش و کنایهای دل بدهیم، نه دیگر از اون صبری که خدا به ما داده چیزی میماند، نه از آرامشی که با سختیها به دست آوردیم. این مسیر را به خاطر رضای خدا و دفاع از کشور و مردم رفتیم، نه برای اینکه امروز کسی از ما تعریف کند یا امتیازی بدهد.
هر چی داریم، با افتخار داریم؛ چه زخم، چه داغ، چه سختی. مهم اینه که وجدانمان راحت و سرمون پیش خدا بالاست. حرف مردم؟ همیشه بوده، هست، خواهد بود. مهم این است که ما بدانیم کی بودیم، چی دادیم و چرا دادیم.
ـ آیا صحبتی برای پایان مصاحبه دارید؟ لطفاً یک دعا بفرمایید.
پروردگارا، به حق خون پاک شهدا، همه رزمندگان اسلام، جانبازان، آزادگان، خانوادههای شهدا و همه کسانی که دل در گرو دین و میهن دارند را همیشه سلامت، ثابتقدم و سربلند نگهدار. سایه جمهوری اسلامی ایران رو بر سر این ملت مستدام بدار، و دشمنان این ملت و کشور را مأیوس و ذلیل بگردان؛ و در آخرت، وقتی پرونده زندگیمان را ورق میزنند، شهدا و امام دست ما را بگیرند و شفاعت کنند، که پیش آنها رو سیاه نباشیم. خدایا، عاقبت همه را ختم به خیر کن و ما را از یاوران حقیقی حق و حقیقت قرار بده.








