به روایت محمدمهدی توکل
از پیچ جاده که گذشتم؛ قلعه قدیمی روستای شاکین در بخش ضیاءآباد شهرستان تاکستان خودنمایی کرد. روستایی که به گفته اهالی، محصول انگور و گردویش در منطقه معروف است. فصل پاییز و برگ ریزان، جلوهی زیبایی به این روستا بخشیده بود. به در چوبی یکی از خانههای روستا که رسیدم؛ در آستانه در، رسولی یکی از معلمان با سابقه روستا در پاسخ به سوال من که چرا به این روستا شاکین میگویند؟ گفت: در این روستا اینجا به لحاظ داشتن چند رشته قنات و آب فراوان، جمعیت زیادی زندگی می کردند. از این رو اصطلاحا در زبان ترکی به آن «شاه کَند» یا شاه روستاها میگویند.
در مسیر به نزدیکی قلعه خشتی بزرگ روستا که رسیدیم؛ اگر چه بخش عمده ی از آن تخریب شده است؛ اما آنچه مانده نیز نشان از عظمت و بزرگی وسعت آن در گذشته دارد. از رسولی در باره قدمت روستا پرسیدم که گفت: بر اساس تاریخ نوشته شده روی سنگ قبور، سابقه روستا به حدود 700 سال پیش بازمیگردد. ساکنان اولیه روستا از ایل قشقاقی شیراز بودند. 4 پسر حاج لشکر و حاج سعید به نامهای رسول، نوروز، نعیم و غفار به اینجا آمدند و با ساختن این قلعه، ساکن آن شدند و هسته اولیه تشکیل روستا شکل گرفت.
در کنار روستای شاکین، رودخانهای فصلی جریان دارد که شکل فرسایش دیوارههای آن، جذابیت دیدن و عکاسی دارد. دیگر مناطق دیدنی آن غار طلا و سرب که اهالی روستا آن را «مَغار» مینامند، است که در ارتفاعات قرار دارد و همچنین باغهای زیبای آن است.
روستای شاکین، 285 نفر جمعیت دارد که در برخی فصول سال به 500 نفر هم افزایش مییابد. کار مردم زارعت، باغداری و دامداری است. فاصله این روستا تا قزوین 90 کیلومتر است.
زن خوش ذوق روستایی
از پلههای خانه بالا رفتم؛ وارد ایوان که شدم سرتاسر آن کدوهای قلیونی کوچک و بزرگ آویزان بود. در گوشهای از خانه، پیرمردی عصا به دست روی صندلی نشسته بود و چشم به حیاط خانه داشت؛ گرم تماشای دانه جمع کردن مرغ و خروسها از لابلای برگهای ریخته شده پای درختان بود.
غلامحسینی از گلهداران قدیمی روستای شاکین است. او 3 سال پیش عمل قلب باز کرده و به گفته خانمش از کار افتاده شده و دیگر نمیتواند با گله به صحرا برود. خانم او بسیار خوشسلیقه و با ذوق کدوها را دو به دو، با نخ به دیوار آویزان کرده بود.
از او پرسیدم: اینجا نمایشگاه برپا کردهاید؟ گفت: بله اینها را خودم کاشتم و برای قشنگی به دیوار زدهام، هر کس میآید از اینها خوشش میآید و اینها را به کسانی که دوست دارند؛ هدیه میدهم. سپس وارد اتاقی با سقف چوبی زیبایی شد و از داخل دیگ، یک کدوی بزرگ نارنجی رنگی را بیرون آورد و گفت: این کدوی تنبل است، چون بزرگ و گرد است و نمیتواند به راحتی قل بخورد و جابجا شود، به آن میگویند کدو تنبل، این را هم خودم کاشتم.
او روی پنجره اتاق نیز، مقدار زیادی فلفل قرمز و سبز (تند وشیرین) آویزان کرده بود. در دست همسرش، وسیلهای بود که با پشم بافته بودند؛ یک کفه کوچک برای قراردادن سنگ داشت و دو رشته نخ بلند که از طرفین آن را نگه داشته بودند. از او پرسیدم: این چیست و برای چه کاری استفاده میشود؟
با صدای لرزان و به ترکی گفت: به این میگوییم «سوپات داشی» برای هدایت گوسفندان و دور کردن گرگ و روباه است که به گله حمله نکنند. سپس از روی صندلی برخاست و دو طرف آن را در دست گرفت و به سرعت چرخاند. در هر حرکت بلافاصله یکی از نخها را رها میکرد تا سنگی که داخل آن کفه قرار دارد، رها شده و به مسافتی دور پرتاب شود.
گلهداری در روستای شاکین
گله گوسفندان از کنار قلعه حرکت میکردند تا به سمت آغل بروند. رسولی که از صبح گله را برای چرا به مراتع روستای شاکین برده بود؛ عجله داشت تا گوسفندان را سریعتر به محل خودشان برساند. روی بلندی، باد هم میوزید. از او پرسیدم: چند راس گوسفند دارید؟ گفت: حدود 100 راس میش و بره.
در نقطهی دیگری از روستا، غفاری نیز گله خود را برای چرا وارد باغ کرده بود تا از برگهای خشک درختان بخورند. او 500 راس گوسفند دارد. ساعت 8 صبح از خانه بیرون می آید و تا 5 بعدازظهر با گله همراه است. در گفتوگو با این دو گلهدار، هردو نفر به حمله گرگ درندهای اشاره کردند که دو روز قبل به قصد نزدیکی به گوسفندان با سگ گله درگیر شده بود. البته در این واقعه، یکی از چوپانان زخمی شده است. در روستای شاکین، بیش از 1800 راس گوسفند وجود دارد.
پاییز، قنات، آسیاب
ترکیب رنگهای سبز، قهوهای، قرمز، زرد و نارنجی درختان آلبالو، گردو و گیلاس باغ، آن هم در دل پاییز، تابلوی زیبایی را به نمایش گذاشته بود. رسولی میگفت. این درختان را 20 سال پیش کاشتهام. آلبالو و گیلاس قرمز و خوشمزهای دارد برای درست کردن مربا. در لابلای شاخه و برگهای قشنگ درخت قدم زدم، منظره فوقالعاده دلپذیری از مقابل چشمانم عبور کرد.
این همه زیبایی باغهای روستای شاکین، مدیون آب 5 رشته قنات است. نعیمی، یکی از اهالی روستا میگفت: این قناتها به نام های یعقوب علی، برج علی، صمد کهریز، کور کهریز و آقایاتاق معروف هستند. لایروبی قنات بسیار مهم است. این کار در گذشته، آداب خاصی داشته است.
برای اینکه یادی از قدیم بکنیم، به اتفاق او، به کنار قلعه قدیمی روستا رفتیم و او با صدای بلند و به همان سبک جارچیان قدیم، فریاد زد و با ادای جملات ترکی، اهالی را برای لایروبی قنات خبر کرد.
در روستای شاکین، رودخانه فصلی به نام شاه چایی نیز جریان دارد. به گفته غفاری. این رودخانه، از روستای بالادست و از مسافت 7 کیلومتری به این روستا وارد میشود. در مسیر آن چندین آسیاب آبی، 50 و 150 و 200 ساله قرار داشت که از بین رفتهاند. او دلیل تخریب آسیابها را، وقوع سیل شدید و ویرانگری ذکر کرد که در مسیر خود همه چیز را نابود کرد.
فصل سرد؛ دست بافت گرم
دستهای هنرمند زن روستایی با چند میله قلاب فلزی، نخ پشمی را به سرعت گره در گره میتاباند تا یک دست بافت زیبا، برای اعضای خانواده آماده کند. وارد خانه که شدم خانم نعیمی سخت مشغول بافتنی بود. زنان روستای شاکین در کنار مسئولیت خانه داری، در عرصه صنایع دستی هم فعالند. دست بافتهای رنگ و آرنگ پشمی را کف اتاق روی فرش، ردیف کرده بود؛ از جمله دستکش، جوراب، کلاه، پیراهن، شال و ...
از او پرسیدم: شما قالی هم بافتهاید؟ گفت: قبلا این کار را انجام میدادم، ولی الان 30 ساله که به خاطر تنهایی و ناراحتی قلبی، نمیتوانم از دار قالی، بالا و پایین شوم، برایم سخت است؛ اما خیلی از خانمهای روستا میآیند پیش من، تا به آنها بافتنی یاد دهم. او 7 فرزند دارد؛ 2 پسر و 5 دختر.
از او پرسیدم: آیا دختر خانمها همانند شما این کارها را انجام میدهند؟ گفت: بله. دخترم تابلو فرش میبافد و خیاطی و آرایشگری هم میکند.
دوستیهای پایدار
سه نفر از یاران قدیمی در خانه یزدانی، برادر شهید در روستای شاکین جمع شده بودند. آنها از خاطرات گذشته با هم گفتوگو میکردند. در این خانوادهها با یکدیگر نسبت فامیلی دارند و همین نزدیکی باعث شده که بیشتر در کنار هم باشند.
از یزدانی پرسیدم: چند ساله که با هم دوست هستید؟ گفت: از بچگی ما با هم بودیم. غفاری دوست خوش صدا که در کنار مغازه داری با وانت هم بار جابجا میکند؛ گفت: این دوستیها، خیلی خوب است. هر وقت که به هم نیاز داشته باشیم؛ به کمک هم میآییم.
در ادامه این دورهمی دوستانه، هر کدام هنر خود را عرضه کردند. غفاری آواز محلی خواند؛ نعیمی تعزیه حضرت عباس (ع) را اجرا کرد و یزدانی از روی کتاب، حکایتی را نقل کرد. حکایت درباره مشکلات خالی بودن دست مرد نابینا، شنیدن زخم زبانهای همسر و خجالت کشیدن او نزد خانواده بود.
زنان و فرآوری محصولات روستا
روستای شاکین را، به خاطر انگورش میشناسند. یکی از ارقام آن، انگور فخری است که بسیار شیرین و خوشمزه است. روزی که به روستای شاکین رفته بودم؛ جمعی از زنان کدبانوی روستا دور هم جمع شده بودند. یکی از زنان روستا گفت: از انگور، علاوه بر تازه خوری، کشمش سایه خشک، آبغوره، سرکه و شیره هم تولید میکنیم.
زنان روستای شاکین در فصل بهار نیز، دسته جمعی به دل کوه میزنند و با چیدن گیاهان دارویی، پس از خشک کردن، آنها را برای مصرف خود و یا فروش در بازار عرضه میکنند.
در جمع زنان روستا، یکی دیگر از خانمها، چندین بشقاب پر از سبزیهای خشک و معطر را جلوی خودش گذاشته بود، و در پاسخ به خواسته من به معرفی تک تک آنها پرداخت؛ از جمله، گل ختمی، پونه، آویشن، کنگر، چیدام، شین، مرزه کوهی، بوی مدران، تره محلی و ککلک اوتی.
داغلان؛ روستایی پراکنده!
پیرمرد عصا زنان کوچه را طی کرد تا به خانه برود. وارد خانه که شد؛ حیاط بزرگی قرار داشت با چندین اتاق، بخش قدیمی و قسمتی که آن را بعد از زلزله ساخته بودند. کریمزاده، حدود 82 سال است که در روستای داغلان در بخش مرکزی تاکستان (قاقازان شرقی) زندگی میکند.
از او پرسیدم: چرا به این روستا داغلان میگویند؟ گفت: اهالی اینجا، در گذشته در دو محل به نام «جیوران» و «رستم آباد»، کنار امامزاده علی اصغر(ع) و تپه قدیمی زندگی میکردند. وقتی کنار هم جمع شدند و در واقع یک روستا را شکل دادند؛ محل جدید را داغلان نامیده شد که در زبان ترکی، به معنی محل پراکنده و داغ گذاشتن است.
روستای داغلان حدود 1500 نفر جمعیت دارد که به کار کشاورزی، دامداری و باغداری مشغول هستند. از شفیعی دهیار روستای داغلان پرسیدم: این روستا در منطقه به چه محصولی معروف است؟ پاسخ داد: انگور و گردوی داغلان از کیفیت خوبی برخوردار است که امسال متاسفانه به دلیل سرمازدگی، محصول کمی برداشت شد.
در این روستا، یک حمام قدیمی 150 ساله و امام زاده علیاصغر (ع) از نوادگان امام موسی کاظم(ع) نیز قرار دارد که قدمتش 500 سال است. شفیعی میگفت: بیشتر جلسات تصمیمگیری در منطقه قاقازان غربی و شرقی در روستای داغلان و همین امامزاده برگزار میشود. روستای داغلان در 20 کیلومتری قزوین واقع شده است.
پختن رُب خانگی در داغلان
چوبهای زیر اجاق برپا شده در حیاط خانه، هر چه بیشتر میسوخت؛ شعله آتش را بیشتر میکرد. خوئینی، از انباری یک بغل چوب آورد و در کنار اجاق ریخت. از او پرسیدم: چند روزه مشغول پختن رُب هستی؟ گفت: این چهارمین بار است. چند روز بخاطر بارندگی، تعطیل شده بود.
هر قدر گرمای حرارت اجاق، بالا میرفت؛ حبابهای حاصل از پختن گوجههای داخل دیگ، قُل قُل میزد و صدا و بخارش بلندتر میشد. از همسر او پرسیدم: رُب پختن کار سختی است؟ گفت: بله... ما گوجهها را بعد از شستن، از آبکش داخل دیگ میریزیم تا بجوشد. حدود 3 ساعت زمان میبرد تا کاملا پخته شود.
در حالی که مرتب گوجهها را هم میزد تا به ته دیگ نچسبد. ادامه داد: از این رُب، برای غذاهایی چون آبگوشت، خورشت قیمه، ماکارونی و کوفته استفاده میکنیم.
دختر پیراهن قرمزی
عروسکهای قد و نیم قد را از کیسه پلاستیکیاش بیرون آورد و کف اتاق چید. هر کدام، شکلی متفاوت با رنگهای جذاب داشتند. لاک پشت سبز، پاندا سفید مشکی، الاغ سیاه، حلزون زرد، شال و کلاه خاکستری، خرگوش صورتی، کفش بچه سبز و دختر بچه سفید و آبی.
تمام این عروسکهای کاموایی را خانم صفدری، هنرمند فعال روستای داغلان بافته بود. عروسکها هر کدام، سرنوشتی داشتند؛ اما سرنوشت خانم صفدری، از آنها شنیدنیتر بود. وقتی چادر مشکی را کنار زد و عصای زیر بغلش نمایان شد. پرسیدم: چند ساله معلول هستید؟ گفت: دو ساله بودم که به دلیل تزریق داروی پنی سیلین، متاسفانه رگ پای راستم خشک شده و الان سالهاست به کمک عصا راه میروم.
اگر چه خانم صفدری، برای گام برداشتن مشکل دارد؛ اما سرانگشتان توانمندش، این محدودیت را جبران کرده است. گرههای کاموا، پیوسته با میله بافتنی کنار هم ردیف میشد تا شکل عروسکی جدید جان بگیرد. او 6 سال است که با عروسک بافی، به زندگی خود جلوه دیگری بخشیده است. به گفته او، قبلا انواع لیف، شال، کلاه و لباس میبافته و خیلی از زنان و دختران روستا، نزد او کار را یاد گرفتهاند.
از او پرسیدم: اولین عروسکی که بافتید؛ چی بود؟ گفت: دختر پیراهن قرمزی. آن را فروختم، ولی الان دلم برایش تنگ شده. آخه با همه عروسکها فرق داشت. نخ کاموای قرمز را که میکشید تا عروسکی دیگر ببافد. کلاف کاموا، مرتب چرخی میزد و لابلای دیگر عروسکها میرفت. خانم صفدری میخواست به یاد آن عروسک دوست داشتنی، بار دیگر دختری داشته باشد با پیراهن قرمز!