آن‌ها که خواسته نشدند


از آدم‌های اطراف‌مان
نون.کاف در تمام مدت جلسه من رو به سمت چپ نشسته بودم. میز سالن کنفرانس که خبرنگارها و میهمانان جلسه اجازه داشتند در قسمت انتهایی آن بنشینند گرد بود و سعید درست در سمت راست من نشسته بود. تمام مدت جلسه تلاش کردم که هیچ ارتباط چشمی بین ما برقرار نشود. سعید همسایه بهار بود. بهار؛ دوست و همکلاسی من در سال‌های دبستان بود. با مادرم توافق کرده بودم یک روز از سه روزی که هر هفته در خانه تنها هستم را به خانه بهار اینا بروم که بعدها شد هفته‌ای دو روز و بعدترها بیشتر بعدازظهرها... خانه بهار اینا از مدرسه زیاد دور نبود و بهار نیاز به سرویس نداشت. دست‌هایمان را به هم می‌دادیم و خیابان را لی‌لی‌کنان طی می‌کردیم تا برسیم به خانه‌شان. مادرش برایمان عصرانه گرم حاضر می‌کرد، کمی مشق می‌نوشتیم و بعدازآن یا با اسباب‌بازی‌های بهار مشغول می‌شدیم یا به حیاط می‌رفتیم و با سعید بازی می‌کردیم. مردی شده بود برای خودش؛ ریش و سبیل درآورده بود و دیگر لباس‌های رنگارنگ کودکانه تنش نبود، کت و شلوار و پیراهن یقه‌دار داشت. اما هنوز همان‌طور آرام بود؛ مثل تمام سال‌های کودکی‌اش که با بغضی مردانه سر شده بود. بغضی که لابه‌لای دعواهای پدر و مادرش گم شده و هیچ‌وقت مجال ترکیدن پیدا نکرده بود. حالا در همان نگاه اولم که در لحظه ورود به جلسه ناخواسته با نگاهش تلاقی کرده بود و تا آخر جلسه دیگر نگذاشتم تکرار شود، باز مردی با همان بغض را دیدم. بعضی روزها صدای دعوا و کتک‌کاری پدر و مادرش تا حیاط خانه بهار اینا می‌آمد و همسایه‌ها را وادار به واکنش می‌کرد. در تمام مدتِ آن دعواها سعید پشت در آپارتمانشان می‌ایستاد و صدای مشت و لگد و داد و بیداد پدر و مادرش را می‌شنید. مدتی بعد هم مادرش به قهر رفت و دیگر هیچ‌وقت برنگشت... دیدن تنهایی و غم سعید تلخ‌ترین چیزی بود که آن روزهای شاد کودکی ما را تاریک می‌کرد. بدترین خاطرات من دیدن غم عمیق و همیشگی سعید بود. سال تحصیلی تمام نشده بود که جای خالی مادرش با نامادری پر شد. سیمین با من و بهار بد اخلاق نبود، با آن کفش‌های پاشنه بلند و رژ لب‌های پررنگ قرمزش خیلی هم آن روزها برای ما دختران کم سن و سال جذاب بود. اما ما با همان سن کم، می‌فهمیدیم که او سعید را دوست ندارد. تابستان که رسید و درختان حیاط کم کم میوه آوردند؛ زیر سایه‌شان می‌شد از زیر آستینِ کوتاه سعید جای کتک‌های سیمین را دید، ولی سعید هیچ وقت دم نمی‌زد. نه گلایه می‌کرد و نه می‌خندید. به جز یک بار که من و بهار سر زنگ هنر برایش با کاغذهای رنگی کاردستی درست کرده بودیم دیگر هیچ وقت لبخند سعید را ندیدیم. یادم نمی‌آید هیچ‌وقت از رویاهایش برایمان حرفی زده باشد یا خیال‌پردازی‌های سر ظهرهای تابستان و زیر درخت انجیر حیاط بهار اینا را پا به پایمان آمده باشد. همیشه سعید فقط جسمش با ما بود. روح نداشت. روح داشت، اما روحش خسته بود و من می‌دانستم تحمل این شرایط در آن سن و سال چقدر برایش سخت است. مطمئنم سعید هم دوست نداشت مرا که خاطره‌ی روزهای تلخ زندگی‌اش بودم به یاد بیاورد. من هم دوست نداشتم بدانم همه این سال‌های بعد از آن بعد از ظهری که سیمین بالاخره پدر سعید را راضی کرد که بدون سعید از این کشور بروند و مادرش هم توان نگهداری سعید را نداشت، به سرش چه آمده بود؟

سه شنبه 14 ارديبهشت 1400
19:50:08
 
 
Copyright © 2021 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT