اتفاق هیجان‌انگیز زندگی‌ اطرافیانتان را بشناسید


نون. کاف
دختر کوچکِ دخترخاله بزرگ‌ترم، با هیجان از اتاقش بیرون آمد و مقابلم ایستاد و نفس زنان تعریف کرد که «یه بار بیدار شدم دیدم داداشم رو تختش نیست، رفتم تو اتاق مامان، دیدم داداش کنار مامان خوابیده.» و بعد که من در هیجانش شریک شدم و واکنش تعجبم را نشان دادم، بدو بدو با همان شتاب به اتاقش برگشت. هیجان زندگی یک کودک 3 ساله این بود که چیزی در ریتم منظم زندگی‌اش تغییر کند، صبح بیدار بشود و برادرش برخلاف همیشه روی تخت خودش نباشد. باور کنیم یا نه همین اتفاق ساده اتفاق هیجان‌انگیز (مثبت یا منفی) زندگی یک کودک 3 ساله بود. نیازی نداشت حتما به شهربازی برود و سوار ترسناک‌ترین وسیله فضایی بشود، یا شاهد یک صحنه تصادف خیلی سخت باشد، یا برای تولدش غافلگیر شود، هیجانات مثبت و منفی زندگی‌اش خیلی ساده‌تر از این‌ها می‌توانست رقم بخورد. همان‌طور که اضطراب بزرگ زندگی یک آدم 18 ساله کنکور و نتیجه آن است، یا برای یک فرد 80 ساله ممکن است از دست دادن توانایی و سلامتی باشد یا تنها ماندن در خانه سالمندان یا یک فرد میانسال را ـ بعد از 30 سال پشت‌میزنشینی ـ بازنشستگی می‌تواند مضطرب کند و برای بعضی دختران جوان عدم استقلال و برای بعضی دیگر هم تجرد قطعی. همه ما در تمام دوران زندگی‌مان با انواع و اقسام وقایع هیجان‌انگیز و مضطرب کننده مواجه بوده‌ایم. خود من 5 ساله بودم که خانواده‌ام از اصفهان به قزوین آمدند و این مهاجرت موقعیت سخت و پراضطرابی در زندگی‌ام ساخت. سال‌های اولی که به قزوین آمدم، گاهی موقع بازی در پارک، گوشه‌ای می‌ایستادم و به صدای بازی بچه‌ها گوش می‌دادم و با تمام وجود دلم برای اصفهان و همبازی‌هایم تنگ می‌شد؛ برای آدم‌هایی که خودم را میانشان شناخته بودم، برای قرارهای بازی در پارک با دوستان مهدکودکم، آن سال‌ها تازه از جوار همسایه‌های ارمنی‌مان با لهجه‌ی شبه انگلیسی آمده بودم بین لهجه‌های سنتی و ناآشنای قزوینی‌ها. بین رفتارهایی که زمین تا آسمان فرق می‌کرد. دنیای جدیدی بود. در کنج دلگیری که در هیاهوی پارک پیدا می‌کردم با خودم فکر می‌کردم یعنی حالا دوستانم همان‌جا بازی می‌کنند؟ همان بازی‌هایی که باهم می‌کردیم را؟ همان‌طور بی من؟ از آن سال‌ها چیز زیادی یادم نیست مگر احساس دلتنگی با تمام قلبم، وقتی به دوست تازه‌یافته‌ی دوست صمیمی‌ام فکر می‌کردم که شاهد روزهای اول آشنایی‌شان بودم. اینکه آخرین روز میان خنده‌های بلندشان صدایش کرده بودم و نشنیده بود. ترس از تنهایی از همان موقع در من شروع شد. تا امروز که 28 سال از آن مهاجرت گذشته همیشه و به‌ خصوص در شادترین لحظاتم غمی در من بوده، حس اینکه باید جای دیگری باشم، میان آدم‌های دیگری. هیچ‌وقت علت آن همه غربت و دل‌گرفتگی را نفهمیدم مگر حالا در 33 سالگی. همان شب به برادرم پیام دادم و پرسیدم برای او هم این مهاجرت در سن کم سخت بود؟ و او بلافاصله نوشت؛ «خیلی» درد غریبانه‌ای که همیشه راه نفسم را بسته بود درد این بود که «فراموش ‌شده‌ام درست مثل‌اینکه هرگز نبوده‌ام.» اتفاقات پر تنش برای همه ما بوده و هست. برای زنی که سنش بالا می‌رود نداشتن فرزند و برای آن دیگری از دست دادن شغل به خاطر مرخصی زایمان می‌تواند لحظات پر تنش زندگی‌شان باشد. برای کسی که بیماری روی تخت بیمارستان دارد، بالا و پایین شدن خط زرد روی دستگاه و صدای زنگ و چراغ قرمز رنگ می‌تواند هیجان منفی باشد. برای یک راننده تاکسی، خرابی اتومبیلش یا برای کسی که دختر دم بخت دارد و کاری بدون امنیت شغلی؛ شاید بیکاری بحران باشد. و تمام این اضطراب و نگرانی‌ها لزوما بر اساس معیارهای خاصی تعیین نمی‌شود و در جغرافیای خاص و محیط‌های مختلف با ویژگی‌ها و شرایط فردی متفاوت است. منظورم از نوشتن این یادداشت این نبود که مسائل بی‌اهمیت‌اند و اگر از زاویه دیگر نگاهشان کنیم سختی‌شان کم می‌شود. اتفاقا برعکس معتقدم حتی اگر اتفاقی به نظر ما موقعیت بحرانی نباشد، اما برای آدمی دیگر ممکن است شرایط سخت و بغرنجی را رقم بزند؛ فقط کافی است هشیار باشیم و آدم‌های اطرافمان را درک کنیم. همدلی کنیم و از واقعه ناگواری که ممکن است یک‌عمر کسی را رنج بدهد جلوگیری کنیم.

چهارشنبه 8 ارديبهشت 1400
03:42:15
 
 
Copyright © 2021 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT