از آستین موسی دستی به رسم وام بگیرید
- شناسه خبر: 72401
- تاریخ و زمان ارسال: 8 آذر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
سی و هفت خزان از کوچ او میگذرد. سی و هفت بار، چنارها و شمشادها بر گور بینام او شکوفه ریختند و باریدند… اما حالا شهر، مهمان همیشگی خویش را بازمییابد و به عشق حضورش اسپند دود میکند.
انگار خاک قهوهای، رازهای سر به مهر خود را پس میدهد تا آلاله وطن در میان خیابانهای آشنا، راهی بیابد و بر شانههای بلند مادران و پدرانی که تابوت داغ فراموشی را سی و هفت سال است بر دوش میکشند بدرقه شود.
او آمد. او در باران آمد تا شهر را به خویشتنش بشناساند. پیکرش به وقت رجعت به پرچمی بدل شد که بر بام حافظه جمعی این دیار افراشته شده است. حالا هر قدمی که برمیدارد، وزنهای است بر ترازوی سکوت سالهای ماضی. اسپند دود شده، مویهها روان شده و او دیگر رزمنده گمنام نیست.
همو که پسر همهی مادرانی است که پنجرههای امیدشان را به سوی سبزشدن دوباره نوگل میهن باز نگه داشتند.
قدوم سرباز مام وطن، مرثیهای برای زندههاست. برای جماعت داغدیدهای که پیکر بیجان او را چون گهواره عشق بر شانه میبرند. مردمان امروز به دقیقه اکنون تابوت خویش را به خاک میسپارند و با هر غریو خویش، بخشی از دل پارهپارهشان را در آستانه بازگشت او تشییع میکنند و لاله پرپر شاهد خموش این همه عشق است. عشق به ابدیت در سالهای خموش و یائسه.
سرباز وطن سرانجام به آغوش خاک بازگشته تا به ما بیاموزد که شهادت، یک نقطه نیست؛ یک خط سرخ است که از دل تاریخ میگذرد
و تا جاودانگی امتداد دارد. و این چنین، اسطوره در قاموس خاک متولد میشود و چهرهاش برای همیشه در آینه مردمان خسته جان نقش میبندد. مسافری که دیگر گمنام نیست. او همنام با همه آنهایی است که عشق را به تماشای یک شکفتن بخشیدند.
یاران به آفتاب بگویید: صد پاره شو، هزار ستاره، تا ذره، ذره، ذره بسازیم بر بامی از بلند شهادت تندیسی از عروج، آب از وضوی دست شهیدان بیاورید یا از چشم هر شهید یک قطره اشک شوق بگیرید، یک قطره اشتیاق زیارت، فوارهای ز نور بکارید، قلبی از آینه، دلی از دریا و گردنی بلند از آبشار پاک تواضع یا از غرور محض بسازید، از آستین روشن موسی دستی به رسم وام بگیرید، دستاری از امام بیارید، باری به دست نازک اشراق از عشق پیکری بتراشید…



