گلوله را روی پیشانیاش مشق کرده بودند!
- شناسه خبر: 76773
- تاریخ و زمان ارسال: 11 بهمن 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی ـ از خانه بیرون زده بود تا برای دردانهاش دفتر صدبرگ بخرد. از گرانی گله داشت اما با هیچ کس سر جنگ نداشت. رفته بود که برگردد تا دستمال خیسی روی خرت و پرتهای خانهاش بکشد و برای دخترکش فرنی درست کند.
در تاریکی شب اما چشمهایی که چشم دیدن بانویی با چادرمشکی را نداشتند در غوغا به او شلیک کردند تا دفتر صدبرگ از دستش بیفتد و برای آب دادن گلدان ماه به آسمان برود.
… و شهر از عطر دستهای مادر پر شد، وقتی در انتهای کوچه بنبست جان داد. وقتی گلوله را روی پیشانیاش مشق کردند، تا مشقهای دخترکی با چشمهای میشی راهی به دفتر صدبرگ پیدا نکنند.
حالا دو هفته است که مادر آه نمیکشد و بیهوا رفته و لباسهای خونینش جوابی برای دختری که دلش برای دستهای مادر تنگ شده را ندارند. حالا زنی که تا واپسین دم مواظب چادر مشکی و دامن گلدارش بود نیست تا برای کودکی که منتظر است برفها از کاجها پایین بیایند، عید از راه برسد و مونسش سفره هفت سین را دوباره در خانه نقلی پایین شهر پهن کند، فرنی درست کند و کفشهایش را واکس بزند.
اینجا در شهر جایی برای سوزن انداختن نیست، اما قلب دانشآموز کلاس سوم سیب پر از خالی است و دخترکی که سلولهایش از اندوه پر شده از پشت پنجرههای لخت به دوردست زل زده تا شاید مادر برگردد و بوسهها از پیراهنش شروع به چکیدن کنند. همو که زیر تاقههای سیاه ابر، چشمهایش را بست و شقایق شد تا زهدان پاک جهان کوچکش را به مقصد مینوی جاوید ترک کند و هراس نبودنش هزار دره خاموش در قلب دخترکی که گیرههای مادر را به گیسوانش زده، باز کند.
هراس زندگی بدون مادر در آشیانهای سوت و کور مثل مشقهای شب عید است، تمام نمیشود و تعطیلات کودکانه را تا روز سیزدهم سیاه میکند.
میترسم این قصه تمام شود و
سطر آخر آن تو نباشی
و کلاغ پیری به خانهمان برسد
که گردنآویز نقره تو را
به منقار دارد…







