کاش گرانی دست میشُست!
- شناسه خبر: 78587
- تاریخ و زمان ارسال: 9 اسفند 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
تقویمها به آخرین برگهای خود رسیدهاند و نسیم شمیم ربیع را به گوش جان میرساند، جیبها اما خالیاند، خالی… ماهی دودی روی دیوارها خمیازه میکشد، بیخبر از قیمتها. مردم اما به ویترین مغازهها خیره میمانند؛ جایی که لباسهای نو آویزانند، کفشهای نو چیده شده و پشت شیشه، انعکاس صورتهایی است که حسرت در چشمهایشان موج میزند. کودک دست در دست پدر، به کفش طوسی زیبایی خیره شده که پشت ویترین، زیر نور مهتابیها برق میزند. پدر اما به برچسب قیمت نگاه میکند و دست کودک را محکمتر میفشارد. پدر چیزی نمیگوید. پدر، آخ پدر. کودک هم چیزی نمیپرسد. هر دو میدانند که امسال قرار نیست کفشی نو به استقبال بهار برود.
یک نفر پشت چهارراه با آه میگوید: کاش گرانی دست میشست از این ماه آخر. کاش میفهمید که خرید یک جفت کفش برای کودک، نه یک تجمل که یک آیین است، یک رسم دیرینه برای پا گذاشتن به سال نو. اما امسال، کفشها از پشت ویترین به بچهها لبخند میزنند و بچهها دست در دست پدر، چشم برمیگیرند از آرزوهای کال.
اسفندکه همیشه پیامآور بهار بود، امسال پیام دیگری با خود آورده: پیام جیبهای خالی، پیام قسطهای نگرفته، پیام شب عید بدون لباس نو. مادرها اما هنوز سبزه میکارند و دانه میپاشند، بیآنکه بدانند از کدام سو باید برکت وارد خانه شود. سنبلها را هم نذر میکنند، شاید عطرشان گرانی را از خانه دور کند. گاهی زنی وسط بازار میایستد، چادرش را محکمتر به سر میگیرد و قیمت میوه را میپرسد. دستفروش با بیمیلی جواب میدهد و دل زن میلرزد. انگار سیبهای سرخ دیگر برای سفره هفتسین نیستند؛ برای حسرتاند.
در آشیانهها، کمدها کمی تا قسمتی بوی نا میدهند. مادر لباسهای پارسال را از گنجه بیرون میآورد. مادر اتو میکشد، کودک اما میداند که این همان لباس پارسال است. چیزی نمیگوید. مادر هم چیزی نمیگوید. مادر، آخ مادر… او فقط اتو را روی چینهای کهنه میکشد تا شاید بتواند تازگی را به پارچه برگرداند و غم را از چشم کودکش پاک کند. شاید!
کوچهها اما باز هم چراغانی میشوند. شهرداری پرچمهای رنگی آویخته و ریسههای نور را از این سو به آن سو کشیده. اما مردم از پشت پنجره به این نورها نگاه میکنند و به یاد شبعیدهای دور میافتند. وقتی هنوز گرانی اینقدر بیرحم نبود. وقتی هنوز جیبها چیزی برای بخشیدن داشتند. راستی کاش گرانی کمی مهربان بود. کاش میدانست که دلهای آدمها در این روزهای آخر سال، بیش از هر وقت دیگر نیاز به نوازش دارد. کاش میفهمید که سفره هفتسین امسال، اگر چه ممکن است سادهتر از همیشه باشد، اما دلهایی که دورش جمع میشوند، همان دلهای پرمهر همیشه است. کاش میدانست که عید، با همه گرانیها، باز هم میآید و ما باز هم کنار هم مینشینیم، حتی اگر سفرهمان خالی باشد از میوههای رنگین.
در این اسفند گران، در این روزهای پر از حسرت، باز هم بهار را صدا میزنیم و زمزمه میکنیم: بیا و با خود مهربانی بیاور. بیا و بگذار دستهای خالی ما، دستهای پر از امید تو را بگیرد. بیا که زمین بیقرار قدمهای توست، حتی اگر جیبها خالی باشد. بیا که کودکانمان با همان کفش کهنه هم میتوانند به استقبال تو بدوند، اگر تو نگاهش کنی…
تا مىآیم بگویم دوستت دارم
دریا مىآید
رَدِ پاىِ سپیده دم را پاک مىکند.
حافظهام یارى نمىکند
نمىدانم چرا
نمىدانم از کِى
اما خیلى وقت است
دیگر از تاریکى نمىترسم….





