کارگران یا متکدیان؟
- شناسه خبر: 49244
- تاریخ و زمان ارسال: 21 آذر 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

گزارش ـ آرزو سلخوری
مقدمه
شب که بر شهر قزوین سایه میاندازد، میدان مادر، میدان سرداران و راهآهن جان میگیرند. قصه مردانی که به دنبال یک روز کار، تاریکی و سرما را تاب میآورند، قصهای است که گوش شنوایی میخواهد. از دل میدانها، در میان زحمتکشان فصلی، روایتهای تلخ و دلگیر شنیدنی است.
سرمای آذر ماه در شهر حکمفرماست و اعضای شورای شهر قزوین در جلسهای علنی با حضور خبرنگاران در حال بررسی ساماندهی کارگران فصلی قزوین هستند، قاسم اللهیاری، رئیس کمیسیون فرهنگی شورای شهر، در این زمینه مواضعی صریح اما چالشبرانگیز اتخاذ و تأکید میکند: کارگران فصلی در چند نقطه از شهر مستقر هستند، اما فضای مناسب برای استقرار آنها در سرما و گرما وجود ندارد. صحنههایی که در ورودیهای شهر یا زیر میدان سرداران میبینیم، جلوه مناسبی ندارد. آنها آتش روشن میکنند و این وضعیت زیبنده شهر قزوین نیست.
وی در ادامه درباره راهحل این معضل میگوید: برای حل این مسئله موضوع «ایستگاه کار» را دنبال میکنیم. این ایستگاهها باید مجهز به سیستم سرمایش و گرمایش، صندلی، و نوبتدهی باشند. در این ایستگاهها، کارگران بر اساس تخصصشان، مانند جوشکاری، سفیدکاری یا بنایی، نوبتدهی خواهند شد. با این روش شأن کارگر حفظ میشود و از هرجومرج در میدانها جلوگیری خواهد شد.
اتهام تکدیگری یا سوءتفاهم؟
اما اظهارات اللهیاری وقتی جنجالی میشود که درباره حضور برخی کارگران در نیمهشب در میدانها، میگوید: «افرادی که ساعت ۱۱ یا ۱۲ شب زیر پلها و میادین میایستند، منتظر کار نیستند. در آن ساعت کسی به دنبال کارگر نمیآید. این افراد بیشتر به دنبال تکدیگری هستند و باید با همکاری پلیس و شهرداری ساماندهی شوند تا شأن کارگران واقعی ضایع نشود.»
این جمله ذهنم را مشغول کرد. چرا که بارها در چنین میدانهایی با کارگران صحبت کرده بودم. بنابراین به سراغش رفتم و به او گفتم: «اما شاید بعضی از این افراد فقط شرم دارند به خانهای برگردند که چیزی برای ارائه به خانوادهشان ندارند. آنها شاید تا دیر وقت منتظر باشند که شاید معجزهای شود.»
کارگران یا متکدیان؟ جدال واژهها
وقتی از او درباره تمایز بین کارگران و متکدیان پرسیدم، او با لحنی تند پاسخ داد: «من کارگران را متکدی خطاب نکردم! اما کسانی که نیمهشب در میدانها میمانند، قطعاً کارگر نیستند. کارفرمایی در آن ساعت به دنبال کارگر نمیآید. این افراد منتظر غذا یا کمک هستند. به این صحنه نگاه کنید؛ ماشینهایی که غذا میآورند و این افراد به سمت آنها میدوند. این رفتار تکدیگری است، نه کارگری.»
پژوهشهایی که مسئله را روشن میکنند؟
در حالی که تلاش دارد من را فردی به دنبال حاشیهسازی جلوه دهد میگوید: این صحبتها برگرفته از پژوهش است شما دنبال ایجاد حاشیه هستید، اما موفق نمیشوید! ما پژوهش کردیم، وقتی از او درباره پژوهشهایی که بر اساس آن این افراد را متکدی خطاب میکند پرسیدم، گفت: « متکدی کسی است که از مردم پول میگیرد، کار نمیکند. این افراد شأن کارگران واقعی را پایین میآورند. ما گزارشهای متعددی از شهروندان درباره حضور این افراد در سر چهارراهها یا میدانها داریم. کودکان کار و افرادی که اغلب از شهرهای دیگر آمدهاند و باعث گلایه مردم شدهاند.
وقتی مثالی از کارگری که به دلیل شرمندگی از دست خالی به خانه رفتن تا نیمهشب در میدان میماند آوردم، او گفت: آیا شما نیمهشب با این افراد مصاحبه کردهاید؟ اگر این مرد شرم دارد، چرا در پارک نمیماند تا زمان بگذرد؟
تحلیل: انسانیت در میدانهای سرد
اظهارات قاسم اللهیاری، هرچند تلاشی برای ارائه راهحل است، اما بهوضوح از عمق کافی برخوردار نیست. آیا میتوان کسانی که تا نیمهشب در میدانها میمانند را صرفاً متکدی دانست؟ یا آیا پژوهشهای اشاره شده واقعاً توانستهاند ظرایف زندگی این افراد را به تصویر بکشند؟ در میدانهای قزوین، آنچه میبینیم، نهفقط تکدیگری و نیاز به غذا، بلکه ترکیبی از نیازهای انسانی است: کار، کرامت، و گاه شرمندگی. مردانی که تا آخرین لحظات روز میمانند، شاید امیدوار به یافتن یک فرصت کاری باشند یا تنها برای فرار از شرمندگی بازگشت به خانه با دستهای خالی.
برنامههایی مانند ایستگاه کار، هرچند گامی مثبت به نظر میرسند، اما اگر با نگاهی انسانیتر و جامعتر اجرا نشوند، ممکن است بهانهای دیگر برای نادیدهگرفتن ابعاد واقعی مشکل باشند. ساماندهی این میدانها تنها با ارائه امکانات فیزیکی پایان نمییابد. تغییر نگاه ما به کارگران، از قضاوت به همدلی و از سیاستگذاری به مسئولیتپذیری، میتواند راهگشا باشد.
در نهایت، به جای قضاوت درباره کسانی که شب را در میدانها سپری میکنند، شاید بهتر باشد از خود بپرسیم: «آیا تا به حال به میدان آمدهایم تا داستان واقعی آنها را بشنویم؟ یا همچنان در چهارچوب پیشفرضهایمان باقی ماندهایم؟»
پایان گفتوگو یا آغاز چالشی تازه؟
صحبتهای اللهیاری درباره ساماندهی کارگران فصلی، مرزی مبهم بین حمایت از کارگران و اتهام به برخی از آنها کشید. آیا حضور شبانه در میدانها همیشه نشانه تکدیگری است؟ یا شرایط زندگی افراد، آنها را به چنین تصمیماتی وادار کرده است؟ این گفتگو شاید پاسخ قطعی نداشته باشد، اما بیتردید سوالات تازهای را مطرح کرد که نیازمند بررسی و پاسخی روشنتر است.
روایتهای میدان
شبهای قزوین، وقتی چراغهای خیابان کمسو میشود و سکوت سنگین شهر، میدانها را در آغوش میگیرد، قصهای دیگر آغاز میشود. مردانی را میبینم که زیر پلها یا کنار میدانهای سرداران و مادر، به امید یک فرصت کوچک ایستادهاند. آنها را نگاه میکنم و فکر میکنم: آیا اینجا تنها به دنبال کارند یا روایتهای دیگری پشت نگاههای خستهشان پنهان است؟ آیا آنها واقعا متکدی هستند، شاید یرای رئیس کمیسیون فرهنگی شورا تصورش سخت باشد اما شبانه به سراغ این کارگران رفتم.
من کارگرم، نه متکدی
مسعود، کارگر سادهای که 36 ساله به نظر میرسد، با تلخی میگوید: «کارگر ساختمونم، ولی این روزها کار ساختمون کمه. ترجیح میدم روزمزد باشم؛ کارهای سخت و سنگین مثل تخریب یا حمل مصالح انجام میدم. اما وقتی ماشین کارفرماها میآد، همه میدون سمتش. هرکی زودتر برسه، کار رو میبره. اینجا زود رسیدن یعنی برنده شدن.»
او ادامه میدهد: «کار ثابت نمیگیرم. نمیتونم هر روز خودم رو متعهد کنم. شاید بگی تنبلیه، ولی واقعیت اینه که نمیتونم و برام سخته که هر روز سر کار حاضر بشم اما وقتی کاری را قبول میکنم مهم نیست چقدر سخته به خوبی انجامش میدهم؛ با این حال به جای گدایی کردن ترجیح میدهم که نون بازوم را بخورم و سخت کار میکنم، بعضی شبا افراد میان اینجا با ما هماهنگ میکنند که فردا راس ساعت 5 یا 6 صبح کارهایشان را انجام دهید مثلا خالی کردن بار»
شرمندگی بدتر از خستگیه
احمد، مردی با دو فرزند کوچک، درباره شرایط سخت زندگیاش چنین میگوید: یه پسر ۶ ساله و یه دختر ۴ ساله دارم. هر روز از ساعت ۶ صبح میام سر میدان. اگه کاری پیدا کنم، بعد از کار میرم خونه. ولی اگه کار پیدا نشه، تا ۵ عصر میمونم. اون موقع با خستگی و شرمندگی برمیگردم خونه. خجالت میکشم که جلوی زن و بچهام دست خالی باشم، اما ترجیح میدهم برگردم خونه.»
او ادامه میدهد: «برخی از کارگرا شأن ما رو زیر سوال میبرن. وقتی ماشین میاد، میدون سمتش. ما که حیای بیشتری داریم، همیشه عقب میمونیم. حتی وقتی مردم غذا میارن، ما نمیریم جلو. ولی بقیه همدیگه رو هُل میدن تا زودتر غذا بگیرن. من این رفتارها رو نمیفهمم.»
شرم، سایهای در تاریکی
عبدا…، مردی میانسال و پدر دختری دانشجو، میگوید: «جوانتر که بودم، با تاریکی هوا به خونه میرفتم. ولی حالا که دخترم برای هزینه دانشگاه ازم پول میخواد، دیگه روم نمیشه زودتر برگردم. وقتی میدونم نمیتونم خرجشو بدم، ترجیح میدم وقتی برگردم که خواب باشه.»
او ادامه میدهد: «برخی کارگرا مثل من شاید از شرمندگی سر میدان میمونن. ولی بعضیا هم انگار عادت کردن. فکر میکنن اگه تا نیمه شب بمونن، حتماً یکی پیدا میشه براشون غذا بیاره.»
تحلیل: مسئولیت یا قضاوت؟
آیا نگاه قاسم اللهیاری به میدانها، نگاه یک مسئول مسئولیتپذیر است؟ بهراستی همه آنهایی که تا شب در میدان میمانند، متکدیاند؟ یا برخی به دلیل شرمندگی از بازگشت به خانه، یا امید به کار بهتر، تاب میآورند؟
بهجای قضاوت، شاید بتوان با برنامهای انسانیتر، این میدانها را ساماندهی کرد. ایجاد ایستگاههایی که در شأن کارگران باشد، نهتنها زندگی آنها را بهبود میبخشد، بلکه از زوال چهره شهر نیز جلوگیری میکند. اما آیا تنها کارگران باید ساماندهی شوند؟ یا نگاه ما به آنها نیز نیازمند اصلاح است؟
طرح ایستگاه کار، به نظر ایدهای جذاب میآید، اما پرسشی مهم ذهنم را مشغول میکند: آیا با ساخت ایستگاههایی مجهز، واقعاً شأن و کرامت این مردان حفظ میشود؟ یا این فقط پاسخی ظاهری به مشکلی عمیقتر است؟
مشکل کارگران فصلی، تنها نبود امکانات یا نوبتدهی نیست؛ بلکه نگاه ما به این افراد است. باید به جای قضاوت، دست یاری به سویشان دراز کنیم. شاید حضور ما در میدانها، نه برای طرحهای کوتاهمدت، بلکه برای شنیدن داستانهای واقعیشان، راهی باشد برای فهم بهتر این مشکل.
شبهای میدان سرداران، هنوز سرد است و مردانی که با دستانی یخزده به امید یک کار کوچک ماندهاند، هنوز ایستادهاند. آیا کسی آنها را میبیند؟!









