چراغی که خاموش نمیشود
- شناسه خبر: 77897
- تاریخ و زمان ارسال: 28 بهمن 1404 ساعت 00:30
- بازدید :

امید مافی
پنجره رو به حیاط را نیمه باز میگذارد، همانطور که سی سال پیش باز گذاشت. پرده سفید با اولین باد موسمی بال میزند، انگار کسی تازه از خانه بیرون رفته و به زودی برمیگردد. گلدان شمعدانی را هر روز آب میدهد، بیآنکه بداند گلها از زیادی آب میمیرند. تقویم دیواری سالهاست که ورق نخورده. تاریخ آخرین بدرقه، برای همیشه قاب گرفته میان اتاق و انتظار.
میگویند پسرش رفته است. میگویند سالهاست که پیکرش میان خاک مانده، بینام و نشان. اما او میداند که اگر پسر مرده بود، قلبش خبردار میشد. مگر نه این که میان مادر و فرزند رشتهای است نامرئی؟ مگر نه این که با اولین تپش قلب پسر، مادر از خواب میپرد؟
سالها گذشته و او هنوز برای جگرگوشهاش چای میریزد و استکان کمرباریک را لب پنجره میگذارد تا وقتی برگشت، چای دمکشیده باشد. پیراهنش را هر ماه از چمدان درمیآورد، بو میکند، تا میکند و دوباره میگذارد سر جایش. بوی باروت و خاکریز توی تاروپود پارچه مانده، یا شاید این شمیم خاطره است که از دستهایش نمیرود.
نگاه میکند به دستهایش. روزگاری چادر نماز را دور کمر پسرش محکم میبست تا در هجوم شب، گم نشود. روزگاری جای تربت کربلا را روی پیشانیاش بوسه باران میکرد. همان پیشانی که حالا میان فهرست غایبان جنگ است… دستهای مادر به شدت میلرزند، اما هنوز محکمتر از البرز و زاگرس جاخوش کردهاند بر طاقچه انتظار.
موهای مادر را سپیدی پوشانده، همانطور که برف، قلههای بلند را میپوشاند. قامتش خمیده، خمیدهتر از شامگاهان تنهایی، اما چشمانش هنوز نافذ است و هر رهگذری را تا بنبست کوچه میکاود، شاید یکی از آنها پسرش باشد که راه خانه را گم کرده است. شبها که از خواب میپرد، صدای پای مسافرش را میشنود. همان قدمهای آهسته، همان نفسهای مردد…اما به محض آنکه چراغ را روشن میکند، سکوت روی سجاده چنبره میزند.
راست این است که خاک، پیکرها را میپذیرد، اما نامها را نه. نام پسر او هنوز زنده است، میان فهرست مفقودالاثرها، میان دعای سحرهای جمعه، میان حرفهای زنهای همسایه که میگویند: «هنوز چشم به راه است، بیچاره مادر.»
بیچاره مادر؟ نه او بیچاره نیست. او مادر چراغی است که خاموش نمیشود. او ساحل بیقرار موجی است که هنوز به ساحل نرسیده. همو که معنی استقامت است در دنیایی که آلزایمر گرفته است.
و روزی این انتظار به پایان خواهد رسید و در آستانه آن در، مادر و پسر در نور ابدیت یکدیگر را در آغوش میگیرند… و آن روز، پنجره دیگر بسته نخواهد نشد.
یک تکه استخوان لای کفن رسید
بویی ز یوسفم از پیرهن رسید
یک ساعت مچی با یک پلاک زرد
فریاد میکشم، دردانهام رسید…





