پیامکی که سرنوشت را تغییر نداد…!
- شناسه خبر: 52182
- تاریخ و زمان ارسال: 7 بهمن 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

مرتضی رویتوند
نیما و مریم بسیار همدیگر را دوست داشتند و قرار ازدواج گذشته بودند. آن دو بسیار با هم تفاهم داشتند و خوشبختی بین آنها جاری بود. تا آنکه یک سو تفاهم به ظاهر ساده، باعث شد دل مریم بشکند و دیگر نیما را نخواهد. از نیما اصرار از مریم انگار. رابطه آنها تقریبا تمام شده بود.
اما یک روز همه چیز تغییر کرد. یعنی میتوانست تغییر کند.
نیما در خانه نشسته بود و از نبودن مریم غصه میخورد.
پیامکی برای نیما آمد و نیما با بیتفاوتی به گوشیاش نگاه کرد. با خواندن پیامک نزدیک بود قلب نیما بایستد. «نیما جان غروب کجایی؟»
انگار خوشبختی به نیما رو کرده بود. نیما بلافاصله پیامک را تحلیل کرد. نیما با خودش گفت: «مریم به من گفته است نیما جان! این جان یعنی اینکه مرا دوست دارد و دلش برایم تنگ شده است. از این گذشته گفته است غروب. مگر نه اینکه ما همیشه سر تفاوت واژه غروب و عصر اختلاف نظر داشتیم و من با آن شوخی میکردم؟ با گفتن غروب، مریم خواسته غیرمستقیم بگوید لعنتی طناز دلم برایت تنگ شده است. از این گذشته چرا باید بپرسد کجایی؟ این یعنی اینکه این که من کجا باشم برای مریم مهم است!» نیما به ساعت دیواری نگاه کرد. ساعت دوازده و چهارده دقیقه بود. نیما آدم تحلیلگری بود. «خواندن و تحلیل پیامک مریم دو دقیقه طول کشیده است، پس زمان ارسال پیامک دوازده و دوازده دقیقه بوده است. یعنی دو عدد شبیه هم. این نشانه خوبی است!»
حالا باید برای قرار غروب خودش را آماده میکرد. نیما از جایش بلند شد. از کمد لباسهایش بهترین لباسهایش را انتخاب کرد. به دوستش گلفروشش زنگ زد و سفارش یه دسته گل داد. در کافهای میز رزرو کرد.
در این میان فکری بکر به ذهن نیما رسید. حالا که مریم با او آشتی کرده است چرا به خواستگاریاش نرود؟! برای همین با مادرش تماس گرفت که مادرش با مادر مریم تماس بگیرد و قرار جلسه خواستگاری را بگذارند. مادر نیما با مادر مریم آشنایی داشتند. همآرایشگاهی بودند.
نیما این قدر دستپاچه شده بود یادش رفته بود به پیامک مریم پاسخ دهد. پیامک را باز کرد تا آن را پاسخ دهد. پیامک ادامه هم داشت: «نیما جان غروب کجایی؟ در افتتاحیه رستوران قوهای وحشی کنار ما باش!» نیما خشکش زد. به شماره ارسالکننده پیام دقت کرد. شماره از این شمارههای طولانی تبلیغاتی بود!
