پرواز آخر از ناسوت تا لاهوت!
- شناسه خبر: 91101
- تاریخ و زمان ارسال: 17 شهریور 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
کبوتر تیزپرواز آسمانهای دور، در اوج برنایی به سمفونی لالایی خوابهای آرام بدل شد و بالهای بلندش را به آسمان هفتم سپرد. حسین مهدویان خلبان برنایی که سالها ندیم ابرهای بارانزا بود، بیمقدمه و موخره از باند خاکی زمین دل کند و شهامت عریان لاهوت را به جان خرید. او برای ثبت تبسم باران در امتداد تموز بال گشود تا این بار نه بر فراز شهرها، که در حوالی ستارههای فروزان، پرواز کند و از سقف بیچراغ آسمان، فانوسی روشن بیاویزد. چه غریب است و چه ترحمبرانگیز سَما وقتی یکی از کبوتران نجیبش را کم دارد و به سجده رفته تا شاکر حماسه یک مسافر باشد.
آنجا در دوردست، هواپیماها همچنان برمیخیزند و فرود میآیند، اما افلاک در زفافِ خورشید چیزی کم دارد. آنجا دیگر صدای آشنایی میان غرش موتورها شنیده نمیشود و ماه گیسهایش را بریده و چنگ بر صورت دلربایش میکشد. خلبان حسین مهدویان میدانست چگونه دل به ارتفاع بسپارد و چگونه از عشوهگان بوالهوس به قدر زمین تا برزخ و از آنجا تا بهشت فاصله بگیرد. برای او آسمان کومهای مالامال از نور و روشنایی بود که هر بار از زمین جدا میشد، به آن نزدیکتر میگشت و به وقتِ خدا شیدایی میکرد. حالا اما او پروازی را آغاز کرده که بلیت بازگشت ندارد. پرواز به سوی نقطهای که افقهایش به انتها نمیرسند و شبهایش به بکارت هجاهای گریخته از دنیا دل نمیبازند. چه نیک که پسر خوب قزوین سالها راه آسمان را بلد بود و در وقت مقرر بیبغض و دل آشوبه خود را به مرزهای مینوی جاوید رساند.
او بیشک به دقیقه اکنون میان صور فلکی قدم میزند و از پنجرههای کهکشانی به زمین این غمگینترین سیاره کائنات خیره میشود.
او بیتردید مویههای مادرش را از دوردست نظاره میکند که در فراق جوانش، چشمانش به اوقات محزون روزگار تلختر از زهر بدل شده است. او اینک دست بر شانه باد نابلد برای سارها و سُهرهها قصه آخرین پروازش را روایت و شفاعت پرندگان قفسی را پیش دادار داددهنده میکند.
ما اما خسته و شکسته این پایین در جغرافیای حسرت و حرمان چشم به آن بالا میدوزیم و جای خالی یک خلبان را میان کبوتران رسته از بند جستوجو میکنیم. جای شیرآهن کوه مردی که ارتفاع را میشناخت و کالبد خاکیاش از هر فرازی بلندتر بود. مرگ برای چنین آلالههای پرپری تنها تغییر مسیر یک پرواز است. پروازی از ناسوت به لاهوت، از زمین به بیکران و از ازلیت به ابدیت. خلبان حسین مهدویان حالا مجاور سیارههای نامکشوفی است که سالها از پشت شیشه کابین به تماشایشان نشسته بود. سیارهها و ستارهها در چنین هنگامهای برای آمدن یکی از همپروازهای قدیمیشان جشن گرفتهاند و بیرق جاودانگی را میرقصانند و میچرخانند.
در سوگ او آسمان آکنده از خاطره پرواز مردی است که دینش را از بلندای حریت ادا کرد. خلبان حسین مهدویان رفت تا برای همیشه استراحت کند، اما نام متبرکش همچنان در دفتر پرواز این محنتآباد ورق خواهد خورد.
پروازت آرام خلبان. کمربندت را محکم ببند که این بار فرشتگان بیلچک انتظارت را میکشند و ملائک بیبزک به عشق تو سرخاب بر گونهها مالیدهاند.
باز هم یک نفر تبسم کرد
با لب ابرها تکلم کرد
یک نفر مثل نور آمد و رفت
مثل عطر حضور آمد و رفت
آسمان خوشنشین چشمش بود
و شهادت نگین چشمش بود
عطر گلهای سیب را میداد
بوی «امن یجیب» را میداد
او به قصد شکار برمیخاست
با دل بی قرار بر میخاست
وسعتش حد و مرز را نشناخت
و دلش ترس و لرز را نشناخت
ابرها خانه زاد او هستند
تا همیشه به یاد او هستند
عشق را در سکوت پیدا کرد
یار را در قنوت پیدا کرد
مثل گل پاک و با نجابت بود
او که تندیس استقامت بود
آسمان شد منای او حتی
و زمین خونبهای او حتی
بر مزارش عقاب روییده است
پرسشی بیجواب روییده است…







