(ویژهنامه نوروز 1404) هوا بس ناجوانمردانه سرد است
- شناسه خبر: 55370
- تاریخ و زمان ارسال: 28 اسفند 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

حسن لطفی
اینکه میگویند «ژان پیر ملویل» غمخوار گنگسترهاست حرف درستی نیست. اگر هم هست حرف کاملی نیست. حداقل برای من که با دیدن فیلم «خاموشی دریا» با او آشنا شدم و با این آشنایی به شیفتگی رسیدم. چرا که معتقدم جف کاستلو (آلن دلون) شخصیت فیلم سامورایی و بقیه گنگسترهای سینمای ملویل (کلاه، دایره سرخ، یک پلیس) شباهت زیادی به ورنر فون ابر باک (هوارد ورنون) افسر آلمانی فیلم خاموشی دریا و شخصیت فیلمهای لئون مورن کشیش، کودکان وحشتناک و ارتش سایهها دارند. همه آنها در تنهایی و غریبی زندگی میکنند که تک افتادگیشان در باران، باد، درختانی که برگهای زردشان خبر از پائیز میدهد، شیشههایی که قطرات باران بر تنشان مینشیند تا آدمها و خیابانها را محو کند، خیابانهای خلوتی که پرنده هم در هوایش پر نمیزند، اتاقهایی با رنگهای خاکستری و سرد، جاده و خیابانهای مه گرفته، لباسهایی که حکایت از سردی هوا دارد و… نمود بیشتری پیدا میکند. با این حساب سرقتی هم اگر باشد و تفنگی هم اگر شلیک کند قرار نیست حادثهای را به رخ بکشد و آدرنالین خون بینندهای را افزایش دهد. مساله اصلی چیز دیگری است. چیزی که دریا و آدمها را وادار به سکوت میکند. سکوتی که به تعبیر زیبای مارگوت بیکل سرشار از ناگفتنیهاست. البته این به معنای حذف صداهای پیرامونی نیست. صدا جزء جداییناپذیر دنیایی است که ملویل توی سیزده فیلم بلند دوران زندگیاش ساخته است. این صداها قرار است فضایی سرد و تلخ و سنگین بسازد. چه آنجایی که تکگویی است و از ذهن آدمها بر روی تصاویر میآید. تصاویری که در آن، گاه گویندهاش لب فرو بسته است (خاموشی دریا، ارتش سایهها و…) و گاه حرفهایی است که قرار است از خیانتی پرده بردارد. خیانتی که لابد از دل یکی از مهمترین دغدغههای ذهنی ملویل بیرون آمده و وارد اکثر فیلمهایش شده است. شاید هم من اینطور فکر میکنم. آن هم از وقتی سالها پیش در جایی به نقل از او خواندم در دنیایی که عشق در آن نباشد اگر ساکنینش دو نفر هم باشند یکیشان به دیگری خیانت خواهد کرد. دنیایی که با مرور آثار ملویل متوجه میشویم دست از سر شخصیتهاش برنمیدارد و اکثر آنها در تارهای تنیده شده در این دنیا گرفتارند. البته هر چقدر که سن ملویل بیشتر میشود و تجربهاش بیشتر میگردد این دنیا کاملتر میشود و در فیلمهایش نمود بیشتری پیدا میکند. در دو فیلم آخرش (دایره سرخ و یک پلیس) نمونه کامل این دنیا دیدنی است. دنیایی که آدمها را به مرحلهای میرساند که دلشان میخواهد مثل جف کاستلو کلکشان کنده شود و از صحنه آن به بیرونش پرت شوند. البته این مرگطلبی برآمده از تنهایی و درک نشدن (شاید هم به اتمام رسیدن دوره و زمانه) در شخصیتی مثل افسر آلمانی فیلم خاموشی دریا هم دیدنی است. اگر چه او مثل جف کاستلو اسلحه خالی به دست نمیگیرد تا پلیسها را فریب دهد و کلک خودش را با این فریب بکند اما انتخابی که میکند (رفتنش به جبهه جنگ) نوعی خودزنی با اسلحه دیگران است. اینکه چه رویداد مهمی در بیرون از زندگی ژان پیر ملویل رخ داده (مثلا جنگ جهانی) یا کدام واقعه شخصی او را به سمت تکههای تاریک زندگی کشانده مهم است، اما مهمتر از آنها نتیجهای است که گرفته شده است. منظورم فقط حس، اندیشه، باور و نقدی نیست که او به زمانهاش و آدمها دارد. آدمهایی که اگر ملویل پشت صحنه فیلمهایش هم عینک تیره بر چشم نداشته، سرانجام کارشان پایان خوش نیست. مرگ نباشد، جدایی امان نمیدهد رابطهشان ادامه پیدا کند. بینندگانش شخصیتهایش را در تاریکی، کنتراست، نور کم، خیابانهای خلوت و سرد، صداهایی که بوی جدایی میدهد و … میبینند. نتیجهاش عالی است. این همان اتفاق مهمی است که دلیل ایجادش را حقیر میکند. حتی اگر دلت در دنیا پی امید باشد و از سرودن شعر هوا بس ناجوانمردانه سرد است در هر شرایطی پرهیز کنی. باز هم سردی هوا و فضا، تلخی آدمها و وقایع در فیلمهای ملویل برایت قابل ستایش است. ستایشی که بی دلیل نیست. معنا، روایت، اندیشه، حادثه و حرکت در فیلمهای او در پوستهای از فضاسازی استادانه قرار گرفته است. او در فیلمهایش فقط اطلاعات نمیدهد. برای دادن اطلاعات درباره شخصیتها، اتفاقات، شرایط و…. مکث کرده است. عجله نداشته. به نشستن حس نما و صحنه در تن بیننده فکر کرده است. مگر میشود اینطور نباشد و فیلمهایش پر از صحنههایی این چنین نباشد. برای نمونه صحنه ابتدایی یا پایانی فیلم کلاه را ببینید. متوجه منظورم نشدید صحنههای جف کاستلو در اتاقش را تماشا کنید. در تمام این صحنهها علاوه بر سرنوشت آدمها جنس تصاویری که نمایش داده میشود هم مهم است. در فیلمهای ملویل قلاب شهرزادی بعد چه خواهد شد کمتر از اتمسفر و فضایی که ساخته است کارکرد دارد. بیننده اگر در تور ملویل میافتد به واسطه خلق دنیایی است که او با تصویر و صدا روی پرده میسازد. دنیایی که در آن گنگستر، کشیش، مبارز، افسر دشمن و خواننده بارش همچون غژغژ در و پنجرهای است که باد به هم میکوبدش و قرار است روایتگر جدایی و تنهایی باشد (صحنه پایانی فیلم لئون مورن کشیش). جدایی و تنهایی که در دل تصاویر قدرتمند، قد و قواره فیلمهای ژان پیر ملویل را از اندازه سینمای زمانهاش و زمانه ما بلندتر کرده است.










