ولایت پلی میان نوجوانی و شهر
- شناسه خبر: 64135
- تاریخ و زمان ارسال: 14 مرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

بهنام محمودی
آشنایی من با «ولایت» به سالهای دور کودکیام بازمیگردد؛ همان روزهایی که پدر و مادرم هر هفته این هفتهنامه را به خانه میآوردند و من با کنجکاوی کودکانه آن را ورق میزدم.
اما دلبستگی واقعیام وقتی عمیقتر شد که در دورهی راهنمایی، هر سهشنبه در مسیر مدرسهی محسن میرزایی، از دکه مرحوم توفیق در سبزهمیدان نسخهی تازهی ولایت را میخریدم؛ بوی کاغذ تازه، تیترهای درشت و آن شوق زودتر خواندنش، بخشی از روزهای نوجوانیام بود.
یادم هست یک روز زنگ ورزش بود؛ معلم ورزشمان «ولایت» در دست داشت و صفحه آخر آن برای نخستینبار به صورت رنگی چاپ شده بود؛ عکسی از مسجد جامع قزوین که میان صفحات سیاهوسفید آن روزها، مثل نگینی میدرخشید.
شور آن لحظه، هنوز برایم زنده است؛ همان شوری که مرا هر هفته به پای دکه میکشاند.
در سال ۷۲، توفیق داشتم برای اولینبار به اردوی راهیان نور به شلمچه بروم؛ جایی که برایم یادگار عشق و غربت شد.
بعد از بازگشت، دلنوشتهای نوشتم و برای ولایت فرستادم؛ که با تیتر «میعاد با شلمچه؛ سرزمین عشق و در باغ بهشت» چاپ شد.
آن لحظه برایم بیشتر از هر چیز دیگری معنی داشت؛ حس شنیده شدن، دیده شدن و بودن در دل کلمات و دلهای مردم.
ولایت برای من فقط یک هفتهنامه نبود؛ پلی بود میان نسلی نوجوان و شهرشان، با پاورقیهای پرهیجان، الو سهشنبه، ولایت ورزشی، صفحه کودکان، گزارشهای اجتماعی و یادداشتهایی که سهشنبهها را برایم رنگی میکرد.
با وجود سن کم، مشتاقانه پیگیر مطالبش بودم و هر شمارهاش برایم مثل پنجرهای تازه بود به شهر، به مردم و به قصههای ناگفته قزوین.
حالا شاید دیگر مثل آن روزها حال و هوای خواندن روزنامهها در من نباشد؛ اما ولایت هنوز برای مردم قزوین و برای من، فقط یک نشریه نیست؛ ولایت، خاطره است؛ خاطرهای زنده از سالهایی که سادهتر و صمیمیتر زندگی میکردیم؛ یادآور عطر کاغذ، بوی باران بر سنگفرشهای سبزهمیدان و دکهای که هر هفته، شادی کوچکی به یک نوجوان میبخشید.
و چه زیباست که هنوز هم نامش، بوی آن خاطرات و آن روزهای روشن را زنده میکند هر چند خودمان و «ولایت» آن حس و حال قدیم را نداشته باشیم.


