نغمه گمشده در چهارراه گرانی!
- شناسه خبر: 70012
- تاریخ و زمان ارسال: 6 آبان 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
بازارچه سپه همچون تابلویی رنگارنگ و فریبنده، در آفتاب سرد آبان ماه میدرخشد. چیدمانِ هنرمندانهی میوهها، از سرخی انار تا طلای درخشان لیمو و پرتقال و نارنجی خرمالو، چشم را میدوزد و نفس را در سینه حبس میکند. اما این زیبایی، رازی تلخ در خود نهفته دارد؛ رازی به نام قیمت.
در پس این همه رنگ و رونق، زنی ایستاده است. قامتش، خمیده زیر بار سنگین روزگار و در کنارش، چهار فرشتهی کوچک و یتیم، چشم به دستان تهیِ مادر دوختهاند. چشمانِ زن، مانند پرندهای تشنه، بر روی میوهها فرود میآید و سپس بر چرخهای دستی فلزیِ فروشنده میلغزد. چرخهایی که انگار به جای لاستیک، از سکههای براق و دستنیافتنی ساخته شدهاند و هر دورشان، میوهها را به آرزوهایی دورتر و دورتر تبدیل میکند.
نگاهش، نوازشگر پوست نارنگی و خطوط انگور شانی است، اما دستانش در جیبهای خالی لباسش فرو رفتهاند، گویا در جستوجوی معجزهای که هرگز رخ نخواهد داد. آنگاه، آهی از اعماق وجودش برمیآید. آهی که سنگینتر از بار تمام میوههای بازار است. این آه، بوی نان خشکیده و شبهای بیقصه را میدهد؛ بوی فرصتهای از دست رفته و لبخندهای ناتمام طفلانش.
نارنگی ۱۲۰ هزار تومان، لیمو ۱۸۰ هزار تومن، انگور ۲۰۰ هزار تومان و انار فراتر از اینها. قیمتها، همچون دیوهای بیرحم، بر فراز بساط میوهها چنبره زدهاند. عددها، پشت سر هم ردیف شدهاند، مانند زنجیرهایی که دست رسیدن به زندگی را میبندند. طعم شیرین پرتقال ساری، در پس این اعداد گم شده و عطر خوش هندوانه، در هالهای از حسرت محو گشته است.
زن تنها به چرخهای طافی و میوهها نمینگرد؛ او به تکهای از شادی عادی زندگی چشم دوخته است که گرانی، آن را به کالایی لوکس تبدیل کرده است. سپس، با آهی که باد آن را با خود میبرد، از کنار این همه نعمت دستنیافتنی میگذرد و بار سنگین محرومیت را به خانهای میبرد که بوی میوههای تازه در آن، حکایت افسانههایی دور است.
و بازار، در هیاهوی خود غرق میشود، بیآنکه ردِّ این آهِ سنگین را بر دوش بکشد. بیآنکه از نوباوگان خسته جان بپرسد چقدر دلهایشان برای صد دانه یاقوت تنگ شده است و چقدر خوابهایشان طعم موز و انگور یاقوتی میدهد. ای نفرین به روزگار که یتیمان در حسرت بوییدن عطر خرمالو کابوس میبینند و طراران برای شکمهای خالی و دستهای خالی تره هم خرد نمیکنند.
من همیشه با سه واژه زندگی کردهام، راهها رفتهام، بازیها کردهام: درخت، پرنده،
آسمان. من همیشه در آرزوی واژههای دیگر بودم، به مادرم میگفتم از بازار واژه بخرید، مگر سبدتان جا ندارد، میگفت با همین سه واژه زندگی کن، با هم صحبت کنید، با هم فال بگیرید، کم داشتن واژه فقر نیست، من میدانستم که فقر مدادرنگی نداشتن بیشتر از فقر کم واژگیست، وقتی با درخت بودم.
پرنده میگفت درخت را باید با رنگ سبز نوشت تا من آرزوی پرواز کنم، من درخت را فقط با مداد زرد میتوانستم بنویسم، تنها مدادی که داشتم و پرنده در زردی واژه درخت را پاییزی میدید و قهر میکرد، صبح امروز به مادرم گفتم برای من مداد رنگی بخرید، مادرم خندید: درد شما را واژه دوا میکند!







