نامم را فراموش کردهام، کبریت بزن!
- شناسه خبر: 93002
- تاریخ و زمان ارسال: 11 مهر 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
شب عروسی شهر کوچکتر از همیشه به نظر میرسید. انگار همه کوچهها برای بدرقه دو شمشاد برنا ریسه بسته بودند. دختر رگهایش را به قصد شفا گره زده بود به شریانهای پسری دلرباتر از ماه و میان هیاهوی دوشیزگان و بوی اسپند آرام نشسته بود و لبخندش را مثل ارکیدهای شکفته پشت لبهایش پنهان میکرد. سپیدی لباسش آنقدر خیرهکننده بود که کسی باور نمیکرد چند ساعت بعد همین سپیدی مطهر قرار است کنار سیاهی بدگوهر بنشیند. مادر آخرین سنجاق را به گیسوان دخترش الصاق کرد و زیر لب چیزی گفت که بیشتر شبیه دعا بود تا حرف. پدر در آستانه در ایستاده بود و نگاهش را از دخترش میدزدید. آخر برخی پدرها بلد نیستند با رفتن دخترشان به آشیانهای دیگر روبهرو شوند. عروس که از خانه بیرون آمد، کوچه پر شد از هورا و هلهله و مشتهای گشودهای که نُقل بر سرش میریختند و هیچکس نمیدانست شادی گاهی فقط چند دقیقه با حزن فاصله دارد. لختی بعد اتول روبان زده در ظلمات صعبناک جاده فرو رفت و چراغهایش دو خط باریک روی آسفالت کشیدند. کوهستان خاموش بود و چنارها همچون تماشاگرانی الکن از دو سوی جاده عبور میکردند. دو مسافر دمادم از فردا حرف میزدند. از کومهای با دیوارهای صورتی، از پردههای یاسی رنگی که قرار بود انتخاب کنند و از صبحهایی به رنگ شبق که قرار بود کنار هم آغاز شوند. آتیه برای آنها اتاقی روشن بود که کلیدش را در جیب داشتند. اما جاده همیشه آن چیزی نیست که مسافران در ذهنشان ترسیم میکنند. اینگونه شد که در پیچی لغزنده تاریکی آنها را بلعید و لحظهای بعد رویاهای باکره از حرکت ایستادند. ساعتی بعد لباس سپید دیگر نشانی از جشن نداشت و سکوت یائسه جای ساز و دهل را گرفته بود.
خبر پیش از آنکه به خانه برسد، در پس کوچههای خاکی پیچید و پشت هر پنجره مادری دست بر دهان گذاشت. خانهای که قرار بود برای تازهعروس چراغ روشن کند، حالا پردههایش را کشیده و بوی عزا گرفته بود. عکسهایشان روی میز مانده بود و دیگر مجالی نداشتند تا از قاب بیرون بیایند و بفهمند جهان سفله با آنان چه کرده است. سجلها اما سنگدلانه صفحهای دیگر از زندگی را ورق زده بودند. صفحهای که کسی برای قرائتش آماده نبود. در شهر هیچ تنابندهای دیگر از جهیزیه و ماهعسل حرف نمیزد و جماعت آهسته قدم میزدند، مبادا صدای گامهایشان حرمان را شعلهور کند. آنسوتر مادر لباس عروس را تا کرد و آن را در صندوق گذاشت و سپیدترین یادگار خانه را برای همیشه بایگانی کرد. پدر کنار در نشست و به جادهای خیره شد که حروف پراکندهای از نام دخترش را به سوگواران هدیه داده بود. کوهستان لامصب از جایش جُم نمیخورد و به روی سگش نمیآورد که دو شمشاد برنا روهایای کوتاهشان را زیر سایه سنگها جا گذاشتهاند. باد از میان شاخهها گذشت و چیزی شبیه آواز پرندگان محزون را با خود آورد. در آن خانه اما، هیچ صدایی نمیتوانست جای خنده را پر کند. و حالا تنها چیزی که از آن شب مانده دو نام کبود در کنار هم و خاطره بزمی است که به سوگ نشسته است. فاتحهای برای رویایی کال که هنوز پیر نشده بود.
الفاتحه معالصلوات.
نامم را فراموش کردهام
کبریت بزن
دستم را از یاد بردهام.
به زندانی شبیهام
که راه فرارش لو رفته باش
آنقدر شلوغم
که میخواهم
همه را بر خودم بشورانم.
به خودم که فکر میکنم
چون چاقویی به مرگ نزدیکم.




