محاکمه در خیابان!
- شناسه خبر: 91004
- تاریخ و زمان ارسال: 16 شهریور 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
خیابان در یک غروب ولرم بیشراره و اشاره ناگهان به صحنه نبرد میان تاریکی و روشنایی بدل شده بود. خیابان دانشگاه قزوین در گرگ و میش یک روز تابستانی شاهد دستهایی بود که بیریاضت و رضایت برای ربودن طلا، آرامش یک شهروند را نشانه رفتند. دو دزد سابقهدار گردنبندی را از گردن شهروندی ربودند و گمان کردند داستان همینجا به پایان رسیده است. آنها لابد نمیدانستند خیابانهای محزون، حافظه دارند و ردپاها دیر یا زود به دست قانون میرسند. در سوی دیگر ماجرا اما پلیس ایستاده بود. بیسروصدا، اما مصمم و بیدار. پرونده هنوز به خود خاک نگرفته بود که چرخهای جستوجو به حرکت درآمدند و سرنخها یکی پس از دیگری کنار هم نشستند. چهلوهشت ساعت بیشتر طول نکشید تا جاده گریز به دیوار قانون کوبیده شود. دو مجرم سابقهدار، اینبار نه با غنیمت سرقت که با شکست نقشه شوم خود روبهرو شدند تا بغض و دل آشوبه از کوچههای بالای شهر رخت بربندد. دو سارق یکی با پای تیرخورده و دیگری با سری جراحت دیده به خط پایان راهی رسیدند که خود با دستهایشان ساخته بودند.
این شاید تلخترین بخش داستان برای آنان باشد اما شیرینترین فصل آن از آنِ مردمی است که در این روزهای گریخته از ناگفته، امنیت میخواهند. مردم حق دارند در خیابانهای شهر قدم بزنند، بیآنکه هر سایهای را تهدیدی پشت سر خود ببینند. حق دارند بدانند اگر دستی برای ربودن آرامششان دراز شود، دستی مقتدرتر برای متوقف کردن آن وجود دارد. بیمداهنه اقتدار پلیس وقتی معنا پیدا میکند که مجرم بداند فاصله میان ارتکاب جرم و تسلیم شدن طولانی نیست. این پرونده نیز همین پیام را با صدایی بلند در گوش شهر زمزمه کرد.
پیام این بود: قزوین قرار نیست میدان تاختوتاز قانونگریزانی باشد که رعشه بر جان خرد و کلان میاندازند. کسانی که امنیت مردم را به بازی میگیرند لابد میدانند هیچ مرزی میان آنان و قانون وجود ندارد. نه شلوغی شهر میتواند آنها را ببلعد و نه تاریکی شب میتواند رد پایشان را برای همیشه پنهان کند. چشمهای قانون اگر باز باشد، حتی سکوت خیابان هم میتواند راز یک جنایت را فاش کند و شاید ارزش واقعی این دستگیری، فراتر از بازداشت دو سارق سابقهدار باشد. اینکه شهروند قزوینی بداند در برابر ناامنی تنها نایستاده و قانون پشت دیوارها محبوس نیست و مجرمان در حصار ساخته به دست خود دمی آرام نمیگیرند.
قانون باید در خیابان نفس بکشد، در لحظه حادثه حاضر باشد و وقتی امنیت مردم زخمی میشود، بیدرنگ به کارزار ورود کند. اینبار نیز چنین شد. رد یک سرقت به رد یک فرار بدل شد و رد فرار به دستگیری منتج گردید. قصهای کوتاه با پایانی روشن برای شهر و پایانی تلخ برای آنان که خیال کرده بودند میتوانند از سایه قانون بگریزند و آژیر خطر را زیر گوش شهر به صدا درآورند.
پیام این ماجرا روشنتر از همیشه است.
امنیت مردم شوخیبردار نیست و برای آنان که بخواهند آرامش را به تاراج ببرند، قزوین جایی نیست که بتوان در آن تا ابد پشت دیوارهای تاریکی پنهان ماند و همبستر فراغ و آسودگی شد. همین و تمام.

