غیاب من تا ابد با تو سخن میگوید
- شناسه خبر: 63397
- تاریخ و زمان ارسال: 4 مرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
دیوارهای شهر دفتر خاطرات او شده بودند. با گچ و زغال و رنگ، هر جا که میرسید، همان یک کلمه را مینوشت: خداوندا…
مردم سرآسیمه میگذشتند و میخواندند. برخی لبخند میزدند، برخی با بیتفاوتی رد میشدند، و معدودی میایستادند و به عجیبترین شکلِ شکرگزاری خیره میماندند.
جوانکی که همه شهر را با نام خدا آذین بسته بود نه پیامبر بود، نه قدیس. او پسری بود که مادرش را از چنگال سرطان نجات یافته میدید و نمیدانست این شادی را چگونه در جهان پخش کند. پس شهر را به معبد خود تبدیل کرد و هر دیوار محرابش بود و هر کرکره کتاب دعایش.
یک نفر از او پرسیده بود: چرا تمام شهر را پر کردهای از خدا؟ مگر یک بار و یک جا کافی نیست؟
پسرک پاسخ داده بود: وقتی معجزهای اتفاق میافتد، یک بار گفتنش مثل این است که برای اقیانوس، یک قطره آب بشماری.
شفا که آمد، نه در بدن مادر، که در چشمهای پسر جا گرفت، پس چگونه میتوانست سکوت کند وقتی تمام شهر میتوانست مسجد باشد و هر دیوار صفحهای از کتاب مقدس شکرگزاری و امتنان از یک نفر که آن بالاست و همه را دوست دارد؟
حالا خیابانها، کوچهها و پسکوچههای شهر با نوشتههایش عجین شده. بعضی را شهرداری پاک میکند و بعضی با باران محو میشوند، ولی او دوباره مینویسد.او که به جد باور دارد سپاسگزاری مثل عشق است و هر چه بیشتر پخشش کنی، دلرباتر میشود… و شاید روزی تمام دیوارهای جهان پر شود از این پیام ساده: خدا… فقط خدا!
اگرچه گفتهاند
دهان تو را دوباره خواهیم بست
اما نگرانِ سکوتِ من نباش،
چشمهای دلواپسِ من
باز با تو سخن خواهند گفت.
اگرچه خواستهاند
چشمهای مرا دوباره ببندند
اما نگرانِ ندیدنِ دنیا نیستم
دستهای خسته من
باز با تو سخن خواهند گفت.
اگرچه آمدهاند
دستهای بسته مرا خسته کردهاند
اما نگرانِ سر زدنِ سپیدهدم نباش
نَفَسهای روشنِ من
باز با تو سخن خواهند گفت.
اگرچه
گفته
خواسته
و آمدهاند مرا برای همیشه
با خود بُردهاند
اما نگرانِ من نباش
غیاب من
تا اَبَد
با تو
سخن میگوید…







