شک نکنید نصرا… را فروختند!
- شناسه خبر: 44491
- تاریخ و زمان ارسال: 16 مهر 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

دکتر رئوف پیشدار
پاییز سال ۱۳۶۴ «طهماسب مظاهری» که به تازگی به معاونت نخست وزیر و رئیس بنیاد مستضعفان منصوب شده بود، در سفری رسمی همراه با هیاتی از مدیران ارشد این بنیاد، از راه سوریه به لبنان آمد.
نیروهای امنیتی سوریه در پوشش فوقالعاده بالای امنیتی او را در «ساره» نقطه مرزی، به مردان مسلح جنبش اَمل که آن زمان گروه مسلح شیعی عمده در لبنان بود، تحویل دادند. ماشین حامل آقای مظاهری طوری به ماشین لبنانی چسبید که فقط امکان باز شدن دَر بود و با سرعت به ماشین زرهی لبنانی منتقل شد.
سفر کاملا محرمانه بود و قرار نبود تا زمانی که آقای مظاهری در لبنان است، کسی از آن مطلع شود.
آن سالها جنگهای داخلی در لبنان جریان داشت و گروههای لبنانی گروگانگیری میکردند و اسرائیل بعد از خروج از بیروت، هنوز بخشهای بزرگی از جنوب لبنان را در اشغال داشت و نیروهای ارتش سوریه نیز در لبنان بودند. جنگهای داخلی لبنان (به عربی: حرب أهلیه لبنانیه) یک جنگ داخلی چندوجهی بود که از سال ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۰ به طول انجامید و در حدود ۱۲۰۰۰۰ نفر تلفات بر جای گذاشت.
داستان مفصلی دارد که چگونه آقای مظاهری آن شب از پُستهای متعدد گروههای مسلحِ فرقهها و احزاب مسلح لبنانی که بعضیشان هم به ایران نگاه خوبی نداشتند، عبور کرد تا به بیروت رسید و در هتل «سامرلند» که مقر یاسر عرفات رئیس سازمان آزادی بخش فلسطین سالها دیوار به دیوار این هتل بود و اسرائیل آن را بمباران کرد، مستقر شد.
صبح اول وقت روزنامهها را که نگاه کردم، همه خبر از ورود معاون نخست وزیر ایران به بیروت با جزئیات داده بودند! تا به اینجا و با آن همه حفاظت و مراقبت، اصل سفر لو رفته بود.
همان شب «مصیب نعیمی» خبرنگار و نماینده ایرنا در لبنان را دیدم. توصیههای امنیتی را بررسی کردیم. من از طرف نهاد دیگری در لبنان کار رسانه میکردم، رابطه مصیب با همه گروههای لبنانی به حدی خوب بود که بدون مانعی به همه جای بیروت حتی بخش شرقی آن که شبهنظامیان مسیحی در آن سنگربندی داشتند و میجنگیدند، رفتوآمد داشت و خبر و عکس میگرفت.
روز بعد ملاقاتهای رسمی آقای مظاهری شروع شد و از جمله با نَبیه بِری رئیس مجلس لبنان و رئیس جنبش اَمل که با یک کامیون ارتشی نیروی مسلح و کُلی محافظ دیگر به هتل آمد، ملاقات کرد.
رادیو و تلویزیونهای لبنان خبر ملاقات را پوشش وسیع دادند و روزنامهها نیز حتی با ذکر جزئیات! از گفتوگوها نوشتند.
صبح روز سوم آقای مظاهری با دریافت تذکرهای امنیتی از تهران، بیروت را ترک کرد و به دمشق بازگشت، ولی هیات همراه در لبنان ماند.
صبح روز بعد، به تشویق مصیب نعیمی، هیات همراه، که من هم با آنان بودم، راهی جنوب لبنان شدیم. تا به گفته نعیمی «ایرانیهایی نباشیم که همه جای لبنان را ندیده از آن خارج شدهاند». چگونه صور و صیدا و نبطیه را عبور کردیم و بعد از دو رود اوّلی (اوولی هم تلفظ میکنند) و لیتاتی (۲۰ کیلومتری مرز فلسطین اشغالی)، کنار نیروهای اسرائیلی که منطقه را در اشغال خود داشتند، به خانه خبرنگار ایرنا در جنوب لبنان رفتیم، بماند. عکسهایی از آن سفر که در آلبوم دارم، فاصله ما تا اسرائیلیها را چند متر! نشان میدهد.
همکار ایرنایی سفرهای مفصل برای نهار تدارک دیده و انداخته بود. لقمه اول یا دوم از گلویمان پایین نرفته بود، که ابتدا غرش هواپیمایی را شنیدم و همزمان صدای انفجاری بسیار، بسیار مهیب! و همه چیز به هم ریخت!
خبرنگار ایرنا با گفتنِ «چیزی نیست، چیزی نیست»، سعی در روحیه بخشی داشت.
پرسیدم: بمباران بود؟
گفت: نه! دیوار صوتی بود! اسرائیلیها خواستند بِگویند ما میدانیم شما اینجایید! جاسوسها زود خبر میدهند!
روستایی را کمی پایینتر از جایی که ما بودیم، نشان داد که به گفته او، بسیاریشان جاسوس بودند و مردم به همین دلیل اسم روستا را «روستای جاسوسها» گذاشته بودند.
هیات بنیاد در آن سفر قول کمکهایی را به مناطق جنوب لبنان داد و ملاقاتهایی هم با مردم و مسئولین محلی داشت.
بعدازظهر در مسیر بازگشت به بیروت، خبرگزاری رویترز تمام جزئیات سفر هیات و وعدههای آن، از جمله کمک به یک طرح کوچک آبرسانی محلی را انتشار داد.









