شهادت خانوادگی یک مادر و درختی که تنها نماند
- شناسه خبر: 81160
- تاریخ و زمان ارسال: 5 اردیبهشت 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

پروین شهسواری
دیروز، تقدیر مرا به خانهای برد که دیوارهایش از عشق میتپیدند.خانه مادر شهیدان والامقام رستمی. خانهای ساده در خیابان سعدی قزوین، اما چه سادهتر از دلِ مادری که هشت پروانه را در قفس سینه جای داده بود.
مادری از جنس نور و ایستادگی؛ قامتش کوتاه بود اما دلش چون کوهی از صبر و ایمان، ریشه در عمق زمین و سر بر اوج آسمان داشت. چهرهاش میخندید، چشمانش میدرخشیدند، لبهایش آرامش را زمزمه میکردند. گویی غم را چنان در خود هضم کرده بود که فقط مهر از او تراوش میکند.
وارد خانه که شدم، دیوارها حرف میزدند. عکسها… هشت قاب در کنار هم. هشت لبخند، هشت نگاه که انگار به مادر دوخته شدهاند؛ مهدی، حنانه، علی، منظرالسادات، فاطمه، محمد حسن، محمد علی، زینب گویی منتظرند تا از باغچه دلش برایشان گل بچیند. عکسی قدیمیتر، مادر را کنار شهیدانش نشان میداد؛ یک هفته پیش از شهادت، در تهران در تجمعات حمایت از نیروهای مسلح و بیعت با رهبر عظیم انقلاب، مادر با آهی از ته دل گفت: من برگشتم… از قافله جا ماندم. آنها رزقشان شهادت بود.
هشت پیکر کوچک و بزرگ، کوچکترینشان، محمدعلی، نوزادی ۲۲ روزه، بود. اما در میان قابها، عکسی بود که نگاهم را ربود: «آفرین درخت» درختی که آن نوزاد نحیف را در آغوش کشید و نگذاشت موج انفجار، این گل تازه شکفته را به کوچههای سرد بیندازد. حاجخانم سرباز، خودش این واژه را سروده بود؛ و چه باشکوه از صلابتِ یک درخت گفت.
ناگهان نگاهش به عکس نوهاش علی افتاد. چه نگاه شیرین و مهربانی! از علی گفت، از نمازهای اول وقتش پیش از آنکه به سن تکلیف برسد، از شبهای قدری که تا صبح با مادربزرگ دعا میخواند. تنها یک دعا مانده بود: ابوحمزه ثمالی. علی قول گرفته بود که آن را هم بخوانند؛ تقسیم کردند که هر سحر پانزده دقیقه با هم زمزمه کنند. مادربزرگ از تهران به قزوین برگشت، و دو روز بعد، علی و خانوادهاش در بمباران دشمن صهیونی و آمریکایی به آسمان پر کشیدند.
یکی از میهمانان پرسید: «چطور میشود این همه مصیبت را تحمل کرد؟ هشت عزیز… این صبر از کجا میآید؟»
حاجخانم با قلبی آرام و چشمانی مطمئن گفت: «بسیار سخت است… اما همیشه میگویم: امان از دل زینب! عزیزان من عاقبتبهخیر شدند.»
به نگاهش خیره میشوم. لبخند از لبانش محو نمیشود. آرامشی عجیب دارد؛ انگار این چشمها دیگر دریاچه اشک را خشک کردهاند و حالا آینه شدهاند برای تماشای حقیقتی که ما نمیبینیم.
میهمانان یکی یکی برمیخیزند تا خداحافظی کنند. جلو میروم، دستش را میگیرم، از او میخواهم برایم دعا کند.
از خانه که بیرون میآیم، باد در شاخههای درختان میپیچد. گویی درخت هم با مادر همصدا بود:
«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا…»
(و هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردهاند…)









